پیری و پُرحرفی
پیری و پُرحرفی
به جُز پُرحرفی از هر خدمتی ما را معافیهاست
جوانی شَعربافی بود و پیری شِعربافیهاست
بیا از گود بیرون گر دل جنگ و مصافت نیست
که دنیا گود جنگیها و میدان مصافیهاست
به پیری عُضو حزب ائتلافیها شوی ناچار
که حلّاجی و ورّاجی مرام ائتلافیهاست
به هر لاف و گزافی ، مُشتری داری سر پیری
که پیری کان لافیها و دُکّان گزافیهاست
و گر خود شمعی از پروانگان هم ناگزیرستی
که هر جا کعبه یی باشد طواف است و طوافیهاست
به پیری بی حیایی و مُنافیهای عفّت نیست
که پیری خود مُنافی با شیوع این مُنافیهاست
به پیری اهل دل را با جهان باطن انگاری
خطوط ارتباطی چون خطوط تلگرافیهاست
در آن صوفی که نگذشته است از صافی ، صفایی نه
تو از صافی گُذر کن کآن صفا در نزد صافیهاست
نه هر کس به قلممویی تواند مینیاتورسازی
که شرطش نازک اندیشیدن است و موشکافیهاست
قبا چون تنگ شُد خطّ سجافش نیز بی ربط است
خیابانهای ما را هم خطر از بد سجافیهاست
بهل دنیا و مافیها که هر وزر و وبالی هست
به پیری ، شهریار ، از گور این دنیا و مافیهاست