میگون

 

چند در شهر فشارد فلکدون ما را

خوشم از بخت که زد خیمه به هامون ما را

 

لب میگون بتان هیچ نبود ای لب جو

خط سرسبز تو آورده به میگون ما را

 

بر لب جوی پیاله پُر می کن ، ساقی

تا تمسخر نکند لاله ی گلگون ما را

 

بید آشفته تر از طُرّه ی لیلاست ، ز باد

نه عجب گر کند این منظره مجنون ما را

 

نرود خاطره ی این سفر از خاطر ما

گرچه خاطر شود از یاد خوشی خون ما را

 

رخ به مهتاب بشوییم که می خواباند

نغمه ی آب به لالایی محزون ما را

 

تاج بخش ار بستاند به سه تار از ما دل

باز جان بخشد از آهنگ ویالون ما را

 

شعر من رفت در آفاق به آواز فروغ

تا فلک ریخت به سر لؤلؤ مکنون ما را

 

ساز و آواز اگر دلکش ماهور نبود

کشته بودند به بیداد همایون ما را

 

ما بر زین فلک ساخته آذر بهرام

همچو افشار که افروخته کانون ما را

 

شهریارا بکُش امشب غم دل در میگون

ورنه در شهر کُشد غم به شبیخون ما را