شاهد تبریز

 

نرگس مست که چشمش همه شرم و ناز است

تا نگاهش به تو افتاده دهانش باز است

 

افق رنگی دریاچه ی چشمان ترا

اختران غرق تماشا که چه چشم انداز است

 

با تو ای شاهد تبریز سر آرد به سلام

سرو نازی که به باغ ارم شیراز است

 

بازی زلف تو با خنجر ابرو گویی

رقص لزگی است که بیت الغزل قفقاز است

 

نیست در شعر من آن رقّت و ایهام قدیم

دگر این قصّه حوالت به زبان ساز است

 

گوش کن ترجمه ی راز و نیاز من و تست

لحن موسیقی اگر ساز و اگر آواز است

 

گو صبا در پس این پرده بلرزد کاینجا

غیرت عشق ، نگهبان حریم راز است

 

با چنین نقش نگارین چه درافتد نقاش

گو بشوی آنچه که رنگ و قلم و پرداز است

 

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است

 

عشق ناسوت نشد جذبه ی شوق ملکوت

صوفی ما همه جا مشدی و شاهد باز است

 

انعکاس افق از مشرق جاویدان نیست

هر طلوعی که به مغرب گرود غمّاز است

 

امتیازی که تو داری هنر از من خواهی

شهریارم من و قول و غزلم ممتاز است