نظیر پیر
نظیر پیر
به کان لعل تو هر مشتری که ره دانست
بهای لعل بدخشان کم از شبه دانست
دلی که راه بناگوش رفت از آن سر زلف
سپیده ی سحری را شب سیه دانست
سفیر عقل کجا و سفر به کشور عشق
بدان رسید که دل عقل را سفه دانست
بگیر بربط رندان و راه شیطان زن
که پیر مرشد ما سادگی گُنه دانست
بلای عشق چه طوفان رستخیز انگیخت
که صخره پاره ی کهسار پرّکه دانست
ز تیرگی است که تشبیه کردمت با ماه
به روشنی نتوان وجه این شبه دانست
ز بی خودی دل من طلعت تو ماه انگاشت
چه کور بود که خورشید دید و مه دانست
چگونه تب نکند باغبان از آن تل موی
که خرمن گل و سنبل همه تبه دانست
کجا نهد به زمین تاج آفتاب از سر
فلک که سروری خود در این کُله دانست
چگونه بگذرد از آن چه ذقن عاشق
که یوسف دل از این رهگذر به چه دانست
به روی من نگهی کرد در ازل حافظ
که عشقم این همه توفیق از آن نگه دانست
صدای عاشقی شهریار شیرینکار
بدان کشید که والی شنید و شه دانست