عشق و معرفت
عشق و معرفت
سلطان قضا ، صولتی از سلطنت اوست
اقلیم بقا بُقعه ای از مملکت اوست
محدود زمین است و زمان ، مرتبت امّا
فوق همه ی کون و مکان ، مرتبت اوست
وصف و صفت هر که بخواهی لغتش هست
امّا لُغتی نیست که وصف و صفت اوست
پیرانه سر آموخت به من درس الفباش
پیشانی پُرچین که به خطّ و لُغت اوست
دیوان قصاید همه گو منقبت خلق
دانش همه بیتی است که در منقبت اوست
ذرّات جهان ، گر که بُوَد گوش دلی باز
بالجمله زبانی است که در مَحمِدت اوست
عاشقتر خود خواسته عارفترش آری
عشق است که شایسته ترین معرفت اوست
او مژده ی وصلش همه با کُشته ی خویش است
دل کُشته ی او باد که او خود دیتِ اوست
هندوی شبش پهن کُنان خوان کواکب
مه ، داغ غلامی است که بر ناصیت اوست
او عاجز و مسکین درش پادشهانند
شاهی اگرت سر به در مسکنت اوست
با خُلق عظیم آنکه بود تاج مکارم
گر مکرمتی هست خود از مکرمت اوست
در امر خدا مشورت خلق ، تَباهی است
وین کُفر و تباهی است که بی مشورت اوست
یارب دل ما مصلحت خویش نداند
آن کُن که سزاوار تو و مصلحت اوست
شهیار تخلّص کنم اینجا و به اخلاص
از فضل خدا مسئلتم مغفرت اوست