دامن انفاق

 

ماهم آفاق ، خوش آورده ز اخلاق به دست

آری اخلاق خوش آرد همه آفاق به دست

 

شرط باشد که گرو از مه و خورشید بری

آسمان را همه جفت است و مرا طاق به دست

 

دست خلّاق تو بس بود همینش پاداش

کآفرین گفت پس از خلق تو خلّاق به دست

 

ساز با من همه سوز غم هجران تو گفت

تا گرفتش ز پی مشق تو مشاق به دست

 

گیسوان گو دل مشتاق میفکن در پای

که نیفتد همه کس را دل مشتاق به دست

 

تا نه پامالی از آن زلف ، نگیرد دستت

سرو من مار به پا دارد و تریاق به دست

 

گوی سرگشته ی چوگان هوسناکان باد

کج کلاهی که نیارد دل عشاق به دست

 

مه چو دخت حرم آشفته و لرزان در آب

باد چون خواجه سرا تاخته شلّاق به دست

 

باش تا مهر گسل بر سر میثاق آید

گر نگهداشتی آن رشته ی میثاق به دست

 

افتدت گوهر مقصود چو خورشید به پای

گر بگیری چو فلک دامن انفاق به دست

 

مهر و مه را به سر کوی تو بینم شب و روز

که نیاید چو تویی در همه آفاق به دست

 

شهریارا شود از جمع پریشان حالان

گر کسی را فتد این دفتر اوراق به دست