کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

 

خط ز لب یار جسته جسته خورد آب

خیل غزال است و دسته دسته خورد آب

 

خیز و برافراز سر و قد که در آفاق

فتنه هم از ریشه ی نشسته خورد آب

 

ای لبت آب حیات لب به لبم نه

بو که یکی تشنه کام خسته خورد آب

 

خورد سکندر سکندری که از این جام

خضر وفاکیش پی خجسته خورد آب

 

لیدر تحت الحنک ز کاسه ی پرهیز

چون شتران رسن گسسته خورد آب

 

سکسکه را تا که در گلوی نگیرد

تشنه همان به که جسته جسته خورد آب

 

نقش درستی زدم که کشت بلاغت

از نی این کلک سرشکسته خورد آب

 

بذر محبت به اشک بشکفد ، آری

نخل تناور شود چو هسته خورد آب

 

چشم فرو بَستم از لذایذ و دیدم

چشم من از چشم های بسته خورد آب

 

به که خورد شهریار خون دل آری

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب