عشق و معرفت

عشق و معرفت

 

سلطان قضا ، صولتی از سلطنت اوست

اقلیم بقا بُقعه ای از مملکت اوست

 

محدود زمین است و زمان ، مرتبت امّا

فوق همه ی کون و مکان ، مرتبت اوست

 

وصف و صفت هر که بخواهی لغتش هست

امّا لُغتی نیست که وصف و صفت اوست

 

پیرانه سر آموخت به من درس الفباش

پیشانی پُرچین که به خطّ و لُغت اوست

 

دیوان قصاید همه گو منقبت خلق

دانش همه بیتی است که در منقبت اوست

 

ذرّات جهان ، گر که بُوَد گوش دلی باز

بالجمله زبانی است که در مَحمِدت اوست

 

عاشقتر خود خواسته عارفترش آری

عشق است که شایسته ترین معرفت اوست

 

او مژده ی وصلش همه با کُشته ی خویش است

دل کُشته ی او باد که او خود دیتِ اوست

 

هندوی شبش پهن کُنان خوان کواکب

مه ، داغ غلامی است که بر ناصیت اوست

 

او عاجز و مسکین درش پادشهانند

شاهی اگرت سر به در مسکنت اوست

 

با خُلق عظیم آنکه بود تاج مکارم

گر مکرمتی هست خود از مکرمت اوست

 

در امر خدا مشورت خلق ، تَباهی است

وین کُفر و تباهی است که بی مشورت اوست

 

یارب دل ما مصلحت خویش نداند

آن کُن که سزاوار تو و مصلحت اوست

 

شهیار تخلّص کنم اینجا و به اخلاص

از فضل خدا مسئلتم مغفرت اوست

نظیر پیر

نظیر پیر

 

به کان لعل تو هر مشتری که ره دانست

بهای لعل بدخشان کم از شبه دانست

 

دلی که راه بناگوش رفت از آن سر زلف

سپیده ی سحری را شب سیه دانست

 

سفیر عقل کجا و سفر به کشور عشق

بدان رسید که دل عقل را سفه دانست

 

بگیر بربط رندان و راه شیطان زن

که پیر مرشد ما سادگی گُنه دانست

 

بلای عشق چه طوفان رستخیز انگیخت

که صخره پاره ی کهسار پرّکه دانست

 

ز تیرگی است که تشبیه کردمت با ماه

 به روشنی نتوان وجه این شبه دانست

 

ز بی خودی دل من طلعت تو ماه انگاشت

چه کور بود که خورشید دید و مه دانست

 

چگونه تب نکند باغبان از آن تل موی

که خرمن گل و سنبل همه تبه دانست

 

کجا نهد به زمین تاج آفتاب از سر

فلک که سروری خود در این کُله دانست

 

چگونه بگذرد از آن چه ذقن عاشق

که یوسف دل از این رهگذر به چه دانست

 

به روی من نگهی کرد در ازل حافظ

که عشقم این همه توفیق از آن نگه دانست

 

صدای عاشقی شهریار شیرینکار

بدان کشید که والی شنید و شه دانست

ره آورد شیراز

ره آورد شیراز

 

هر که چون زهره ی شبگرد ، شبانی دانست

در چراگاه فلک ، چشم چرانی دانست

 

خط سیر و سفرش جلوه نماید چون جوی

هر که چون چشمه ی رخشنده ، روانی دانست

 

برق ، تا خنده زنان مژده ی باران آورد

بر سر کنگره ها اسب دوانی دانست

 

می کند پیری با عمر ابد پایاپای

گر کسی ارزش ایّام جوانی دانست

 

سهمی از حصه ی کام همگان خواهد داشت

هر که سهمیه ی خود را همگانی دانست

 

چه جهانگیر علوم و ادبش بود ایران

که علمداری فرهنگ جهانی دانست

 

این درختی است که جز میوه نثارت نکند

گرچه هر طفل رهش سنگ پرانی دانست

 

بلبل از دفتر گل آیت موسیقی خواند

کاینهمه پرده ی الحان و اغانی دانست

 

پیر میخانه از آنجا که فراغت غرض است

کلبه ی امن به از کاخ امانی دانست

 

گوش دل گر به جرس های کواکب بندی

راه سرمنزل مقصود توانی دانست

 

گر به جام دل بشکسته ، جهان بین بودی

خواهی از دور فلک راز نهانی دانست

 

آنکه در دانه ی جان سرمدی و صافی یافت

قالب تن صدفی فاسد و فانی دانست

 

جشن تجلیل هنر در همه عالم عَلَم است

قدر این مرتبه هر عالی و دانی دانست

 

شهریارا چه ره آورد تو بود از شیراز

که جهان هنرت حافظ ثانی دانست

مستان اَلست

مستان اَلست

 

دوشم آن غالیه مو چون گُل شب بو سرمست

سر به بالین زد و شمعم بنشانید و نشست

 

مژده چون تیشه ی فرهاد به شیرین کاری

بیستون شب غم با چه شُکوهم بشکست

 

نبض من جُست که چون خسته شکاری زخمی

گاه می خُفت و گهی با هیجانی می جَست

 

آتشی بود در این سینه ولی کوره ی عشق

نه بدان شعله که با عرش تواند پیوست

 

زُلفش آشفت که اینت چه دل دیوانه

که هنوزش همه زنجیر علایق نگسست

 

پای مجنون به ره وادی لیلی بگشای

چند خواهی در این خیمه به روی خود بست

 

تو دل خسته به زندان مُکافات خودی

ورنه من کون و مکان را به تو دادم دربست

 

وانگه از جام زرافشان دگرش هر چه که بود

ریخت در کامم و برخاستم از هر چه که هست

 

شهریار از غزل خواجه ، کباب جگری

مزه باید بچشانیم به مستان اَلست:

 

"عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافر عشق بُوَد گر نَبُوَد باده پرست"

بهار توبه شکن

بهار توبه شکن

 

نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست

فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست

 

کاسه و کوزه ی تقوی که نمودند درست

دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست

 

باز از طرف چمن ناله ی بلبل برخاست

عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

 

مژدگانی که دگر باره گل از گلبن رست

بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست

 

سرخ گل خنده زد و ابر به کوهسار گریست

لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست

 

گرفتد بر سر من سایه ی آن سرو بلند

پیش چشمم فلک بر شده بنماید پست

 

بخت اگر یار شود رخ به میخانه کشم

من دُردی کش ، سودا زده ی باده پرست

 

نغمه ها داشتم از عشق تو چون ساز و فلک

گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گسست

 

خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟

خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟

 

دلرباتر ز رخت در دمنی گل ندمید

دلگشاتر ز لبت در چمنی غنچه نبست

 

شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند

خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست

مرغ زخمی

مرغ زخمی

 

ای جگرگوشه کیست دمسازت

با جگر حرف می زند سازت

 

تار و پودم در اهتزاز آرد

سیم ساز ترانه پردازت

 

حیف نای فرشتگانم نیست

تا کنم ساز دل هم آوازت

 

وای از این مرغ عاشق زخمی

که بنالد به زخمه ی سازت

 

چون من ای مرغ عالم ملکوت

کی شکسته است بال پروازت؟

 

شور فرهاد و عشوه ی شیرین

زنده کردی به شور و شهنازت

 

نازنینا نیازمند توام

عمر اگر بود می کشم نازت

 

سوز و سازت به اشک من ماند

که کشد پرده از رخ رازت

 

چون ننالی که در گرفته چو نی

شور شیرین لبان طنازت

 

چشم من در پی تو خواهد بود

در کجا بینم ای پسر بازت

 

گاهی از لطف سرفرازم کن

شکر سر و قد سرافرازت

 

شهریار این نه شعر حافظ بود

که به سر زد هوای شیرازت

 

 

دامن انفاق

دامن انفاق

 

ماهم آفاق ، خوش آورده ز اخلاق به دست

آری اخلاق خوش آرد همه آفاق به دست

 

شرط باشد که گرو از مه و خورشید بری

آسمان را همه جفت است و مرا طاق به دست

 

دست خلّاق تو بس بود همینش پاداش

کآفرین گفت پس از خلق تو خلّاق به دست

 

ساز با من همه سوز غم هجران تو گفت

تا گرفتش ز پی مشق تو مشاق به دست

 

گیسوان گو دل مشتاق میفکن در پای

که نیفتد همه کس را دل مشتاق به دست

 

تا نه پامالی از آن زلف ، نگیرد دستت

سرو من مار به پا دارد و تریاق به دست

 

گوی سرگشته ی چوگان هوسناکان باد

کج کلاهی که نیارد دل عشاق به دست

 

مه چو دخت حرم آشفته و لرزان در آب

باد چون خواجه سرا تاخته شلّاق به دست

 

باش تا مهر گسل بر سر میثاق آید

گر نگهداشتی آن رشته ی میثاق به دست

 

افتدت گوهر مقصود چو خورشید به پای

گر بگیری چو فلک دامن انفاق به دست

 

مهر و مه را به سر کوی تو بینم شب و روز

که نیاید چو تویی در همه آفاق به دست

 

شهریارا شود از جمع پریشان حالان

گر کسی را فتد این دفتر اوراق به دست

 

همت ای پیر

همت ای پیر

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه ی تست

همه آفاق پر از نعره ی مستانه ی تست

 

در دکّان همه باده فروشان تخته است

آنکه باز است همیشه در میخانه ی تست

 

دست مشّاطه ی طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه ی تست

 

دور پیوند تسلسل به تو دادند ، آری

دست غیبی است که با گردش پیمانه ی تست

 

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه ی من همه در گوشه ی انبانه ی تست

 

همّت ای پیر که کشکول گدایی در کف

رندم و حاجتم آن همّت رندانه ی تست

 

ای کلید در گنجینه ی اسرار ازل

عقل دیوانه ی گنجی که به ویرانه ی تست

 

شمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه ی تست

 

در خرابات تو سر نیست که ماند دستار

وای از آن سِرکه شرابی که به خمخانه ی تست

 

همه غواص ادب بودم و هرجا صدفی است

همه بازش دهن از حیرت در دانه ی تست

 

تخت جم دیدم و سرمایه ی شاهان عجم

که نه با سرمدی شوکت شاهانه ی تست 

 

در یکی آینه عکس همه آفاق ای جان

این چه جادوست که در جلوه ی جانانه ی تست

 

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه ی تست

 

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه ی تست

حساب جاری

حساب جاری

 

به باغ ، رونق بازار ابر آزاری است

که باغبان طبیعت به عشق گُلکاری است

 

هنوز غُنچه به شوق لب تو شنگرفی

هنوز سبزه به ذوق خط تو زنگاری است

 

به جستجوی گُل سرخ بلبل شیدا

هنوز نعره زنان و به ناله و زاری است

 

به ساز این غزل آواز خواجه می شنوم:

"بنال بلبل اگر با منت سر یاری است"

 

خدیجه گو بشکن قیمت زلیخا را

که پیش ماه تو یوسف متاع بازاری است

 

نوید فجر خمینی طلوع خورشیدی است

که تارومار کند هر کجا شب تاری است

 

در انتظار تو ای چشمه ی جهان افروز

هنوز خواب شبم خار چشم بیداری است

 

شراب عشق به خون جگر بپالایند

نه هر پیاله ی چشمی پر اشگ گلناری است

 

به پای عشق خدا هم سر افکنی یا نه؟

همیشه پاسخ این پرسش ، ای پسر ، آری است

 

خدا گناه دل آزردگان ببخشاید

ولی گناه نبخشودنی دل آزاری است

 

به دوستی ، که وفادار یار دیرین باش

که خواهش تو هم از دوستان ، وفاداری است

 

مجال نیش چو با دست خود دهد با خار

گل عزیز سزاوار خفّت و خواری است

 

شب آسمان همه صندوق بانکداریهاست

چه باجه ها که به کار و حسابها جاری است

 

سخن به عاریت از دیگران نمی گیرد

که شهریار از این عار و عاریت عاری است

قران مه و مهر

قران مه و مهر

 

گر از این چاه طبیعت که جهان من و تست

بدر آییم جهان جمله از آن من و تست

 

آسمان پهنه ی خوانی که به پای تو و من

مهر و مه قرصه ی نانی که بخوان من و تست

 

از ازل خلعت تشریف بدوش تو و من

تا ابد آید تکریم بشان من و تست

 

کلک فرمان فلک نمه نویس تو و من

پیک شاهین قضا نامه رسان من و تست

 

کهکشان دیو براند به شهاب ثاقب

تا کجا بین قرق تیر و کمان من و تست

 

آسیای فلکی روز و شبش نوبت ماست

که تنور مه و مهر از پی نان من و تست

 

نیست جز سرو و گل و لاله در این باغ و چمن

گر بهار تو و من یا که خزان من و تست

 

این چه نام ازلی وین چه نشان ابدی

کز ازل تا به ابد نام و نشان من و تست

 

عقل نامحرم عشق است ، نیازی به میان

با وی از عهد ازل آنچه میان من و تست

 

دلبرا جان تو و من که به عهدی همه کج

قسمی راست اگر هست به جان من و تست

 

آسمان نیست قران مه و مهرش در یاد

این همه دور قیامت که قران من و تست

 

تو که شرح ورق گل همه خواندی دانی

که فغان دل بلبل به زبان من و تست

 

چشمه ی آب حیاتی که به دستان گویند

گوهر شعر تر و طبع روان من و تست

 

گر زمان فاصله ی حافظ و سعدی است چه باک

حالی آن فاصله خیزد که زمان من و تست

 

شهریارا چه کنی سحر بیان باز عیان

که عیان است و چه حاجت به بیان من و تست

 

 

پیری و پُرحرفی

پیری و پُرحرفی

 

به جُز پُرحرفی از هر خدمتی ما را معافیهاست

جوانی شَعربافی بود و پیری شِعربافیهاست

 

بیا از گود بیرون گر دل جنگ و مصافت نیست

که دنیا گود جنگیها و میدان مصافیهاست

 

به پیری عُضو حزب ائتلافیها شوی ناچار

که حلّاجی و ورّاجی مرام ائتلافیهاست

 

به هر لاف و گزافی ، مُشتری داری سر پیری

که پیری کان لافیها و دُکّان گزافیهاست

 

و گر خود شمعی از پروانگان هم ناگزیرستی

که هر جا کعبه یی باشد طواف است و طوافیهاست

 

به پیری بی حیایی و مُنافیهای عفّت نیست

که پیری خود مُنافی با شیوع این مُنافیهاست

 

به پیری اهل دل را با جهان باطن انگاری

خطوط ارتباطی چون خطوط تلگرافیهاست

 

در آن صوفی که نگذشته است از صافی ، صفایی نه

تو از صافی گُذر کن کآن صفا در نزد صافیهاست

 

نه هر کس به قلممویی تواند مینیاتورسازی

که شرطش نازک اندیشیدن است و موشکافیهاست

 

قبا چون تنگ شُد خطّ سجافش نیز بی ربط است

خیابانهای ما را هم خطر از بد سجافیهاست

 

بهل دنیا و مافیها که هر وزر و وبالی هست

به پیری ، شهریار ، از گور این دنیا و مافیهاست

بر سر خاک ایرج

بر سر خاک ایرج

 

ایرجا سر به درآور که امیر آمده است

چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است

 

چون فرستاده ی سیمرغ به سهراب دلیر

نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است

 

گویی از چشم نظرباز تو بی پروا نیست

چون غزالی به سر کشته ی شیر آمده است

 

خیز غوغای بهار استکه پروانه شویم

غنچه ی شوخ پر از شکر و شیر آمده است

 

روح من نیز به دنبال تو گیرد پرواز

دگر از صحبت این دلشده سیر آمده است

 

سر برآور ز دل خاک و ببین نسل جوان

که مریدانه به پابوسی پیر آمده است

 

دیر اگر آمده شیر آمده عذرش بپذیر

که دل از چشم سیه عذرپذیر آمده است

 

گنه از دور زمان است که از چنبر او

آدمی را نه گُریز و نه گُریز آمده است

 

گوش کن ناله ی این نی که چو لالای نسیم

اشگریزان به نوای بم و زیر آمده است

 

طبع من بلبل گلزار صفا بود و صفی

که چو مرغان بهشتی به صفیر آمده است

 

مکتب عشق به شاگرد قدیمت بسپار

شهریاری که درین شیوه شهیر آمده است

ارغنون خدا

ارغنون خدا

 

برو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواست

که علم و عقل تو از آنچه عشق ماست ، سواست

 

قُماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج

که بارگاه دل از کارگاه مغز جداست

 

چو سوز عشق نبینی به ساز شعر مپیچ

که شعر نغمه ی عُشّاق ارغنون خداست

 

به سوز سینه ی ما تعبیه است ، بی سیمی

که ضبط صوت سخنگوی عالم بالاست

 

به زلف شاهد حُسن ازل کُند بازی

چه ناقلا سر و سودا که با دلی شیداست

 

به دست غیب بگردد چو جام دفتر عشق

هنوز خرقه ی حافظ به رهن میکده هاست

 

به گوش گنبد گردون هنوز می پیچد

صدای خواجه که آفاق از او پُر از آواست

 

هنوز بارگه داد داریوش کبیر

در احتشام ستون های تخت جم سر پاست

 

از آن به میکده بر صدر می نشانندم

که صدر صومعه پاتوغ زاهدان ریاست

 

به بوریای صفا قصّه ی من و ما نیست

از آن به سینه ی ما عشق بی ریای شُماست

 

به جیش فاسد از افسد قصاص گیر ولی

به جنگ جوقه ی آزادگان مرو که جفاست

 

حریف عقل به دار و ندار خود نزند

که این قمار کلان در قمارخانه ی ماست

 

ترا که ساغری از ساقیان مینویی است

چه جای جام زُجاجی و ساغر میناست

 

گرت به حجله ی دل آن جمال قُدسی نیست

عروسک تو همانا عجوزه ی دنیاست

 

تو چشمه ای ، چو بُرون آمدی به هرز مرو

به رودخانه درت اتّصال با دریاست

 

جهان خلق دمی از خلیفه خالی نیست

که این دَکَل سبب اتّصال ارض و سماست

 

تو شهریار سخن را به آه می بندی

که بر نیامده از سینه آسمان پیماست

سپاه من

سپاه من

 

منم که شعر و تغزّل پناهگاه من است

چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است

 

صفای گُلشن دلها به ابر و باران نیست

که این وظیفه مُحول به اشگ و آه من است

 

صلای صبح تو دادم به ناله ی شبگیر

چه روزها که سپید از شب سیاه من است

 

به عالمی که در او دشمنی به جان بخرند

عجب مدار اگر عاشقی گناه من است

 

اگر نمانده کس از دوستان من برجا

وفای عهد مرا دشمنان گواه من است

 

هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ، ببوی

اگر که بوی وفا می دهد ، گیاه من است

 

کنونکه رو به غروب آفتاب مهر و وفاست

هر آنکه شمع دلی برفروخت ، ماه من است

 

تو هر که را که چپ و راست تاخت ، فرزین گوی

پیاده گر به خط مستقیم ، شاه من است

 

نگاه من نتواند جمال جانان جُست

جمال اوست که جوینده ی نگاه من است

 

من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی

که دلپسند تو ای دوست دلبخواه من است

 

چه جای ناله گر آغوشم از سه تار تُهی است

که نغمه ی قلمم شور و چارگاه من است

 

خطوط دفتر من سیم ساز را ماند

قلم معاینه ، مضراب سر به راه من است

 

کلاه فقر بسی هست در جهان ، لیکن

نگین تاج شهان در پر کلاه من است

 

شکستن صف من کار بی صفایان نیست

که شهریارم و صاحبدلان سپاه من است

 

زکوﺓ زندگی

زکوﺓ زندگی

 

شب همه بی تو کار من شِکوه به ماه کردن است

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

 

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

 

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

 

نوگل نازنین من تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

 

لوح خدا نمایی و آیینه ی تمام قد

بهتر از این چه تکیه بر منصب و جاه کردن است

 

ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

 

لیک چراغ ذوق هم این همه کُشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

 

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی

از دم مهد تا لحد در اشتباه کردن است

 

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردن است

 

از غم خود بپرس کو با دل من چه می کند

این هم اگر چه شِکوه ی شحنه به شاه کردن است

 

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه ی لطف الّه کردن است

 

گاه به گاه پرسشی کن که زکو زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

 

بوسه ی تو به کام من کوهنورد تشنه را

کوزه ی آب زندگی توشه ی راه کردن است

 

خود برسان به شهریار یکه در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است

حاتم درویشان

حاتم درویشان

 

آسمان خود خبر از عالم درویشان است

که کمر بسته ، به خدمت خم درویشان است

 

نیست جز بی خبری در همه عالم خبری

که خبرها همه در عالم درویشان است

 

سایه ی مرغ همایون و همای دولت

اهتزازیست که در پرچم درویشان است

 

نقش پایندگی و سکه ی جاویدانی

بر نگینی است که در خاتم درویشان است

 

توتیایی که کند چشم خدابین روشن

خاک راهی است که از مقدم درویشان است

 

سپر تیر قضا سینه ی تسلیم و رضاست

زخم شمشیر اجل مرهم درویشان است

 

سرکش طره ی حورا و خط شاهد قدس

نامه ی تسلیت ماتم درویشان است

 

گوهری کوست به گنجینه ی شاهان اکسیر

خاطر امن و دل خرم درویشان است

 

دم گرمی که مس از بوته برآرد زر ناب

گر غنیمت بشماری دم درویشان است

 

همه حق بیند و فریاد انا الحق شنود

چشم و گوش دل اگر محرم درویشان است

 

بیژن روح که زندانی چاه نفس است

رستنش با رسن رستم درویشان است

 

چه غم ار پادشهان را غم درویشان نیست

پادشاه دو جهان را غم درویشان است

 

علی آن شعشعه ی سرمدی لم یزلی

کز ازل تا به ابد همدم درویشان است

 

روزه داری و شب افطار به سائل دادن

شمه ی راز کرم حاتم درویشان است

 

شهریارا سخنی باید از امکان تو بیش

کانچه امکان تو آرد کم درویشان است 

کودک قرن طلا

کودک قرن طلا

 

تا که ز مردی مرا نه زر و نه سیم است

شمع مرادم برهگذار نسیم است

 

یار نشد طالب قصیده که یارو

کودک قرن طلا و طالب سیم است

 

عشق و وفا کودکان تازه چه دانند

که این همه آیین لوطیان قدیم است

 

عمر نهادیم روی قلب شکسته

گرچه درست آفتابه خرج لحیم است

 

مستی می زنده باد و نشئه ی افیون

زین دو برون زندگی عذاب الیم است

 

بست کلانم بده که این دم عیسی

آیَتِ یُحیی العظام و هی رمیم است

 

طالع مهمان روزگار چه پرسی

چرخ نگون کاسه ی سیاه لئیم است

 

ای دل اگر در جهان نشان کرم نیست

غصّه مخور جان من خدای کریم است

 

هر نبئی ناگزیر معجزتی بود

معجزت شهریار طبع سلیم است

چهلمین سال تاسیس دانشگاه تبریز

چهلمین سال تاسیس دانشگاه تبریز

 

سالگرد چلّه ی تاسیس دانشگاه ماست

شمع لرزانی که اکنون چلچراغ راه ماست

 

بود دانشگاه ما غربی وخود گُمکرده راه

لیکن اکنون رهنمای هر دل گمراه ماست

 

گمراهی داشت لیکن صالحانش نیز بود

حزب شیطان رفته اکنون جمله حزب الله ماست

 

شاه ما چون صفر شد واحد فزای کُفر و رفت

حالیا قرآن و قانون الهی شاه ماست

 

فوق لیسانسی که دانشگاه ما برخود فزود

با اساتید کهن ، یوسف درآر از چاهِ ماست

 

فوق لیسانسی که کم کم دکترا باید شود

زانکه "الاحسان بالاتمام" در افواه ماست

 

یاد از استادان چون ترجانی و خیّام پور

یادشان شمعی که ، در فانوس اشک و آه ماست

 

رفت قاضی هم که دانشگاه شد بی او یتیم

معرکه شد ختم از او گویی چراغ الله ماست

 

بازگردانید اگر هم دکتر روشن ضمیر

اختران خواهند اِذعان کرد کو خود ماه ماست

 

شهریارا شُکر کن خواهد خدا دین زنده کرد

  زنده شد دین خدا واین همان دلخواه ماست

 

کارگاه کشبافی

کارگاه کشبافی

 

اگر قضاوت قانون به عدل و انصاف است

چرا جهان همه ظلم است و جور و اجحاف است

 

جهان قلمرو ابلیس و بند قانون نیز

به دستبافی این قاضی دو سر قاف است

 

به دست مرشد بافند کش رود قانون

که دستگاه قضا ، کارگاهِ کشباف است

 

به حرف حق نشود هیچ باطلی محکوم

که این وکیل مُدافع حربف و حرُاف است

 

چرا چو نافه ی پیچیده ، خونِ جگر نشویم

که بندهای جگر غنچه ی سر ناف است

 

اگر شکنجه ی ما بیش می رسد ، غم نیست

که اجر و ضجر بزرگان دین با ضعاف است

 

به گوشه یی زدم از شُهرت و ندانستم

"که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است"

 

به مال وقف تو جز دست خائنین نرسد

که دزد بی رد پایش امین اوقاف است

 

ترا به جامعه حق نفس کشیدن نیست

همین قدر که نفس هست عیت الطاف است

 

بروی مرد و زن ما اگر لحافی نیست

لحافِ حجله بسی در دکان ندّاف است

 

بساز ، گر که اساتید موسیقی رفتند

که پنجه ها به سر جا و سینه ها صاف است

 

هنوز نظم نوین با همه معمّایش

به از قلمبه سرایی نثر وصّاف است

 

برای هر خَلَف ارثی بماند و ما را

مصائبی است که از باقیات اسلاف است

 

زغال سنگ بسی فرقش است با الماس

که این به گنجه و آن در دکان علاف است

 

تو شهریار به نقد سخن نه استادی

که نقد رایج این سکه کار صرّاف است

دیدار آشنا

دیدار آشنا

 

ماهم که هاله یی به رخ از دود آهش است

دایم گرفته چون دل من روی ماهش است

 

دیگر نگاه ، وصف بهاری نمی کند

شرح خزانِ دل به زبان نگاهش است

 

راه نگاه بست به چشم سیه که دید

موی دماغ ها همه جا خار راهش است

 

دیدم نهان فرشته ی شرم و عفاف او

آورده سر به گوش من و عذر خواهش است

 

روز سیاه دیده به چشم و به قول خود

دود اجاق ، سُرمه ی چشم سیاهش است

 

دیگر نمی زند به سر زلف ، شانه یی

و آن طُرّه خود حکایت عمر تباهش است

 

بگریخته است از لب لعلش شکفتگی

دایم گرفتگی است که بر روی ماهش است

 

افتد گذار او به من از دور و گاهگاه

خواب خوشم همین گذر گاهگاهش است

 

هر چند اشتباه از او نیست لیکن او

با من هنوز هم خجل از اشتباهش است

 

اکنون گُلی است زرد ولی از وفا هنوز

هر سُرخ گل که در چمن آید گیاهش است

 

این برگ های زرد چمن نامه های اوست

وین بادهای سرد خزان پیک راهش است

 

در گوشه های غم که کُند خلوتی به دل

یاد من و ترانه ی من تکیه گاهش است

 

من دلبخواه خویش نجُستم ولی خدا

با هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است

 

من کیستم؟ اسیر محبت ، گدای عشق

وز ملک دل که حسن و هنر پادشاهش است

 

در شهر ما گناه بود عشق و شهریار

زندانی ابد به سزای گناهش است

شاهد تبریز

شاهد تبریز

 

نرگس مست که چشمش همه شرم و ناز است

تا نگاهش به تو افتاده دهانش باز است

 

افق رنگی دریاچه ی چشمان ترا

اختران غرق تماشا که چه چشم انداز است

 

با تو ای شاهد تبریز سر آرد به سلام

سرو نازی که به باغ ارم شیراز است

 

بازی زلف تو با خنجر ابرو گویی

رقص لزگی است که بیت الغزل قفقاز است

 

نیست در شعر من آن رقّت و ایهام قدیم

دگر این قصّه حوالت به زبان ساز است

 

گوش کن ترجمه ی راز و نیاز من و تست

لحن موسیقی اگر ساز و اگر آواز است

 

گو صبا در پس این پرده بلرزد کاینجا

غیرت عشق ، نگهبان حریم راز است

 

با چنین نقش نگارین چه درافتد نقاش

گو بشوی آنچه که رنگ و قلم و پرداز است

 

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است

 

عشق ناسوت نشد جذبه ی شوق ملکوت

صوفی ما همه جا مشدی و شاهد باز است

 

انعکاس افق از مشرق جاویدان نیست

هر طلوعی که به مغرب گرود غمّاز است

 

امتیازی که تو داری هنر از من خواهی

شهریارم من و قول و غزلم ممتاز است

خودپرستی و خداپرستی

خودپرستی و خداپرستی

 

تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است

طالع مگو که چشمه ی خورشید خاور است

 

کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است

آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است

 

آتش مزن به خرمن دلها که تخت جم

آیینه ی شکسته ی بخت سکندر است

 

بر سردر عمارتِ مشروطه ، یادگار

نقش به خون نشسته ی عدل مُظفّر است

 

هر جا که دلشکستگی و دود آه بود

گر عیش شحنه آینه باشد مُکدّر است

 

کیفر مده به کافر عشق ای صنم که کُفر

 با کافر از ندامت کوبنده کیفر است

 

ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم

ما را سریر دولت باقی مُسخّر است

 

راه دیار مشرق و مغرب ز هم جداست

عاشق از اینوری و منافق از آنور است

 

راه خداپرستی از این دلشکستگی است

اقلیم خودپرستی از آن راه دیگر است

 

بگذر ز دشمنان که به محشر شود عیان

کاسباب ارتقای ستمکش ، ستمگر است

 

در کفّه ی ترازوی حکمت بود نصیب

تا فرقدان مراتب رزق مُقدّر است

 

آنجا که دل به قیمت پستان نمی خرند

پستانک ار نه دایه بود ، دایه مادر است

 

یک شعر ، عاقلی و دگر شعر ، عاشقی است

سعدی یکی سخنور و حافظ قلندر است

 

بگذار ، شهریار به گردون زند سریر

کز خاک پای خواجه ی شیرازش افسر است

شفق خراسان

شفق خراسان

 

شَفَقا هاله ی من هر چه ملال انگیز است

هاله ی خطِّ نگارین تو حال انگیز است

 

کِلکِ نقّاش شفق با همه رنگ آمیزی

سر به خطّ لب لعل تو که خال انگیز است

 

چرخ گردون همه چشمش به خم ابروی تست

زان به هر گردش ماهانه هِلال انگیز است

 

مویی از کِلکِ نگارین تو نقشش نه حرام

که هم از سهو قلم ، سِحر حلال انگیز است

 

آفرینش همه آیات جلال است و جمال

زان جمال تو جمیل است و جلال انگیز است

 

خلوت ما دگر از اهل محبّت خالی است

اینقدر هست که این خلسه خیال انگیز است

 

خُرّما مرز خراسان که بدان گُلشن قُدس

طایر شوق هنوزم پر و بال انگیز است

 

فرّح و گُلشن و گُلچین معانی آنجاست

ناز ملکی که فزون فضل و کمال انگیز است

 

جبر و تفویض به تسلیم و رضا سودا کن

کآن سوادی که همه قال و مقال انگیز است

 

قُل اعوذی که به آیات دلالت ، قرآن

با مُنافق همه از فتنه ضلال انگیز است

 

بر در حُجّت هشتم ، همه حاجت باشی

کآنچنان درگه مسئول، سوال انگیز است

 

شهریارا لجن آمیز همه جدول و جوست

قدر آن چشمه بدانی که زُلال انگیز است

 

مشق استاد

مشق استاد

 

به پیری آنچه مرا مانده لذّت یاد است

دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است

 

به همنشین جوانی پیام باد که عشق

ترا اگر که فراموش شد مرا یاد است

 

به کُنج سینه ی این پیر محنت آبادی

هنوز دل به تمنّای بهجت آباد است

 

به پیش چشم دلم پرده های عشق کهن

پریده رنگتر از کارهای بهزاد است

 

به بیستون همه نقشی زبان شیرینی است

چرا که بر لبشان داستان فرهاد است

 

درون سینه ی من نیز ناشناسی هست

"که من خموشم و او در فغان و فریاد است"

 

نوشته یی که سُتُردن نمی توان از دل

نگارنامه ی عشق است و مشق استاد است

 

به شعر خواجه رَوم تا به عرش باز آیم

حدیث عشق و دل من ف و فرخزاد است

 

خوشا دلی که از این خارزار دامنگیر

به طرف دامن برچیده سرو آزاد است

 

به آب و خاک جهان دل منه که خانه ی عمر

بسان خرمن آتش گرفته برباد است

 

مرا هم از قِلِق ساز بخت چون عارف

نوا و نغمه به ترجیع داد و بیداد است

 

سر صفیم و به نوبت روان به کام اجل

کنون رهی است که در زیر تیغ جلاد است

 

فلک به آب زرشگی نمی خرد ، هر چند

که رشحه ی قلم از صاحب ابن عبّاد است

 

صفا و دوستی شهریار و همکاران

حدیث شیخ بهایی و میرداماد است

 

 

یک شب با قمر

یک شب با قمر

 

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

 

آهسته به گوش فلک از بنده بگویید

چشمت ندود این همه یکشب قمر اینجاست

 

آری قمر آن قُمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

 

شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

 

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یکدسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

 

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جایی که کند ناله ی عاشق اثر اینجاست

 

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سر کشد از بام و در اینجاست

 

ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش

آی بی خبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

 

آسایش امروزه شده دردسر اما

امشب دگر آسایش بی دردسر اینجاست

 

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیدادگر اینجاست

 

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

بازآمده چون فتنه ی دور قمر اینجاست

 

ایکاش سحر ناید و خورشید نزاید

که امشب قمر اینجا قمر اینجا قمر اینجاست

 

سد شکسته

سد شکسته

 

سیل است و شبانگاه و جهان غرقه در آب است

بیدار کن این خانه ی همسایه که خواب است

 

بوم و بر اقطار جهان ریخته در هم

هر جا روی آوای غم و وای غراب است

 

در ابر سیه مقبره ی مرتعش ماه

چون نعش کبوتر که به چنگال عقاب است

 

آمال همه نقش بر آب است و بر آن آب

نقشی که نمایشگر دنیای سراب است

 

اهریمن هول است که بر سینه ی امواج

می رقصد و سرپنجه به خونابه خضاب است

 

طغیان معاصی شده طوفان مصائب

واها که خدا بر سر خشم است و عتاب است

 

آمیخت به هم کفر و نفاق تو و شد سیل

وین سدّ شکسته است کز آیات کتاب است

 

نزدیک شد آن وعده که قرآن خدا داد

یارب چه خطیبی که همه فصل خطاب است

 

دریافتی آن فتنه ی غرّا که به گردن

قلاده سرخش غل و زنجیر عذاب است

 

بیعت شکنانند و صلای سفر شام

وادی ضلال است و شلنگ است و شتاب است

 

زان سو همه جمع است و از این سو همه تفریق

ای عامل تقسیم و نصیب این چه حساب است

 

شیری نه که از بیشه برون تازد و گیتی

پر کشمکش جیفه و غوغای کلاب است

 

آفاق همه کفر و دل شاه ولایت

یک نقطه ی ایمان که بر آن لجّه حباب است

 

از هر طرفی دست به هم داده خرابی

در فکر خرابیّ من خانه خراب است

 

پیچیده شکن در شکن کار من ای شوخ

آنقدر که با زلف تو پیچ و خم و تاب است

 

 

در بستر غم یاد تو ای شاه سواران

پیرانه سرم شاهد رﺅیای شباب است

 

ای قوس قضا عطسه که اشباح شیاطین

در قبضه ی خمیازه ی یک تیر شهاب است

 

بیتی به من ای خواجه ی شیراز که وقتا

یک شعر تو را نشئه ی صد جام شراب است

 

"بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است"

 

 

دل درویش نواز

دل درویش نواز

 

ای چشم خُمارین تو و افسانه ی نازت

وی زلف کمندین من و شب های درازت

 

شبها منم و چشمکِ محزون ثُریّا

با اشگ غم و زمزمه ی راز و نیازت

 

خود کیستی ای نغمه نوازنده ی بی سیم

امشب به جگر می خوردم زخمه ی سازت

 

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی

بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

 

سر کن به شب و ناله ی شبگیر من ای دل

تا شبرو عشقیم نشیب است و فرازت

 

خوانند نمازم من اگر قبله ندانم

ای کعبه ی دلها که بخوانم به نمازت

 

گنجینه ی رازی است به هر مویت وزان موی

هر چنبره ماری است به گنجینه ی رازت

 

ای سیب بهشتی به لب و گونه ی گُلگون

داغ است دل لاله که دیوی زده گازت

 

در خویش زنیم آتش و خلقی به سر آریم

باشد که ببینیم بدین شُعبده بازت

 

کبک و بره شاید به سر سفره ی شاهان

درویش تو سر کُن به همین نان و پیازت

 

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یکبار

ای جاده ی انصاف ندیدیم ترازت

 

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم

ای شاه بنازم دلِ درویش نوازت

حسرت عاشق

حسرت عاشق

 

در سایه ی هجران تو ای مایه ی حسرت

همخانه ی حرمانم و همسایه ی حسرت

 

تا سایه ی بالای بلندت به سرم نیست

کوتاه مباد از سر من سایه ی حسرت

 

گر باختم از عشق تو سرمایه ی هستی

اندوختم از هجر تو سرمایه ی حسرت

 

شبها بکشانم گله ی زلف تو تا ماه

آری که بلند است به شب پایه ی حسرت

 

گویند که چون مادر ایام مرا زاد

پرورد به دامان غمم دایه ی حسرت

 

یارب تو چه پیغامبری کز قلم و لوح

نازل همه در شٲن تو شد آیه ی حسرت

نقش حقایق

نقش حقایق

 

ای چشم خمارین که کشد سرمه ی خوابت

وی جام بلورین که خورد باده ی ثابت

 

خواهم همه شب خلق بنالیدن شبگیر

از خواب برآرم که نه بینند بخوابت

 

ای شمع که با شعله ی دل غرقه به اشگی

یارب تو چه آتش که بشویند به آبت

 

ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی

یارب نفتد ولوله ی وای غرابت

 

در پیچ و خم و تابم از آن زلف ، خدا را

ای زلف که داد این همه پیچ و خم و تابت؟

 

عکسی به خلایق فکن ای نقش حقایق

تا چند بخوانیم به اوراق کتابت

 

ای پیر خرابات چه افتاده که دیری است

در کنج خرابات نه بینند خرابت

 

دیدی که چه غافل کندت قافله عمر

بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

 

آهسته که اشگی به وداعت بفشانیم

ای عمر که سیلت ببرد چیست شبابت

 

ای مطرب عشاق که در کون و مکان نیست

شوری بجز از غلغله ی چنگ و ربابت

 

در دیر و حرم زخمه ی سنتور عبادت

حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت

 

ای آه پرافشان به سوی عرش الهی

خواهم که بگردی نرسد تیر شهابت

 

شهری است به هم یار و من یک تنه تنها

ای دل به تو باکی نه که پاک است حسابت

ساز حبیب

ساز حبیب

 

صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب

چه دولتی است به زندانیان خاک نصیب

 

به هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعر

چو در ولایت غربت دو همزبان غریب

 

روان دهد به سر انگشت دلنواز بساز

که نبض مرده جهد چون مسیح بود طبیب

 

صفای باغچه ی قلهک است و از توچال

نسیم همره بوی قرنفل آید و طیب

 

بگرد آیه ی توحید گل صحیفه ی باغ

ز سبزه چون خط زنگار شاهدان تذهیب

 

دو شاهدند بهشتی به سوی مانگران

به لعل و گونه ی گلگون بهشت لاله و سیب

 

به تُرک چشم و چلیپای زلف بخشیده

گناه فتنه ی چنگیز و جنگ های صلیب

 

چو دو فرشته ی الهام شعر و موسیقی

روان ما شود از هر نگاهشان تهذیب

 

مگر فروشده از بارگاه یزدانند

که بزم ما مرسادش ز اهرمن آسیب

 

بریز باده که دستور منع می امشب

حکومتی است که مجلس نمی کند تصویب

 

صفای مجلس انس است شهریارا باش

که تا حبیب به ما ننگرد به چشم رقیب

در زندان

در زندان

 

بد که دگر خوب نیست ای پسر خوب

ای گل محجوب را برادر محبوب

 

تا مه کنعان من به چاه فراق است

کلبه ی احزان خوش است و ناله ی یعقوب

 

آنکه چو خضرم هوای آب بقا داد

همت خضرم نداد و طاقت ایوب

 

گل به نسیم از حجاب غنچه برآمد

چون به حجابی تو ای بنفشه ی محجوب

 

با گل بی پرده عشقبازی بلبل

بی تو مرا پایمال کرده به سرکوب

 

سرو دلارای من تو باغ بیارای

تا گل و یاس و سمن شود همه جاروب

 

در چمن آشوب زلفکان تو خواهم

ای سر زلف تو هر خمی چمن آشوب

 

گر همه باد بهار وصل تو باشد

غنچه ی عشق و امید بشکفد از چوب

 

هر ورق گل که بوی عشق و وفا داشت

بوسم و بویم به یاد نامه ی محبوب

 

صفحه ی طوفان سیاه مشق چلیپاست

این ز من تیره بخت سوی تو مکتوب

 

مویه کنم در حصار دشمن غالب

همره سازی که زد مخالف مغلوب

 

چشم محبت به عیب خلق نبیند

این همه دیدن بهل به دیده ی معیوب

 

آینه ی شهریار ساده و صافی است

آه که بد می کنی تو ای پسر خوب

لب

لب

 

شبی که من مکیدم قند از آن لب

به اشکی بود شکّر خند از آن لب

 

کنون جانم به کف می پرسم از پیک

که یک پیغام خالی چند از آن لب؟

 

سخن گر نرخ جان ، پس با چه چیزی؟

تو سودا می کنی سوگند از آن لب

 

دهن بگشا و چندین تشنه کامم

خدا را ای پری مپسند از آن لب

 

زمستان می کند موی سپیدم

بگو تا برفم آید بند از آن لب

 

توانم در غمت جان کند ، امّا

کجا دل می توانم کند از آن لب

 

شبی با هم غزل خواندیم و گُلقند

مذاق جان من آکند از آن لب

 

دُر افشاند از غزل با من ولیکن

به جانم آتشی افکند از آن لب

 

کنون در باغ طبعم شاخ هر گل

به پیری می خورد پیوند از آن لب

 

گدای عشقم و چو غنچه دامن

به زر پیچیده ، دولتمند از آن لب

 

بخند و گُل بگو ، گُل بشنو ، ای دل

که دارم یادگار این پند از آن لب

 

غزل از هر لبی زیباست ، امّا

دلاویز افتد و دلبند از آن لب

 

به هم مانند شیرینان ولیکن

مرا شهدی است بی مانند از آن لب

 

بچین گر نافه می پیچند از آن زلف

به ما چین غنچه می چینند از آن لب

 

به ضعف و غش فتادم زرد و بیمار

به بالینم رسان گُلقند از آن لب

 

دل از رشگم خورد خون شهریارا

که باشد خاطری خرسند از آن لب

پروانه در آتش

پروانه در آتش

 

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب

می سوزم و با این همه سوزش خوشم امشب

 

در پای من افتاد مه از شوق که دانست

مهمان تو خورشید رخ مهوشم امشب

 

در راه حرم قافله از سوسن و سنبل

وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب

 

بزدای غبار از دل من تا بزداید

زلف پریان گرد ره از مفرشم امشب

 

کوبیده بسی کوه و کمر سرخوش و اینک

در پای تو افتاده ام و بی هشم امشب

 

یارب چه وصالی و چه رﺅیای بهشتی است

گو باز نگیرند سر از بالشم امشب

 

بلبل که شود ذوق زده ، لال شود ، لال

ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب

 

در چشم تو حوری است بهشتی که نوازد

با جام زرافشان و می بی غشم امشب

 

ما را به خدا باز گذارید ، خدا را

این است خود از خلق خدا خواهشم امشب

 

قمری ز پی تهنیت وصل تو خواند

بر سرو ، سرود غزل دلکشم امشب

نی دمساز

نی دمساز

 

بنال ای نی که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

 

دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب

 

همه چیزم زیادی می کند حیف

که یار از این میان کم دارم امشب

 

چو عصری آمد از در گفتم ای دل

همه عیشی فراهم دارم امشب

 

ندانستم که بوم شام غمگین

به بام روز خرّم دارم امشب

 

برفت و کوره ام در سینه افروخت

ببین آه دمادم دارم امشب

 

به دل جشن و عروسی وعده کردم

ندانستم که ماتم دارم امشب

 

درآمد یار و گفتم دم گرفتیم

دمم رفت و همه غم دارم امشب

 

به امیدی که گل تا صبحدم هست

به مژگان اشک شبنم دارم امشب

 

مگر آبستن عیسی است طبعم

که بر دل بار مریم دارم امشب

 

سر دل کندن از لعل نگارین

عجب نقشی به خاتم دارم امشب

 

اگر رویین تنی باشم به همّت

غمی همتای رستم دارم امشب

 

غم دل با که گویم شهریارا

که محرومش ز محرم دارم امشب

سوز و ساز

سوز و ساز

 

باز کن نغمه ی جانسوزی از آن ساز امشب

تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

 

ساز در دست تو سوز دل من می گوید

من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

 

مرغ دل در قفس سینه ی من می نالد

بلبل ساز تو را دیده هم آواز امشب

 

زیر هر پرده ی ساز تو هزاران راز است

بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

 

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

 

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

 

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز

بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

 

شهریار آمده با کوکبه ی گوهر اشک

به گدایی تو ای شاهد طنّاز امشب

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

 

خط ز لب یار جسته جسته خورد آب

خیل غزال است و دسته دسته خورد آب

 

خیز و برافراز سر و قد که در آفاق

فتنه هم از ریشه ی نشسته خورد آب

 

ای لبت آب حیات لب به لبم نه

بو که یکی تشنه کام خسته خورد آب

 

خورد سکندر سکندری که از این جام

خضر وفاکیش پی خجسته خورد آب

 

لیدر تحت الحنک ز کاسه ی پرهیز

چون شتران رسن گسسته خورد آب

 

سکسکه را تا که در گلوی نگیرد

تشنه همان به که جسته جسته خورد آب

 

نقش درستی زدم که کشت بلاغت

از نی این کلک سرشکسته خورد آب

 

بذر محبت به اشک بشکفد ، آری

نخل تناور شود چو هسته خورد آب

 

چشم فرو بَستم از لذایذ و دیدم

چشم من از چشم های بسته خورد آب

 

به که خورد شهریار خون دل آری

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

 

 

دروغ ای دنیا

دروغ ای دنیا

 

آب داری عوض ماست به دوغ ای دنیا

راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

 

پیله ور فکر خرش بود که خود را گم کرد

تو چه بازار شرابی و شلوغ ای دنیا

 

قصر بُوالقیس چه شد؟ تخت سلیمانت کو؟

همه افسانه شد ، آن فرّ و فروغ ای دنیا

 

چون مسیحای نبی کشتی و سقراط حکیم

نه نبوّت بشناسی نه نبوغ ای دنیا

 

بیوه ی نوحی و دردیده ی دنیا داران

تازه بکری و دم بخت و بلوغ ای دنیا

 

بر سر خوان تو آروغ گلو می گیرد

آ که گفتی ندهد فرصت روغ ای دنیا

 

گاو عصّاری و در کوری و سرگردانی

فلک هشته به گردن خم یوغ ای دنیا

 

شهریار این سخن از هاتف غیب است که گفت

راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

 

آشیان عنقا

آشیان عنقا

 

زین همرهان همراز من تنها تویی ، تنها بیا

باشد که در کام صدف گوهر شوی ، یکتا بیا

 

یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شوی

ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

 

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

ای در تکاپوی طلب ، گم کرده ره ، با ما بیا

 

ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند

در رشته ی پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

 

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

 

شرط هواداریّ ما شیدایی و شوریدگی است

گر یار ما خواهی شدن ، شوریده و شیدا بیا

 

در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع ، بی پروا بیا

 

دنیا و مافیها اگر نااهلت ارزانی کند

با سرگرانی بگذر از دنیا و مافیها بیا

 

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

 

راه خرابات است این بی پا شدی با سر برو

یعنی گرفته شعله ی شوقت به سر تا پا بیا

 

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان ، از خاکیان

چون قاف دامن بازچین زیر پر عنقا بیا

 

 

دریاچه ی اشک

دریاچه ی اشک

 

طبعم از لعل تو آموخت دُرافشانی ها

ای رخت چشمه ی خورشید درخشانی ها

 

سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی

تا نسیمت بنوازد به گُل افشانی ها

 

گر بدین جلوه به دریاچه ی اشکم تابی

چشم خورشید شود خیره زرخشانی ها

 

دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید

مخمل اینگونه به کاشانه ی کاشانی ها

 

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی ها

 

تو بدین لعل لبت ار بر سر بازار آیی

لعل ، بازار نیارند بدخشانی ها

 

رام دیوانه شدن آمده در شان پری

تو بجز رَم نشناسی ز پری شانی ها

 

شهریارا بدرش خاک نشین افلاکند

وین کواکب همه داغند به پیشانی ها

 

ناکامی ها

ناکامی ها

 

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها

مستم از ساغر خون جگر آشامی ها

 

بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامی ها

 

بخت برگشته ی ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها

 

دیر جوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامی ها

 

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه ی گمنامی ها

 

نشود رام سر زلف دلارامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامی ها

 

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرّم از عیش نشابورم و خیّامی ها

 

شهریارا ورق از اشک ندامت می شوی

تا که نامت نبرد در افق نامی ها

روسیاهی

روسیاهی

 

روسیاهی از ذغال ای شیر شیطان خورده ها

باز شیطان بُرده ها ، خیکی به بار آورده ها

 

مال مردم خورده ها ناچار رودل می کُنند

یک دهن غسیان کُنید ای خون مردم خورده ها

 

لُقمه ها چاق و دُرشت از آنِ شاهنشاه بود

وزشما هم لِفت و لیس ریزه ها و خُرده ها

 

حق گلوتان بفشُرد با این سرانگشت قصاص

ای گلوی بی گناهان آن همه بفشُرده ها

 

هر چه گُل بود از سَموم سردتان افسُرده شُد

با خزان خود کُنید احساس آن افسرده ها

 

ما شما نامردمان از جنس خود چون بشمریم؟

ای شما مردانِ حق از جنس خود نشمرده ها

 

دوستان آزُرده اید ای دشمنان پرورده ها

دشمنان پرورده اید ای دوستان آزرده ها

 

ماست ها در کیسه کردن این همه بی خود نبود

می کِشد خشم خدا این تسمه ها از گُرده ها

 

شهریارا با مُخرّب های میراث ادب

چون کُنیم ، این آبروی شعر ایران برده ها

واصلان

واصلان

 

جبین بگشا که می بندیم از این غمخانه محملها

چه خرّم سرزمینهایی که در پیش است و منزلها

 

چه غم گر آب و گِل سودا کنند از ما به جان ودل

که برخیزیم از گِلها و بنشینیم در دلها

 

وفایی نیست در گُلها منال ای بلبل مسکین

کز این گُلها پس از ما هم فراوان روید از گِلها

 

برو نور خدا کن دیده بان کشتی توفیق

که کشتی ها به نور دیده بان یابند ساحلها

 

گرفتم زاهد وقتی به حسن خاتمت اندیش

بسا کز بعد خرمن داده بر بادند حاصلها

 

چراغ عشق را خیره است چشم عقلها زآن روست

که عاقلها به کار عشق می گردند جاهلها

 

به عاشق چشم دل دادی که از یاد تو غافل نیست

چه مسکین تیره بختانند از یاد تو غافلها

 

نه آن شمع و نه آن محفل ولی از معجبات عشق

هنوز افسانه ی پروانه بینی شمع محفلها

 

به دریا واصلان دریا شوند از وسعت مشرب

معاذاله که خود را هم خدا بینند واصلها

 

به نقش روی باطل برنگردی شهریار از حق

که این خود نقش بطلان است از حق روی باطلها

 

کوه نشین

کوه نشین

 

ای که در سینه ی این کوه گرفتی مٲوا

خوش به حال تو که خلق از سر خود کردی وا

 

من اگر جای تو بودم ، شب از این قلّه ی کوه

برمی افراشتم از نعره به گردون آوا

 

با من اندیشه ای از قوت و غذا نیز نبود

می رسید از فلکم سُفره ی منّ و سلوا

 

گرچه آن روز جوانی به سرم برمی گشت

بازمی یافتم آن شیوه ی شعر شیوا

 

باز قول و غزل از غلغله غوغا می کرد

خلق می ریخت چو خیل مگسم بر حلوا

 

شهربانی عصبی می شد و کارآگاهی

که تو در شهر برانگیختی از نو بلوا

 

می خزیدیم دوباره به همین سوراخی

سر فُرود بُرده به سجّاده ی زُهد و تقوا

 

شهریارا هوس کوه و در و دشت مکُن

که به پیری نتوان کرد به قسمت دعوا

نقشخوان ما

نقشخوان ما

 

تا جلوه کرد طلعت ساقی به جام ما

در جام لاله ریخت می لعلفام ما

 

شاهان به تاج غم ننوازد همای عشق

این شاهباز عرش نشیند به بام ما

 

گر سِحر زلف و خال تو با ما مدد کند

زین دانه مرغ قاف هم افتد به دام ما

 

هر سالکی به حِزب و مرامی سپُرده سر

ما حزب عاشقان و محبّت مرام ما

 

گر خون ما به پای تو ریزد حلال تو

ور خونبها به غیر تو باشد حرام ما

 

تاری بیار از آن سر زلف ای نسیم صُبح

مُشکین کُن از شمیم محبّت مشام ما

 

ما نقش خود به دفتر ایّام می زنیم

تا پیک جاودان به تو آرد پیام ما

 

هر خازنی به گنج امانت امین نبود

این قرعه را کشید مشیّت به نام ما

 

هر دور خوش قرین تسلسل نمی کنند

این چرخ روزگار بچرخد به کام ما

 

شُکرانه ی کمند محبّت رها کنیم

هر آهوی رمیده که کردند وام ما

 

بحثی به دور جام تو ار درد و صاف نیست

شهد و شفاست آنچه تو ریزی به کام ما

 

قائم مقام خواجه شدن کار ساده نیست

ای من غلام خواجه ی قدسی مقام ما

 

سرمست خود سرآمد اهل قلم کند

سرمشق منشآت امیر نظام ما

 

گر دیر ماندی ای سخن عشق در جهان

با نقشخوان ما برسانی سلام ما

 

تا شهریار مُلک قلوب و قلم شویم

مملوک خواجه ایم و جهانی غلام ما

 

داغ لاله

داغ لاله

 

بی داد رفت لاله ی برباد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

 

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

 

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

 

وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دوهفته را

 

برخیز لاله ، بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سُفته را

 

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گُل در خاک خفته را

 

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تَفته را

 

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

اینجا همیشه ردّ و نکول است سَفته را

 

این گوژپشت ، تیرقدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمان های چفته را

 

یارب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

 

راه عدم نَرُفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نَرفته را

 

لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 

لعلی نسفت کلک دُر افشان شهریار

در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

 

طور تجلّی

طور تجلّی

 

شب به هم درشکند زلف چلیپایی را

صبحدم سر دهد انفاس مسیحایی را

 

گر از آن طور تجلّی به چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه ی سینایی را

 

گر به آیینه ی سیماب سحر رشک بری

اشگ سیمین طلبی ، آینه سیمایی را

 

رنگ رﺅیا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رﺅیایی را

 

ناشناسی و چنین شیفته ام ساخته ای

وای اگر باز کُنی روی شناسایی را

 

از نسیم سحر آموختم و شعله ی شمع

رسم شوریدگی و شیوه ی شیدایی را

 

پوست تختی و سبویی و کتابی ، شمعی

پر کُند چاله ی درویشی و دارایی را

 

جان چه باشد که به بازار تو آرد عشاق

قیمت ارزان نکنی ، گوهر زیبایی را

 

نیش و نوش است جهان خوش به هم انداخته اند

لذّت عاشقی و ذلّت رسوایی را

 

در دماغ من شوریده چه سودا انگیخت

آنکه با زُلف تو آموخت سمن سایی را

 

سرو خواهد که به بالای تو ماند مسکین

کاین همه مشق کُند شوخی و رعنایی را

 

طوطیم گویی از آن قند لب آموخت سخن

که به دل آب کُند شکّر گویایی را

 

دل به هجران تو عُمری است شکیباست ولی

بار پیری شکند پُشت شکیبایی را

 

گوهر عشق توٲم حوصله دریا خواهد

گوهری خواهمت این حوصله دریایی را

 

ساز مرغ سحرم درس ارسطویی بود

حکمت آموختی این طفل الفبایی را

 

شب به مهتاب رُخت بلبل و پروانه و گُل

شمع بزم چمنند انجمن آرایی را

 

صبح سر می کشد از پُشت درختان خورشید

تا تماشا کند این بزم تماشایی را

 

جمع کُن لشگر توفیق که تسخیر کُنی

شهریارا قُرْق عُزلت و تنهایی را

 

حبیبی

حبیبی

 

دوای بی دوایی و علاج بی طبیبی را

ببالینم رسان یا رب حبیب من حبیبی را

 

غبار غربتم از دل مگر زلف تو بزداید

که ابر آشنایی بسترد گرد غریبی را

 

ز مهرویان نصیبم نیست جز حسرت ، فلک گویی

به نام من کشیده قرعه ی حسرت نصیبی را

 

ره عاشق فریبی راه و رسم بی وفایان است

حبیب من نیاموزی ره عاشق فریبی را

 

نوای عاشقی ای گُل بیا از شهریار آموز

که هر نایی نیٲنگیزد نوایی عندلیبی را

آتشکده ی پارس

آتشکده ی پارس

 

ناز دهن آن حافظ شیرین سُخنی را

کز دُرج دُر غیب گُشاید دهنی را

 

کامش شکرین باد که از سر نکند باز

قنّاد لبش طوطی شکّرشکنی را

 

با خود به لحد بُرده پیاله که مُجاهد

جُز با سپر عشق نپوشد کفنی را

 

آتشکده ی پارس تو بودی که نمیری

نشکفته سهیلی چو تو هرگز یمنی را

 

خورشید دل افروز من از کوکبه ی تُست

گر روشنی تافته ی بیت الحزنی را

 

یک سرو تو صد باغ ارم را چمن آراست

صد سرو نیاراسته چندین ، چمنی را

 

جز شیوه ی چشم تو که آموختنی نیست

آموختم از عشق تو هر فوت و فنی را

 

هفتاد شد امسال که در عشق تو چون گُل

هر ساله به تن پاره کنم پیرهنی را

 

عشق تو همان تیشه ی شورافکن شیرین

کو شُهرت شاهانه دهد کوهکنی را

 

تو گوهری افلاکی و من مُفلس خاکی

بر سر چو تویی تاج نزیبد چو منی را

 

گر هست صفایی همه عالم وطن ماست

ور زانکه صفا نیست چه حاجت وطنی را

 

شمع دل خاموش من از سوز میفروز

"کافسرده دل افسرده کُند انجمنی را"

 

از همّت حافظ طلبم طالع تبریز

تا تازه کُنم شُهرت شهر کهنی را

 

 

در راه زندگانی

در راه زندگانی

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

 

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

 

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را

 

چه بیداریّ تلخت بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را

 

سخن با من نمی گویی الا ای همزبان دل

خدا را با که گویم شکوه ی بی همزبانی را

 

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

 

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

 خدا را برمگردان این بلای آسمانی را

 

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

بازگشت وطن

بازگشت وطن

 

گشوده ام پر و بال سفر هوای وطن را

که آشیان به چمن خوشتر است مرغ چمن را

 

درای قافله ی همرهان به کوه و در و دشت

فکند غلغله ی شوق بازگشت وطن را

 

دیار خویشتن از آن شناختم که شنفتم

از این نسیم روانبخش بوی مشک ختن را

 

به شُکر آنکه به یار و دیار باز رسیدیم

به دوستان کهن نو کنیم عهد کهن را

 

به قهر رفته ی عشقیم و مستحق شفاعت

چنانکه توبه ی رندان بهار توبه شکن را

 

گشود بلبل طبعم دهن به نغمه چو دیدم

به خیرمقدم من غنچه باز کرده دهن را

 

خوش آن بود که سرود من و نسیم

به هم شوند و به رقص آورند سرو و سمن را

 

چرا که خواری هجران کشیده بلبل عاشق

به شاخ گل نتواند ندا داد سخن را

 

ولی چه سود که از دست پافشاری گردون

نیارم آنکه ز سر واکنم ملال و محن را

 

نشان منزل یاران رفته بینم و خواهم

که از فغان به فغان آورم تلال و دمن را

 

پسر به جانب کنعان کشیده ناله ی یعقوب

ولی به گور نشان می دهند بیت حزن را

 

کشیده دایره ، اشکم به دور مردم خونین

چنانکه حلقه ی انگشتری عقیق یمن را

 

چو هاله حلقه زنان خواهران به دور سر من

ز اشک ریخته بر روی ماه ، عقد پرن را

 

تو شهریار بر آنی که غم ز دل بزدایی

کنار سبزه و آبی بجوی و وجه حسن را