لب
لب
شبی که من مکیدم قند از آن لب
به اشکی بود شکّر خند از آن لب
کنون جانم به کف می پرسم از پیک
که یک پیغام خالی چند از آن لب؟
سخن گر نرخ جان ، پس با چه چیزی؟
تو سودا می کنی سوگند از آن لب
دهن بگشا و چندین تشنه کامم
خدا را ای پری مپسند از آن لب
زمستان می کند موی سپیدم
بگو تا برفم آید بند از آن لب
توانم در غمت جان کند ، امّا
کجا دل می توانم کند از آن لب
شبی با هم غزل خواندیم و گُلقند
مذاق جان من آکند از آن لب
دُر افشاند از غزل با من ولیکن
به جانم آتشی افکند از آن لب
کنون در باغ طبعم شاخ هر گل
به پیری می خورد پیوند از آن لب
گدای عشقم و چو غنچه دامن
به زر پیچیده ، دولتمند از آن لب
بخند و گُل بگو ، گُل بشنو ، ای دل
که دارم یادگار این پند از آن لب
غزل از هر لبی زیباست ، امّا
دلاویز افتد و دلبند از آن لب
به هم مانند شیرینان ولیکن
مرا شهدی است بی مانند از آن لب
بچین گر نافه می پیچند از آن زلف
به ما چین غنچه می چینند از آن لب
به ضعف و غش فتادم زرد و بیمار
به بالینم رسان گُلقند از آن لب
دل از رشگم خورد خون شهریارا
که باشد خاطری خرسند از آن لب