مستان اَلست
مستان اَلست
دوشم آن غالیه مو چون گُل شب بو سرمست
سر به بالین زد و شمعم بنشانید و نشست
مژده چون تیشه ی فرهاد به شیرین کاری
بیستون شب غم با چه شُکوهم بشکست
نبض من جُست که چون خسته شکاری زخمی
گاه می خُفت و گهی با هیجانی می جَست
آتشی بود در این سینه ولی کوره ی عشق
نه بدان شعله که با عرش تواند پیوست
زُلفش آشفت که اینت چه دل دیوانه
که هنوزش همه زنجیر علایق نگسست
پای مجنون به ره وادی لیلی بگشای
چند خواهی در این خیمه به روی خود بست
تو دل خسته به زندان مُکافات خودی
ورنه من کون و مکان را به تو دادم دربست
وانگه از جام زرافشان دگرش هر چه که بود
ریخت در کامم و برخاستم از هر چه که هست
شهریار از غزل خواجه ، کباب جگری
مزه باید بچشانیم به مستان اَلست:
"عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بُوَد گر نَبُوَد باده پرست"
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:31 توسط شهریار خوشدل
|