تبليغاتX
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
 
 

حاتم درویشان

 

آسمان خود خبر از عالم درویشان است

که کمر بسته ، به خدمت خم درویشان است

 

نیست جز بی خبری در همه عالم خبری

که خبرها همه در عالم درویشان است

 

سایه ی مرغ همایون و همای دولت

اهتزازیست که در پرچم درویشان است

 

نقش پایندگی و سکه ی جاویدانی

بر نگینی است که در خاتم درویشان است

 

توتیایی که کند چشم خدابین روشن

خاک راهی است که از مقدم درویشان است

 

سپر تیر قضا سینه ی تسلیم و رضاست

زخم شمشیر اجل مرهم درویشان است

 

سرکش طره ی حورا و خط شاهد قدس

نامه ی تسلیت ماتم درویشان است

 

گوهری کوست به گنجینه ی شاهان اکسیر

خاطر امن و دل خرم درویشان است

 

دم گرمی که مس از بوته برآرد زر ناب

گر غنیمت بشماری دم درویشان است

 

همه حق بیند و فریاد انا الحق شنود

چشم و گوش دل اگر محرم درویشان است

 

بیژن روح که زندانی چاه نفس است

رستنش با رسن رستم درویشان است

 

چه غم ار پادشهان را غم درویشان نیست

پادشاه دو جهان را غم درویشان است

 

علی آن شعشعه ی سرمدی لم یزلی

کز ازل تا به ابد همدم درویشان است

 

روزه داری و شب افطار به سائل دادن

شمه ی راز کرم حاتم درویشان است

 

شهریارا سخنی باید از امکان تو بیش

کانچه امکان تو آرد کم درویشان است 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:18  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کودک قرن طلا

 

تا که ز مردی مرا نه زر و نه سیم است

شمع مرادم برهگذار نسیم است

 

یار نشد طالب قصیده که یارو

کودک قرن طلا و طالب سیم است

 

عشق و وفا کودکان تازه چه دانند

که این همه آیین لوطیان قدیم است

 

عمر نهادیم روی قلب شکسته

گرچه درست آفتابه خرج لحیم است

 

مستی می زنده باد و نشئه ی افیون

زین دو برون زندگی عذاب الیم است

 

بست کلانم بده که این دم عیسی

آیَتِ یُحیی العظام و هی رمیم است

 

طالع مهمان روزگار چه پرسی

چرخ نگون کاسه ی سیاه لئیم است

 

ای دل اگر در جهان نشان کرم نیست

غصّه مخور جان من خدای کریم است

 

هر نبئی ناگزیر معجزتی بود

معجزت شهریار طبع سلیم است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:17  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهلمین سال تاسیس دانشگاه تبریز

 

سالگرد چلّه ی تاسیس دانشگاه ماست

شمع لرزانی که اکنون چلچراغ راه ماست

 

بود دانشگاه ما غربی وخود گُمکرده راه

لیکن اکنون رهنمای هر دل گمراه ماست

 

گمراهی داشت لیکن صالحانش نیز بود

حزب شیطان رفته اکنون جمله حزب الله ماست

 

شاه ما چون صفر شد واحد فزای کُفر و رفت

حالیا قرآن و قانون الهی شاه ماست

 

فوق لیسانسی که دانشگاه ما برخود فزود

با اساتید کهن ، یوسف درآر از چاهِ ماست

 

فوق لیسانسی که کم کم دکترا باید شود

زانکه "الاحسان بالاتمام" در افواه ماست

 

یاد از استادان چون ترجانی و خیّام پور

یادشان شمعی که ، در فانوس اشک و آه ماست

 

رفت قاضی هم که دانشگاه شد بی او یتیم

معرکه شد ختم از او گویی چراغ الله ماست

 

بازگردانید اگر هم دکتر روشن ضمیر

اختران خواهند اِذعان کرد کو خود ماه ماست

 

شهریارا شُکر کن خواهد خدا دین زنده کرد

  زنده شد دین خدا واین همان دلخواه ماست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:17  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کارگاه کشبافی

 

اگر قضاوت قانون به عدل و انصاف است

چرا جهان همه ظلم است و جور و اجحاف است

 

جهان قلمرو ابلیس و بند قانون نیز

به دستبافی این قاضی دو سر قاف است

 

به دست مرشد بافند کش رود قانون

که دستگاه قضا ، کارگاهِ کشباف است

 

به حرف حق نشود هیچ باطلی محکوم

که این وکیل مُدافع حربف و حرُاف است

 

چرا چو نافه ی پیچیده ، خونِ جگر نشویم

که بندهای جگر غنچه ی سر ناف است

 

اگر شکنجه ی ما بیش می رسد ، غم نیست

که اجر و ضجر بزرگان دین با ضعاف است

 

به گوشه یی زدم از شُهرت و ندانستم

"که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است"

 

به مال وقف تو جز دست خائنین نرسد

که دزد بی رد پایش امین اوقاف است

 

ترا به جامعه حق نفس کشیدن نیست

همین قدر که نفس هست عیت الطاف است

 

بروی مرد و زن ما اگر لحافی نیست

لحافِ حجله بسی در دکان ندّاف است

 

بساز ، گر که اساتید موسیقی رفتند

که پنجه ها به سر جا و سینه ها صاف است

 

هنوز نظم نوین با همه معمّایش

به از قلمبه سرایی نثر وصّاف است

 

برای هر خَلَف ارثی بماند و ما را

مصائبی است که از باقیات اسلاف است

 

زغال سنگ بسی فرقش است با الماس

که این به گنجه و آن در دکان علاف است

 

تو شهریار به نقد سخن نه استادی

که نقد رایج این سکه کار صرّاف است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:17  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیدار آشنا

 

ماهم که هاله یی به رخ از دود آهش است

دایم گرفته چون دل من روی ماهش است

 

دیگر نگاه ، وصف بهاری نمی کند

شرح خزانِ دل به زبان نگاهش است

 

راه نگاه بست به چشم سیه که دید

موی دماغ ها همه جا خار راهش است

 

دیدم نهان فرشته ی شرم و عفاف او

آورده سر به گوش من و عذر خواهش است

 

روز سیاه دیده به چشم و به قول خود

دود اجاق ، سُرمه ی چشم سیاهش است

 

دیگر نمی زند به سر زلف ، شانه یی

و آن طُرّه خود حکایت عمر تباهش است

 

بگریخته است از لب لعلش شکفتگی

دایم گرفتگی است که بر روی ماهش است

 

افتد گذار او به من از دور و گاهگاه

خواب خوشم همین گذر گاهگاهش است

 

هر چند اشتباه از او نیست لیکن او

با من هنوز هم خجل از اشتباهش است

 

اکنون گُلی است زرد ولی از وفا هنوز

هر سُرخ گل که در چمن آید گیاهش است

 

این برگ های زرد چمن نامه های اوست

وین بادهای سرد خزان پیک راهش است

 

در گوشه های غم که کُند خلوتی به دل

یاد من و ترانه ی من تکیه گاهش است

 

من دلبخواه خویش نجُستم ولی خدا

با هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است

 

من کیستم؟ اسیر محبت ، گدای عشق

وز ملک دل که حسن و هنر پادشاهش است

 

در شهر ما گناه بود عشق و شهریار

زندانی ابد به سزای گناهش است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:16  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاهد تبریز

 

نرگس مست که چشمش همه شرم و ناز است

تا نگاهش به تو افتاده دهانش باز است

 

افق رنگی دریاچه ی چشمان ترا

اختران غرق تماشا که چه چشم انداز است

 

با تو ای شاهد تبریز سر آرد به سلام

سرو نازی که به باغ ارم شیراز است

 

بازی زلف تو با خنجر ابرو گویی

رقص لزگی است که بیت الغزل قفقاز است

 

نیست در شعر من آن رقّت و ایهام قدیم

دگر این قصّه حوالت به زبان ساز است

 

گوش کن ترجمه ی راز و نیاز من و تست

لحن موسیقی اگر ساز و اگر آواز است

 

گو صبا در پس این پرده بلرزد کاینجا

غیرت عشق ، نگهبان حریم راز است

 

با چنین نقش نگارین چه درافتد نقاش

گو بشوی آنچه که رنگ و قلم و پرداز است

 

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است

 

عشق ناسوت نشد جذبه ی شوق ملکوت

صوفی ما همه جا مشدی و شاهد باز است

 

انعکاس افق از مشرق جاویدان نیست

هر طلوعی که به مغرب گرود غمّاز است

 

امتیازی که تو داری هنر از من خواهی

شهریارم من و قول و غزلم ممتاز است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:15  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خودپرستی و خداپرستی

 

تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است

طالع مگو که چشمه ی خورشید خاور است

 

کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است

آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است

 

آتش مزن به خرمن دلها که تخت جم

آیینه ی شکسته ی بخت سکندر است

 

بر سردر عمارتِ مشروطه ، یادگار

نقش به خون نشسته ی عدل مُظفّر است

 

هر جا که دلشکستگی و دود آه بود

گر عیش شحنه آینه باشد مُکدّر است

 

کیفر مده به کافر عشق ای صنم که کُفر

 با کافر از ندامت کوبنده کیفر است

 

ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم

ما را سریر دولت باقی مُسخّر است

 

راه دیار مشرق و مغرب ز هم جداست

عاشق از اینوری و منافق از آنور است

 

راه خداپرستی از این دلشکستگی است

اقلیم خودپرستی از آن راه دیگر است

 

بگذر ز دشمنان که به محشر شود عیان

کاسباب ارتقای ستمکش ، ستمگر است

 

در کفّه ی ترازوی حکمت بود نصیب

تا فرقدان مراتب رزق مُقدّر است

 

آنجا که دل به قیمت پستان نمی خرند

پستانک ار نه دایه بود ، دایه مادر است

 

یک شعر ، عاقلی و دگر شعر ، عاشقی است

سعدی یکی سخنور و حافظ قلندر است

 

بگذار ، شهریار به گردون زند سریر

کز خاک پای خواجه ی شیرازش افسر است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:14  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شفق خراسان

 

شَفَقا هاله ی من هر چه ملال انگیز است

هاله ی خطِّ نگارین تو حال انگیز است

 

کِلکِ نقّاش شفق با همه رنگ آمیزی

سر به خطّ لب لعل تو که خال انگیز است

 

چرخ گردون همه چشمش به خم ابروی تست

زان به هر گردش ماهانه هِلال انگیز است

 

مویی از کِلکِ نگارین تو نقشش نه حرام

که هم از سهو قلم ، سِحر حلال انگیز است

 

آفرینش همه آیات جلال است و جمال

زان جمال تو جمیل است و جلال انگیز است

 

خلوت ما دگر از اهل محبّت خالی است

اینقدر هست که این خلسه خیال انگیز است

 

خُرّما مرز خراسان که بدان گُلشن قُدس

طایر شوق هنوزم پر و بال انگیز است

 

فرّح و گُلشن و گُلچین معانی آنجاست

ناز ملکی که فزون فضل و کمال انگیز است

 

جبر و تفویض به تسلیم و رضا سودا کن

کآن سوادی که همه قال و مقال انگیز است

 

قُل اعوذی که به آیات دلالت ، قرآن

با مُنافق همه از فتنه ضلال انگیز است

 

بر در حُجّت هشتم ، همه حاجت باشی

کآنچنان درگه مسئول، سوال انگیز است

 

شهریارا لجن آمیز همه جدول و جوست

قدر آن چشمه بدانی که زُلال انگیز است

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:14  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مشق استاد

 

به پیری آنچه مرا مانده لذّت یاد است

دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است

 

به همنشین جوانی پیام باد که عشق

ترا اگر که فراموش شد مرا یاد است

 

به کُنج سینه ی این پیر محنت آبادی

هنوز دل به تمنّای بهجت آباد است

 

به پیش چشم دلم پرده های عشق کهن

پریده رنگتر از کارهای بهزاد است

 

به بیستون همه نقشی زبان شیرینی است

چرا که بر لبشان داستان فرهاد است

 

درون سینه ی من نیز ناشناسی هست

"که من خموشم و او در فغان و فریاد است"

 

نوشته یی که سُتُردن نمی توان از دل

نگارنامه ی عشق است و مشق استاد است

 

به شعر خواجه رَوم تا به عرش باز آیم

حدیث عشق و دل من ف و فرخزاد است

 

خوشا دلی که از این خارزار دامنگیر

به طرف دامن برچیده سرو آزاد است

 

به آب و خاک جهان دل منه که خانه ی عمر

بسان خرمن آتش گرفته برباد است

 

مرا هم از قِلِق ساز بخت چون عارف

نوا و نغمه به ترجیع داد و بیداد است

 

سر صفیم و به نوبت روان به کام اجل

کنون رهی است که در زیر تیغ جلاد است

 

فلک به آب زرشگی نمی خرد ، هر چند

که رشحه ی قلم از صاحب ابن عبّاد است

 

صفا و دوستی شهریار و همکاران

حدیث شیخ بهایی و میرداماد است

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:13  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک شب با قمر

 

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

 

آهسته به گوش فلک از بنده بگویید

چشمت ندود این همه یکشب قمر اینجاست

 

آری قمر آن قُمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

 

شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

 

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یکدسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

 

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جایی که کند ناله ی عاشق اثر اینجاست

 

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سر کشد از بام و در اینجاست

 

ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش

آی بی خبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

 

آسایش امروزه شده دردسر اما

امشب دگر آسایش بی دردسر اینجاست

 

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیدادگر اینجاست

 

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

بازآمده چون فتنه ی دور قمر اینجاست

 

ایکاش سحر ناید و خورشید نزاید

که امشب قمر اینجا قمر اینجا قمر اینجاست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:14  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سد شکسته

 

سیل است و شبانگاه و جهان غرقه در آب است

بیدار کن این خانه ی همسایه که خواب است

 

بوم و بر اقطار جهان ریخته در هم

هر جا روی آوای غم و وای غراب است

 

در ابر سیه مقبره ی مرتعش ماه

چون نعش کبوتر که به چنگال عقاب است

 

آمال همه نقش بر آب است و بر آن آب

نقشی که نمایشگر دنیای سراب است

 

اهریمن هول است که بر سینه ی امواج

می رقصد و سرپنجه به خونابه خضاب است

 

طغیان معاصی شده طوفان مصائب

واها که خدا بر سر خشم است و عتاب است

 

آمیخت به هم کفر و نفاق تو و شد سیل

وین سدّ شکسته است کز آیات کتاب است

 

نزدیک شد آن وعده که قرآن خدا داد

یارب چه خطیبی که همه فصل خطاب است

 

دریافتی آن فتنه ی غرّا که به گردن

قلاده سرخش غل و زنجیر عذاب است

 

بیعت شکنانند و صلای سفر شام

وادی ضلال است و شلنگ است و شتاب است

 

زان سو همه جمع است و از این سو همه تفریق

ای عامل تقسیم و نصیب این چه حساب است

 

شیری نه که از بیشه برون تازد و گیتی

پر کشمکش جیفه و غوغای کلاب است

 

آفاق همه کفر و دل شاه ولایت

یک نقطه ی ایمان که بر آن لجّه حباب است

 

از هر طرفی دست به هم داده خرابی

در فکر خرابیّ من خانه خراب است

 

پیچیده شکن در شکن کار من ای شوخ

آنقدر که با زلف تو پیچ و خم و تاب است

 

 

در بستر غم یاد تو ای شاه سواران

پیرانه سرم شاهد رﺅیای شباب است

 

ای قوس قضا عطسه که اشباح شیاطین

در قبضه ی خمیازه ی یک تیر شهاب است

 

بیتی به من ای خواجه ی شیراز که وقتا

یک شعر تو را نشئه ی صد جام شراب است

 

"بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است"

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:14  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل درویش نواز

 

ای چشم خُمارین تو و افسانه ی نازت

وی زلف کمندین من و شب های درازت

 

شبها منم و چشمکِ محزون ثُریّا

با اشگ غم و زمزمه ی راز و نیازت

 

خود کیستی ای نغمه نوازنده ی بی سیم

امشب به جگر می خوردم زخمه ی سازت

 

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی

بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

 

سر کن به شب و ناله ی شبگیر من ای دل

تا شبرو عشقیم نشیب است و فرازت

 

خوانند نمازم من اگر قبله ندانم

ای کعبه ی دلها که بخوانم به نمازت

 

گنجینه ی رازی است به هر مویت وزان موی

هر چنبره ماری است به گنجینه ی رازت

 

ای سیب بهشتی به لب و گونه ی گُلگون

داغ است دل لاله که دیوی زده گازت

 

در خویش زنیم آتش و خلقی به سر آریم

باشد که ببینیم بدین شُعبده بازت

 

کبک و بره شاید به سر سفره ی شاهان

درویش تو سر کُن به همین نان و پیازت

 

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یکبار

ای جاده ی انصاف ندیدیم ترازت

 

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم

ای شاه بنازم دلِ درویش نوازت

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:13  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حسرت عاشق

 

در سایه ی هجران تو ای مایه ی حسرت

همخانه ی حرمانم و همسایه ی حسرت

 

تا سایه ی بالای بلندت به سرم نیست

کوتاه مباد از سر من سایه ی حسرت

 

گر باختم از عشق تو سرمایه ی هستی

اندوختم از هجر تو سرمایه ی حسرت

 

شبها بکشانم گله ی زلف تو تا ماه

آری که بلند است به شب پایه ی حسرت

 

گویند که چون مادر ایام مرا زاد

پرورد به دامان غمم دایه ی حسرت

 

یارب تو چه پیغامبری کز قلم و لوح

نازل همه در شٲن تو شد آیه ی حسرت

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:12  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نقش حقایق

 

ای چشم خمارین که کشد سرمه ی خوابت

وی جام بلورین که خورد باده ی ثابت

 

خواهم همه شب خلق بنالیدن شبگیر

از خواب برآرم که نه بینند بخوابت

 

ای شمع که با شعله ی دل غرقه به اشگی

یارب تو چه آتش که بشویند به آبت

 

ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی

یارب نفتد ولوله ی وای غرابت

 

در پیچ و خم و تابم از آن زلف ، خدا را

ای زلف که داد این همه پیچ و خم و تابت؟

 

عکسی به خلایق فکن ای نقش حقایق

تا چند بخوانیم به اوراق کتابت

 

ای پیر خرابات چه افتاده که دیری است

در کنج خرابات نه بینند خرابت

 

دیدی که چه غافل کندت قافله عمر

بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

 

آهسته که اشگی به وداعت بفشانیم

ای عمر که سیلت ببرد چیست شبابت

 

ای مطرب عشاق که در کون و مکان نیست

شوری بجز از غلغله ی چنگ و ربابت

 

در دیر و حرم زخمه ی سنتور عبادت

حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت

 

ای آه پرافشان به سوی عرش الهی

خواهم که بگردی نرسد تیر شهابت

 

شهری است به هم یار و من یک تنه تنها

ای دل به تو باکی نه که پاک است حسابت

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:11  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ساز حبیب

 

صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب

چه دولتی است به زندانیان خاک نصیب

 

به هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعر

چو در ولایت غربت دو همزبان غریب

 

روان دهد به سر انگشت دلنواز بساز

که نبض مرده جهد چون مسیح بود طبیب

 

صفای باغچه ی قلهک است و از توچال

نسیم همره بوی قرنفل آید و طیب

 

بگرد آیه ی توحید گل صحیفه ی باغ

ز سبزه چون خط زنگار شاهدان تذهیب

 

دو شاهدند بهشتی به سوی مانگران

به لعل و گونه ی گلگون بهشت لاله و سیب

 

به تُرک چشم و چلیپای زلف بخشیده

گناه فتنه ی چنگیز و جنگ های صلیب

 

چو دو فرشته ی الهام شعر و موسیقی

روان ما شود از هر نگاهشان تهذیب

 

مگر فروشده از بارگاه یزدانند

که بزم ما مرسادش ز اهرمن آسیب

 

بریز باده که دستور منع می امشب

حکومتی است که مجلس نمی کند تصویب

 

صفای مجلس انس است شهریارا باش

که تا حبیب به ما ننگرد به چشم رقیب

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:10  توسط شهیار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
  بالا