بهار توبه شکن

 

نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست

فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست

 

کاسه و کوزه ی تقوی که نمودند درست

دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست

 

باز از طرف چمن ناله ی بلبل برخاست

عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

 

مژدگانی که دگر باره گل از گلبن رست

بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست

 

سرخ گل خنده زد و ابر به کوهسار گریست

لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست

 

گرفتد بر سر من سایه ی آن سرو بلند

پیش چشمم فلک بر شده بنماید پست

 

بخت اگر یار شود رخ به میخانه کشم

من دُردی کش ، سودا زده ی باده پرست

 

نغمه ها داشتم از عشق تو چون ساز و فلک

گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گسست

 

خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟

خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟

 

دلرباتر ز رخت در دمنی گل ندمید

دلگشاتر ز لبت در چمنی غنچه نبست

 

شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند

خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست