حساب جاری
حساب جاری
به باغ ، رونق بازار ابر آزاری است
که باغبان طبیعت به عشق گُلکاری است
هنوز غُنچه به شوق لب تو شنگرفی
هنوز سبزه به ذوق خط تو زنگاری است
به جستجوی گُل سرخ بلبل شیدا
هنوز نعره زنان و به ناله و زاری است
به ساز این غزل آواز خواجه می شنوم:
"بنال بلبل اگر با منت سر یاری است"
خدیجه گو بشکن قیمت زلیخا را
که پیش ماه تو یوسف متاع بازاری است
نوید فجر خمینی طلوع خورشیدی است
که تارومار کند هر کجا شب تاری است
در انتظار تو ای چشمه ی جهان افروز
هنوز خواب شبم خار چشم بیداری است
شراب عشق به خون جگر بپالایند
نه هر پیاله ی چشمی پر اشگ گلناری است
به پای عشق خدا هم سر افکنی یا نه؟
همیشه پاسخ این پرسش ، ای پسر ، آری است
خدا گناه دل آزردگان ببخشاید
ولی گناه نبخشودنی دل آزاری است
به دوستی ، که وفادار یار دیرین باش
که خواهش تو هم از دوستان ، وفاداری است
مجال نیش چو با دست خود دهد با خار
گل عزیز سزاوار خفّت و خواری است
شب آسمان همه صندوق بانکداریهاست
چه باجه ها که به کار و حسابها جاری است
سخن به عاریت از دیگران نمی گیرد
که شهریار از این عار و عاریت عاری است