استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار

سوز و ساز

سوز و ساز

 

باز کن نغمه ی جانسوزی از آن ساز امشب

تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

 

ساز در دست تو سوز دل من می گوید

من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

 

مرغ دل در قفس سینه ی من می نالد

بلبل ساز تو را دیده هم آواز امشب

 

زیر هر پرده ی ساز تو هزاران راز است

بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

 

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

 

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

 

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز

بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

 

شهریار آمده با کوکبه ی گوهر اشک

به گدایی تو ای شاهد طنّاز امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:27  توسط شهریار خوشدل  | 

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

 

خط ز لب یار جسته جسته خورد آب

خیل غزال است و دسته دسته خورد آب

 

خیز و برافراز سر و قد که در آفاق

فتنه هم از ریشه ی نشسته خورد آب

 

ای لبت آب حیات لب به لبم نه

بو که یکی تشنه کام خسته خورد آب

 

خورد سکندر سکندری که از این جام

خضر وفاکیش پی خجسته خورد آب

 

لیدر تحت الحنک ز کاسه ی پرهیز

چون شتران رسن گسسته خورد آب

 

سکسکه را تا که در گلوی نگیرد

تشنه همان به که جسته جسته خورد آب

 

نقش درستی زدم که کشت بلاغت

از نی این کلک سرشکسته خورد آب

 

بذر محبت به اشک بشکفد ، آری

نخل تناور شود چو هسته خورد آب

 

چشم فرو بَستم از لذایذ و دیدم

چشم من از چشم های بسته خورد آب

 

به که خورد شهریار خون دل آری

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:26  توسط شهریار خوشدل  | 

دروغ ای دنیا

دروغ ای دنیا

 

آب داری عوض ماست به دوغ ای دنیا

راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

 

پیله ور فکر خرش بود که خود را گم کرد

تو چه بازار شرابی و شلوغ ای دنیا

 

قصر بُوالقیس چه شد؟ تخت سلیمانت کو؟

همه افسانه شد ، آن فرّ و فروغ ای دنیا

 

چون مسیحای نبی کشتی و سقراط حکیم

نه نبوّت بشناسی نه نبوغ ای دنیا

 

بیوه ی نوحی و دردیده ی دنیا داران

تازه بکری و دم بخت و بلوغ ای دنیا

 

بر سر خوان تو آروغ گلو می گیرد

آ که گفتی ندهد فرصت روغ ای دنیا

 

گاو عصّاری و در کوری و سرگردانی

فلک هشته به گردن خم یوغ ای دنیا

 

شهریار این سخن از هاتف غیب است که گفت

راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط شهریار خوشدل  | 

آشیان عنقا

آشیان عنقا

 

زین همرهان همراز من تنها تویی ، تنها بیا

باشد که در کام صدف گوهر شوی ، یکتا بیا

 

یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شوی

ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

 

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

ای در تکاپوی طلب ، گم کرده ره ، با ما بیا

 

ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند

در رشته ی پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

 

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

 

شرط هواداریّ ما شیدایی و شوریدگی است

گر یار ما خواهی شدن ، شوریده و شیدا بیا

 

در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع ، بی پروا بیا

 

دنیا و مافیها اگر نااهلت ارزانی کند

با سرگرانی بگذر از دنیا و مافیها بیا

 

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

 

راه خرابات است این بی پا شدی با سر برو

یعنی گرفته شعله ی شوقت به سر تا پا بیا

 

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان ، از خاکیان

چون قاف دامن بازچین زیر پر عنقا بیا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط شهریار خوشدل  | 

دریاچه ی اشک

دریاچه ی اشک

 

طبعم از لعل تو آموخت دُرافشانی ها

ای رخت چشمه ی خورشید درخشانی ها

 

سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی

تا نسیمت بنوازد به گُل افشانی ها

 

گر بدین جلوه به دریاچه ی اشکم تابی

چشم خورشید شود خیره زرخشانی ها

 

دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید

مخمل اینگونه به کاشانه ی کاشانی ها

 

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی ها

 

تو بدین لعل لبت ار بر سر بازار آیی

لعل ، بازار نیارند بدخشانی ها

 

رام دیوانه شدن آمده در شان پری

تو بجز رَم نشناسی ز پری شانی ها

 

شهریارا بدرش خاک نشین افلاکند

وین کواکب همه داغند به پیشانی ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط شهریار خوشدل  | 

ناکامی ها

ناکامی ها

 

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها

مستم از ساغر خون جگر آشامی ها

 

بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامی ها

 

بخت برگشته ی ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها

 

دیر جوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامی ها

 

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه ی گمنامی ها

 

نشود رام سر زلف دلارامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامی ها

 

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرّم از عیش نشابورم و خیّامی ها

 

شهریارا ورق از اشک ندامت می شوی

تا که نامت نبرد در افق نامی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط شهریار خوشدل  | 

روسیاهی

روسیاهی

 

روسیاهی از ذغال ای شیر شیطان خورده ها

باز شیطان بُرده ها ، خیکی به بار آورده ها

 

مال مردم خورده ها ناچار رودل می کُنند

یک دهن غسیان کُنید ای خون مردم خورده ها

 

لُقمه ها چاق و دُرشت از آنِ شاهنشاه بود

وزشما هم لِفت و لیس ریزه ها و خُرده ها

 

حق گلوتان بفشُرد با این سرانگشت قصاص

ای گلوی بی گناهان آن همه بفشُرده ها

 

هر چه گُل بود از سَموم سردتان افسُرده شُد

با خزان خود کُنید احساس آن افسرده ها

 

ما شما نامردمان از جنس خود چون بشمریم؟

ای شما مردانِ حق از جنس خود نشمرده ها

 

دوستان آزُرده اید ای دشمنان پرورده ها

دشمنان پرورده اید ای دوستان آزرده ها

 

ماست ها در کیسه کردن این همه بی خود نبود

می کِشد خشم خدا این تسمه ها از گُرده ها

 

شهریارا با مُخرّب های میراث ادب

چون کُنیم ، این آبروی شعر ایران برده ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:50  توسط شهریار خوشدل  | 

واصلان

واصلان

 

جبین بگشا که می بندیم از این غمخانه محملها

چه خرّم سرزمینهایی که در پیش است و منزلها

 

چه غم گر آب و گِل سودا کنند از ما به جان ودل

که برخیزیم از گِلها و بنشینیم در دلها

 

وفایی نیست در گُلها منال ای بلبل مسکین

کز این گُلها پس از ما هم فراوان روید از گِلها

 

برو نور خدا کن دیده بان کشتی توفیق

که کشتی ها به نور دیده بان یابند ساحلها

 

گرفتم زاهد وقتی به حسن خاتمت اندیش

بسا کز بعد خرمن داده بر بادند حاصلها

 

چراغ عشق را خیره است چشم عقلها زآن روست

که عاقلها به کار عشق می گردند جاهلها

 

به عاشق چشم دل دادی که از یاد تو غافل نیست

چه مسکین تیره بختانند از یاد تو غافلها

 

نه آن شمع و نه آن محفل ولی از معجبات عشق

هنوز افسانه ی پروانه بینی شمع محفلها

 

به دریا واصلان دریا شوند از وسعت مشرب

معاذاله که خود را هم خدا بینند واصلها

 

به نقش روی باطل برنگردی شهریار از حق

که این خود نقش بطلان است از حق روی باطلها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:50  توسط شهریار خوشدل  | 

کوه نشین

کوه نشین

 

ای که در سینه ی این کوه گرفتی مٲوا

خوش به حال تو که خلق از سر خود کردی وا

 

من اگر جای تو بودم ، شب از این قلّه ی کوه

برمی افراشتم از نعره به گردون آوا

 

با من اندیشه ای از قوت و غذا نیز نبود

می رسید از فلکم سُفره ی منّ و سلوا

 

گرچه آن روز جوانی به سرم برمی گشت

بازمی یافتم آن شیوه ی شعر شیوا

 

باز قول و غزل از غلغله غوغا می کرد

خلق می ریخت چو خیل مگسم بر حلوا

 

شهربانی عصبی می شد و کارآگاهی

که تو در شهر برانگیختی از نو بلوا

 

می خزیدیم دوباره به همین سوراخی

سر فُرود بُرده به سجّاده ی زُهد و تقوا

 

شهریارا هوس کوه و در و دشت مکُن

که به پیری نتوان کرد به قسمت دعوا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط شهریار خوشدل  | 

نقشخوان ما

نقشخوان ما

 

تا جلوه کرد طلعت ساقی به جام ما

در جام لاله ریخت می لعلفام ما

 

شاهان به تاج غم ننوازد همای عشق

این شاهباز عرش نشیند به بام ما

 

گر سِحر زلف و خال تو با ما مدد کند

زین دانه مرغ قاف هم افتد به دام ما

 

هر سالکی به حِزب و مرامی سپُرده سر

ما حزب عاشقان و محبّت مرام ما

 

گر خون ما به پای تو ریزد حلال تو

ور خونبها به غیر تو باشد حرام ما

 

تاری بیار از آن سر زلف ای نسیم صُبح

مُشکین کُن از شمیم محبّت مشام ما

 

ما نقش خود به دفتر ایّام می زنیم

تا پیک جاودان به تو آرد پیام ما

 

هر خازنی به گنج امانت امین نبود

این قرعه را کشید مشیّت به نام ما

 

هر دور خوش قرین تسلسل نمی کنند

این چرخ روزگار بچرخد به کام ما

 

شُکرانه ی کمند محبّت رها کنیم

هر آهوی رمیده که کردند وام ما

 

بحثی به دور جام تو ار درد و صاف نیست

شهد و شفاست آنچه تو ریزی به کام ما

 

قائم مقام خواجه شدن کار ساده نیست

ای من غلام خواجه ی قدسی مقام ما

 

سرمست خود سرآمد اهل قلم کند

سرمشق منشآت امیر نظام ما

 

گر دیر ماندی ای سخن عشق در جهان

با نقشخوان ما برسانی سلام ما

 

تا شهریار مُلک قلوب و قلم شویم

مملوک خواجه ایم و جهانی غلام ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط شهریار خوشدل  | 

داغ لاله

داغ لاله

 

بی داد رفت لاله ی برباد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

 

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

 

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

 

وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دوهفته را

 

برخیز لاله ، بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سُفته را

 

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گُل در خاک خفته را

 

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تَفته را

 

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

اینجا همیشه ردّ و نکول است سَفته را

 

این گوژپشت ، تیرقدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمان های چفته را

 

یارب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

 

راه عدم نَرُفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نَرفته را

 

لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 

لعلی نسفت کلک دُر افشان شهریار

در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:24  توسط شهریار خوشدل  | 

طور تجلّی

طور تجلّی

 

شب به هم درشکند زلف چلیپایی را

صبحدم سر دهد انفاس مسیحایی را

 

گر از آن طور تجلّی به چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه ی سینایی را

 

گر به آیینه ی سیماب سحر رشک بری

اشگ سیمین طلبی ، آینه سیمایی را

 

رنگ رﺅیا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رﺅیایی را

 

ناشناسی و چنین شیفته ام ساخته ای

وای اگر باز کُنی روی شناسایی را

 

از نسیم سحر آموختم و شعله ی شمع

رسم شوریدگی و شیوه ی شیدایی را

 

پوست تختی و سبویی و کتابی ، شمعی

پر کُند چاله ی درویشی و دارایی را

 

جان چه باشد که به بازار تو آرد عشاق

قیمت ارزان نکنی ، گوهر زیبایی را

 

نیش و نوش است جهان خوش به هم انداخته اند

لذّت عاشقی و ذلّت رسوایی را

 

در دماغ من شوریده چه سودا انگیخت

آنکه با زُلف تو آموخت سمن سایی را

 

سرو خواهد که به بالای تو ماند مسکین

کاین همه مشق کُند شوخی و رعنایی را

 

طوطیم گویی از آن قند لب آموخت سخن

که به دل آب کُند شکّر گویایی را

 

دل به هجران تو عُمری است شکیباست ولی

بار پیری شکند پُشت شکیبایی را

 

گوهر عشق توٲم حوصله دریا خواهد

گوهری خواهمت این حوصله دریایی را

 

ساز مرغ سحرم درس ارسطویی بود

حکمت آموختی این طفل الفبایی را

 

شب به مهتاب رُخت بلبل و پروانه و گُل

شمع بزم چمنند انجمن آرایی را

 

صبح سر می کشد از پُشت درختان خورشید

تا تماشا کند این بزم تماشایی را

 

جمع کُن لشگر توفیق که تسخیر کُنی

شهریارا قُرْق عُزلت و تنهایی را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:23  توسط شهریار خوشدل  | 

حبیبی

حبیبی

 

دوای بی دوایی و علاج بی طبیبی را

ببالینم رسان یا رب حبیب من حبیبی را

 

غبار غربتم از دل مگر زلف تو بزداید

که ابر آشنایی بسترد گرد غریبی را

 

ز مهرویان نصیبم نیست جز حسرت ، فلک گویی

به نام من کشیده قرعه ی حسرت نصیبی را

 

ره عاشق فریبی راه و رسم بی وفایان است

حبیب من نیاموزی ره عاشق فریبی را

 

نوای عاشقی ای گُل بیا از شهریار آموز

که هر نایی نیٲنگیزد نوایی عندلیبی را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:22  توسط شهریار خوشدل  | 

آتشکده ی پارس

آتشکده ی پارس

 

ناز دهن آن حافظ شیرین سُخنی را

کز دُرج دُر غیب گُشاید دهنی را

 

کامش شکرین باد که از سر نکند باز

قنّاد لبش طوطی شکّرشکنی را

 

با خود به لحد بُرده پیاله که مُجاهد

جُز با سپر عشق نپوشد کفنی را

 

آتشکده ی پارس تو بودی که نمیری

نشکفته سهیلی چو تو هرگز یمنی را

 

خورشید دل افروز من از کوکبه ی تُست

گر روشنی تافته ی بیت الحزنی را

 

یک سرو تو صد باغ ارم را چمن آراست

صد سرو نیاراسته چندین ، چمنی را

 

جز شیوه ی چشم تو که آموختنی نیست

آموختم از عشق تو هر فوت و فنی را

 

هفتاد شد امسال که در عشق تو چون گُل

هر ساله به تن پاره کنم پیرهنی را

 

عشق تو همان تیشه ی شورافکن شیرین

کو شُهرت شاهانه دهد کوهکنی را

 

تو گوهری افلاکی و من مُفلس خاکی

بر سر چو تویی تاج نزیبد چو منی را

 

گر هست صفایی همه عالم وطن ماست

ور زانکه صفا نیست چه حاجت وطنی را

 

شمع دل خاموش من از سوز میفروز

"کافسرده دل افسرده کُند انجمنی را"

 

از همّت حافظ طلبم طالع تبریز

تا تازه کُنم شُهرت شهر کهنی را

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط شهریار خوشدل  | 

در راه زندگانی

در راه زندگانی

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

 

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

 

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را

 

چه بیداریّ تلخت بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را

 

سخن با من نمی گویی الا ای همزبان دل

خدا را با که گویم شکوه ی بی همزبانی را

 

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

 

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

 خدا را برمگردان این بلای آسمانی را

 

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:20  توسط شهریار خوشدل  | 

بازگشت وطن

بازگشت وطن

 

گشوده ام پر و بال سفر هوای وطن را

که آشیان به چمن خوشتر است مرغ چمن را

 

درای قافله ی همرهان به کوه و در و دشت

فکند غلغله ی شوق بازگشت وطن را

 

دیار خویشتن از آن شناختم که شنفتم

از این نسیم روانبخش بوی مشک ختن را

 

به شُکر آنکه به یار و دیار باز رسیدیم

به دوستان کهن نو کنیم عهد کهن را

 

به قهر رفته ی عشقیم و مستحق شفاعت

چنانکه توبه ی رندان بهار توبه شکن را

 

گشود بلبل طبعم دهن به نغمه چو دیدم

به خیرمقدم من غنچه باز کرده دهن را

 

خوش آن بود که سرود من و نسیم

به هم شوند و به رقص آورند سرو و سمن را

 

چرا که خواری هجران کشیده بلبل عاشق

به شاخ گل نتواند ندا داد سخن را

 

ولی چه سود که از دست پافشاری گردون

نیارم آنکه ز سر واکنم ملال و محن را

 

نشان منزل یاران رفته بینم و خواهم

که از فغان به فغان آورم تلال و دمن را

 

پسر به جانب کنعان کشیده ناله ی یعقوب

ولی به گور نشان می دهند بیت حزن را

 

کشیده دایره ، اشکم به دور مردم خونین

چنانکه حلقه ی انگشتری عقیق یمن را

 

چو هاله حلقه زنان خواهران به دور سر من

ز اشک ریخته بر روی ماه ، عقد پرن را

 

تو شهریار بر آنی که غم ز دل بزدایی

کنار سبزه و آبی بجوی و وجه حسن را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط شهریار خوشدل  | 

ارباب زمستان

ارباب زمستان

 

زمستان پوستین افزود و بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

 

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولتسرایان را

 

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

 

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

 

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس دربند درمان نیست درد بی دوایان را

 

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

 

به هرکس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

 

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

 

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

 

به کام محتکر روزیّ مردم دیدم و گفتم

که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

 

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

 

حریفی با تمسخر گفت: زاری شهریارا بس

که می گیرند در شهر و دیار ما گدایان را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط شهریار خوشدل  | 

تهران و یاران

تهران و یاران

 

من نه آنم که فراموش کُنم تهران را

شب تهران و شعاع و شفق شمران را

 

مویی از کاکُل مادر نفروشد فرزند

گرچه در پاش بریزند گُل و ریحان را

 

گرچه در اشگ یتیمانه ی خود غرق شود

گوهر آن نیست که از یاد برد عُمّان را

 

حاسدان چاهکنانند وگرنه یوسف

نیست ماهی که دل از مهر کند کنعان را

 

پوردستان که جوانانه به جنگش خیزند

هرگز ایران نفروشد طمع توران را

 

شعر من دُرّ سفینه است و در آب اندازد

ارج غوّاص ندانند و دُر و مرجان را

 

لُقمه چینند به خوان ادب و می خواهند

حکمت آموختن از بی ادبی لُقمان را

 

تاج درویشی و اقلیم فراغت مُلکی است

که به عرّاده مُسخّر نشود سلطان را

 

فتنه طوفانی و دریاست خدایا بفرست

کشتی نوح که تاوان دهد این طوفان را

 

نیست با آدم خاکی سر نافرمانی

گرنه فرمان برد اهریمن نافرمان را

 

برکَن از دل شجر وسوسه ی شیطانی

تا جهنّم نکنی جنّت جاویدان را

 

نشوی غرّه به مهمانی دنیای دنی

کاین سیه سُفره گلوگیر کُند مهمان را

 

همه آن نیست که دانش برد انسان تا ماه

دانشی هست که تا عرش برد انسان را

 

آهن آلات تمدّن نشود کز عرفان

آدمی جلوه دهد جوهر جسم و جان را

 

ای که دل محرم اهرام هُنر می خواهی

مُحترم دار حریم حرم حرمان را

 

گر بهار دل صاحبنظرانت باشد

باغ گُل می شمری گوشه ی این زندان را

 

گرچه شهر و همه یاران بستانند از من

شهریار آن نه که از یاد برد یاران را 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط شهریار خوشدل  | 

صبح پیاله

صبح پیاله

 

خضرم از آب بقا شُست و صفا داد مرا

از فنا لُخت شدم رخت بقا داد مرا

 

آب بود آتش و اول من پنداری سوخت

پس به خاکم زد و بر باد فنا داد مرا

 

تا شوم آینه گردان جمال جاوید

زنگم از آینه بزدود و جلا داد مرا

 

چشم چون روزنه ی عیب و خطابینم بست

دل چون آینه ی غیب نما داد مرا

 

تب عشق آمد و کُشت آتش جانسوز حسد

ناز قانون محبّت که شفا داد مرا

 

به جفای فلک از راه نرفتم بیرون

تا خدا مسلک ارباب وفا داد مرا

 

یاد آن صبح دل افروز که از جام صبوح

آفتابی به کف آن ماه صلا داد مرا

 

در پیاله به من آن چشم رضایی که گشود

خط ساغر خبر از سرّ قضا داد مرا

 

شب معراج من آن بود که در طوف حریم

طوق مرغ حرم و فرّ هما داد مرا

 

نای ناقوسی من بین و نوای قدسی

وه که بی برگی عشقت چه نوا داد مرا

 

غیرت بنده چه با بخت خداداد کند

عبرت ای بنده که این بخت خداد داد مرا

 

شهریارا ندهم دامن همت از دست

شکر آن دولت پاینده که پا داد مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط شهریار خوشدل  | 

ماه مهمان نواز

ماه مهمان نواز

 

در پناه سایه رفتم سرو ناز خویش را

میهمان بودم مه مهمان نواز خویش را

 

بخت با من سازگار و ماه با من مهربان

شکرها کردم خدای کارساز خویش را

 

سرو ناز قامتش از سر نهاده سرکشی

تُرک چشمش گفته تَرک تُرکتاز خویش را

 

یار چندان باده ام پیمود تا چون شاخ بید

از نسیم لطف دیدم اهتزاز خویش را

 

کس به جامی نیست ما افتادگان را دستگیر

ای بنازم ساقی مسکین نواز خویش را

 

عاشقی و مستی و یاران ظریف و نکته سنج

چون توانی داشتن پوشیده راز خویش را

 

شاهد خواب آمد و چشم حریفان بست و شمع

داد بر من نوبت سوز و گداز خویش را

 

هر یک از یاران ز مستی بر کناری خفت و من

برکنار از خواب دیدم چشم باز خویش را

 

جا به تقریبی گرفتم در بر دلبر ولی

داشتم در کف عنان حرص و آز خویش را

 

با سر زلفی که کوتاه است از او دست امید

آشنا دیدم بسی دست دراز خویش را

 

او به خواب ناز و من با طره ی دلبند او

تا سحرگه داشتم راز و نیاز خویش را

 

از مه رخسار او نشناختم باز آفتاب

تا سحرگاهان قضا کردم نماز خویش را

 

شهریارا میهمان ماه خود بودن خوشست

ورنه از جان قانعم نان و پیاز خویش را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط شهریار خوشدل  | 

بلکه بیاریم بار را

بلکه بیاریم بار را

 

ای دل فراق سخت گران کرده بار را

بشکسته پُشت طاقت جان فکار را

 

جانان سری به دلشدگانش نمی زند

جان بر لب است عاشق چشم انتظار را

 

برخیز بیش از این نتوان بار غم کشید

ما می رویم بلکه بیاریم یار را

 

گلزار طبع را اگر آبی بجوی بود

دامن کنیم پر گل و نسرین نثار را

 

ای دل نوشتم به خدا اختیار نیست

دستی به پیش گریه ی بی اختیار را

 

بر دل اگر هنوز غباری است از منش

اشگی ببارمش که بشوید غبار را

 

دارد دلم هوای سر زلف یار و بس

زخم آرزو کند همه مرهم گذار را

 

ای دل قرار وصل نداده مده ز دست

دامان آن قرار دل بی قرار را

 

ای باد اگر بطُرّه ی آن مه لقا رسی

تاری بیار مونس شب های تار را

 

خطّی نمی نویسی و یادی نمی کنی

شمعی فرست عاشق شب زنده دار را

 

پروانگان هوای طوافی نمی کنند

اشگ است و آه شمع سیه روزگار را

 

در باغ ما که نوبت باد خزان نبود

چون شد بهم زدند بساط بهار را

 

ما شهریار کشور عشقیم هوشدار

نتوان شکست کوکبه ی شهریار را  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:3  توسط شهریار خوشدل  | 

شادباش عید

شادباش عید

 

شراب ژاله به جام است باغ و بستان را

به باغ لاله صلا می دهند مستان را

 

به صد زبان گُل صدبرگ و ده زبان سوسن

دگر چه جای خموشی هزاردستان را

 

به کوه ، برف مگر آب شُد که غُرّش سیل

صلای بدرقه سر می دهد زمستان مرا

 

به هول جنگ جهانی ، چه باد و رگباری

که یادت آورد آوارگان لهستان را

 

شب سیاه زمستان بدین سحر سفری است

تو هم به بدرقه بدرود کن شبستان را

 

دهان غنچه ی گل وا شود که ابر بهار

به دایگی شد و پر شیر ساخت پستان را

 

کلاغ و چلچله گویی به طفل بازیگوش

دهند مژده ی تعطیلی دبستان را

 

نسیم بر سر صدبرگ گوئیا سعدی است

که صفحه بندد و شیرازه ی گلستان را

 

اگرچه پیل ، پلنگ افکنی چو روئین تن

چه جای پنجه زدن شیر زابلستان را

 

به شیره دست به سر کُن مگس که بی طوطی است

اگر شُکوه شکسته است شکّرستان را

 

نگاه شاهد غضبان حفاظِ عفّت است

که چشم شیر قُرُق می کند نیستان را

 

به کُفر زُلف تو آن شانه چون یکی شمشیر

که صف شکافته آشوبِ کافرستان را

 

به شادباش شب عید ، شهریار این می

به جام کرد و صلا داد می پرستان را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط شهریار خوشدل  | 

ناله ی روح

ناله ی روح

 

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا

پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

 

پای به دام جسم و دل همره کاروان جان

آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا

 

گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی

پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا

 

طوطی هند عالم قدسم و طبع قند جو

وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا

 

من که به شاخ سرو و گل پا ننهادمی ، کنون

دست نصیب بین که پر دوخت به خار و خس مرا

 

آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار

آتش آه گو بسوز آنچه به دل هوس مرا

 

جز غم بی کسی در این سفله سرای ناکسی

من نشناختم کسی گو مشناس کس مرا

 

ناله ی شهریار از این چاه به در نمی شود

ورنه کمند مو هلد ماه به دسترس مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط شهریار خوشدل  | 

شیراز

شیراز

 

گو نخوانند دگر باره به شیراز مرا

کاین در بسته خدا باز کُند باز مرا

 

تا به بال هنرم همّت پروازی نیست

گو مده جشن هُنر رخصت پرواز مرا

 

قُرعه ی آن سفرم نیز مگو کز طالع

تخته ای بوده و طاسی غلط انداز مرا

 

بال شوقم بگشاید که به گوش از شیراز

می رسد نغمه ی مرغان هم آواز مرا

 

روشن است اینکه دلم تنگ برای سایه است

نه مگر عشق و جوانی دهد آواز مرا

 

هر کجا صدرنشین سعدی و حافظ بودند

می رسد تکیه گهی مُعظم و ممتاز مرا

 

سوز و سازم به هم آمیز که تا مطرب طبع

گوشمالی خورد و کوک کند ساز مرا

 

ارغنون فلکم ، ناخن طنزم چه زنی

زخمه ی ناز زند زهره ی طنّاز مرا

 

سرو ناز ارمت با که فرود آرد سر

گر نه بیند بسر صفّه ، سرافراز مرا

 

خواجه ام تا در دروازه کند استقبال

تا فروتر ننهی پایه ی اعزاز مرا

 

ساز گردونم و افتاده در آغوش زمین

چنگ در تار محبت زن و بنواز مرا

 

نه به تبریز نوازندم و بس کز سر شوق

می ستایند به ترکیه و قفقاز مرا

 

جشن و حرمان هنرمند ، عزای هنر است

چند گو نوحه کند چنگ غزلساز مرا

 

تا سرانجام چه راهی زندم ساز هنر

که غم انگیز زد از کوک سرآغاز مرا

 

تیرباران توام بال و پر پرواز است

ترکش از ناوک دلدوز بپرداز مرا

 

مکتب عاشقی و مشق ریاضت طی کن

تا به رمز خط او کشف کنی راز مرا

 

نازنین مهد عروسان هنر ای شیراز

می کشم ناز تو گر خود نکُشد ناز مرا

 

شهریارا قلم انداز تو رشگ خط میر

بازگو جشن هُنر از قلم انداز مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:0  توسط شهریار خوشدل  | 

قَمَر

قَمَر

 

خواجه مدهوشم کُند ، سعدی به هوش آرد مرا

عقل گو نیشم زند تا عشق نوش آرد مرا

 

آه من تا شُعله سر داد اشگ من سر می رود

دیگ صبرم کآتش هجران بجوش آرد مرا

 

با تسلّی های عقل و با تجلّی های عشق

گه خموشم سازد و گه در خُروش آرد مرا

 

گه سرافرازد به چرخم تا دهم داد سخن

گه سراندازد به جِیبم تا خموش آرد مرا

 

گه سر دیوانه ام یاد جوانی می کُند

تا دلْ این پیرانه سر در جنب و جوش آرد مرا

 

گو به حُرمت هم رود نامی ز اسکندر چه باک

کو بیاد بارگاه داریوش آرد مرا

 

با صبا و بال موسیقی به پروازم هنوز

و آن سرود از آسمان گویی سروش آرد مرا

 

در سکوت نیم شب مرغ حقم هو حق زند

تا صفای عالم پشمینه پوش آرد مرا

 

گاه با ساز غزل حافظ به شیرازم برد

گاه با افسانه اش نیما ، به یوش آرد مرا

 

از ونک بوی شراب اَرمَنم خیزد که باز

یاد آن مستان و بانگ نوشْ نوش آرد مرا

 

این مَعلّق های شوق و این کبوترهای دل

ترسم آخر در خم چنگالِ قوش آرد مرا

 

کاروان عمرم از عهد قمر گو می کشید

شهریارا ، تا به دوران گوگوش آرد مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:0  توسط شهریار خوشدل  | 

عُمر دوباره

عُمر دوباره

 

خدا که وعده یعمر دوباره داد مرا

طبیب وار ، از اوّل شماره داد مرا

 

اشاره ام به نجات از بلیّه کرد ولی

شکنجه ها که پس از آن اشاره داد مرا

 

دُچار فتنه ی دجّال کرد و بیچاره

ولی به چاره گری راه چاره داد مرا

 

اسیر دشمن چون سنگ خاره ساخت ولی

به صبر هم دل چون سنگ خاره داد مرا

 

صدای ناله ی من در همه جهان پیچید

فلک شکنجه به کوس و نقاره داد مرا

 

غریق ساخت به دریای بی کناره ولی

سپس فراغت بال کناره داد مرا

 

اجاره ی قفس خاکیم به سر نرسید

و یا خود این قفس از نو اجاره داد مرا

 

مگر به رفتن من استخاره راه نداد

که عجز و لابه ی ره استخاره داد مرا

 

به ناله ای که در اعماق چاه ویلم بود

خدا سزای اذان مناره داد مرا

 

گرفت گوشه ی دارالانابه را از من

سرا و سر در شمس العماره داد مرا

 

قبا ندوخته بودم قواره ، می گفتم

خدا چه زندگی بی قواره داد مرا

 

دگر زمین و زمانم شب سیاهی بود

که آسمان مه و مهر و ستاره داد مرا

 

بر آتشی که زمستان عُمر می افروخت

دوباره چایی چین بهاره داد مرا

 

مدیر کلّ امان و ضمان اهل زمین

مدیر دفتری این اداره داد مرا

 

پیاده بودم و صحرا که شهریارا ، بخت

سریر مرکب و سیر سواره داد مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:0  توسط شهریار خوشدل  | 

حالا چرا

حالا چرا

 

آمدی ، جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا


نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا


وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لبِ شیرین جواب تلخ سر بالا چرا


ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا


شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:4  توسط شهریار خوشدل  | 

به گلشن آزادی

به گلشن آزادی

 

ای دل عجب که یار تو یاد آورد تو را

وین نامه ی غمین دل شاد آورد تو را

 

پر کن مشام مهر و محبت که این شمیم

بوی شکوفه نیست که باد آورد تو را

 

باور نداشتی که فلک بازوان شوق

بر گردن مرام و مُراد آورد تو را

 

علم لدن بخوان که نویسی خطی به یار

هر دفتری نه خط و سواد آورد تو را

 

تا خود نوشته باز نشویی به اشگ شوق

گو تا سواد دیده مداد آورد تو را

 

گُلشن به عمد ساز خراسان زند که عشق

سوز ترانه های عماد آورد تو را

 

گنجی که از کف تو برون برده بود بخت

کی بودت این امید که باد آورد تو را

 

رفتی و گفتم ای شه بیدادگر برو

تا روزگار بر سر داد آورد تو را

 

ای گُل بهار گر دهدت تاج اردشیر

برف است کو قبای قباد آورد تو را

 

ای دل به عشق های جوانی هوس مکن

ترسم دوباره فسق و فساد آورد تو را

 

کالای سادگی که به دکان بخت تست

از این زیان و سود ، زیاد آورد تو را

 

گلشن تو را به سیر و سفر خوانده شهریار

زودی بگو به اشگ که زاد آورد تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط شهریار خوشدل  | 

غزاله ی صبا

غزاله ی صبا

 

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه به هم می زنند دنیا را

 

چو شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

 

تو خود به جامه ی خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

 

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده بره آهوان صحرا را

 

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

 

ندانم از چه به سر شور عشقبازی نیست

پریوشان عفیف فرشته سیما را

 

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

 

قبیله ها همه عاشق شوند با تو ولی

قبیله ای است که مجنون شوند لیلا را

 

میان ما و تو پری حجابی و فاصله نیست

چه یوسفی که فراموش کند زلیخا را

 

اگرچه مریم قدس است ، رسم وامق نیست

که چشم باز کند جز جمال عذرا را

 

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

 

حریم روضه ی رضوان حرام من بادا

گر اختیار کنم جز طواف طوبا را

 

اشاره ی غزل خواجه با غزاله ی تست

"صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را"

 

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز اینقدر که فراموش می کند ما را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط شهریار خوشدل  | 

ریحانه یا کبوتر حرم

ریحانه یا کبوتر حرم

 

در شوق نگنجد دل دیوانه ی ما را

گنجی که پدید آمده ویرانه ی ما را

 

با سلسله ی موی تو تا صبحدم امشب

خوابی است پریشان ، دلِ دیوانه ی ما را

 

امشب به شبستان ولیعهد نسوزد

این لاله که افروخته کاشانه ی ما را

 

در کاخ گلستان شهش غرفه ی ناز است

این شمع که بنواخته پروانه ی ما را

 

مردم همه بی خیر و من گمشده گمنام

یا رب که نشان داده در خانه ی ما را

 

این مرغ بهشتی که به دام آمده ، یا رب

ترسم که دهن وا نکند دانه ی ما را

 

بر سینه فشارم سر خجلت که ندارم

جانی که سزد هدیه ی جانانه ی ما را

 

ای خادمه ی باغ ، به مستی که بنه پای

پُر کن به در میکده پیمانه  ی ما را

 

مشکل که پری با من دیوانه شود رام

افزون بدم ای سوز دل افسانه ی ما را

 

نسبت نتوان کرد به شمع و گُل و ریحان

رخساره ی مهتابی ریحانه ی ما را

 

خاموشی ما مایه ی سردی است کجایی

ساقی که دمی گرم کنی چانه ی ما را

 

ما بلبل عشقیم و دل شب که شد آفاق

مشتاق بود ناله ی مستانه ی ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط شهریار خوشدل  | 

میگون

میگون

 

چند در شهر فشارد فلکدون ما را

خوشم از بخت که زد خیمه به هامون ما را

 

لب میگون بتان هیچ نبود ای لب جو

خط سرسبز تو آورده به میگون ما را

 

بر لب جوی پیاله پُر می کن ، ساقی

تا تمسخر نکند لاله ی گلگون ما را

 

بید آشفته تر از طُرّه ی لیلاست ، ز باد

نه عجب گر کند این منظره مجنون ما را

 

نرود خاطره ی این سفر از خاطر ما

گرچه خاطر شود از یاد خوشی خون ما را

 

رخ به مهتاب بشوییم که می خواباند

نغمه ی آب به لالایی محزون ما را

 

تاج بخش ار بستاند به سه تار از ما دل

باز جان بخشد از آهنگ ویالون ما را

 

شعر من رفت در آفاق به آواز فروغ

تا فلک ریخت به سر لؤلؤ مکنون ما را

 

ساز و آواز اگر دلکش ماهور نبود

کشته بودند به بیداد همایون ما را

 

ما بر زین فلک ساخته آذر بهرام

همچو افشار که افروخته کانون ما را

 

شهریارا بکُش امشب غم دل در میگون

ورنه در شهر کُشد غم به شبیخون ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط شهریار خوشدل  | 

علی آباد

علی آباد

 

سنین عمر به هفتاد می رسد ما را

خدای من ، که به فریاد می رسد ما را

 

سر دوراهی تودیع جسم و جان ، دارد

اجل به موعد و میعاد می رسد ما را

 

گرفتم آنکه جهانی بیاد ما بودند

دگر چه فایده از یاد می رسد ما را

 

حدیث قِصه ی سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد می رسد ما را

 

اگر که دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد می رسد ما را

 

به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد که بیداد می رسد ما را

 

چو ما به داد کسی در حیات خود نرسیم

کجا به گوش کسی داد می رسد ما را

 

چو نیک و بد به موازین عدل می سنجند

همان تفاوت مازاد می رسد ما را

 

اِرم چه حاصل و ذات العماد ، کآخر کار

همان نصیبه ی شدّاد می رسد ما را

 

ولی گر از قفس خاکدان پریدن بود

کجا به گرد طلب ، باد می رسد ما را

 

به چاه ویل اگر جان ما نه زندانی

فضای خُرّم و آزاد می رسد ما را

 

اگر صواعق دوزخ نه در کمین بودند

حدائق گُل و شمشاد می رسد ما را

 

بلی اگر علی آبادِ ما خراب نبود

نجاتی از نجف آباد می رسد ما را

 

تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

علی و آل ، به امداد می رسد ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط شهریار خوشدل  | 

خیک نفت

خیک نفت

 

زندگی که چون عیسی زنده می کند ما را

حالیا به نجّاری رنده می کند ما را

 

تا به راه حق پیچد ، چرخ این کهن ماشین

هی عوض چو راننده دنده می کند ما را

 

خنده گر شدیم اینجا ، گریه می شویم آخر

گریه شو که این گریه خنده می کند ما را

 

خواجه گر بدم خواهی جز بدت نخواهم خواست

نیک شو که این نیکی بنده می کند ما را

 

گر درخت خواهی بود برگ بخش و باری ده

ورنه ارّه ی دهقان کُنده می کند ما را

 

خیک نفت ما خالی می کنند و مشتی خل

مشتبه که بادودم گُنده می کند ما را

 

خائنیم و می افتیم هر زمان در آغوشی

وای کاین جنایتها الله می کند ما را

 

ابله آسیابانی کاین دو سنگ وارونه

چرخ می دهد تا نرم دنده می کند ما را

 

خار این خیانتها بس که هست دامنگیر

جامه ی شرف بر تن ژنده می کند ما را

 

هرچه شهریار افزون جلوه می کند معنی

بیشتر دل از دنیا کَنده می کند ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط شهریار خوشدل  | 

دختر ترسا

دختر ترسا

 

اگر آن دختر ترسا بیاراید کلیسا را

چراغان می کُند قندیل راهب دیر ترسا را

 

به دار آویخته چندین مسیح دل در آن گیسو

سر زلفش از آن سازد برُخ شکل چلیپا را

 

بدان لب مُرده دانی زنده کردن ناسپاسی بین

که زلفت پشت گوش اندازد آیین مسیحا را

 

به مریم مانی از سیمای روحانی ، معاذاله

که گیسو پشت سر خواهد فکندن دین عیسا را

 

زما افسانه سازان قاف و عنقا ساختند اما

نه هرگز قاف را ماند حدیث من نه عنقا را

 

مگر کز قاف و عنقا قِصّه ی واهی بود منظور

که تنها قِصّه را مانیم و اسم بی مسّما را

 

متاب از روزن ای ماهِ دل افروزم ، چه اصراری

که شمع کُشته ام بینی و زندان غم افزا را

 

به تبریز است این زندان که در تهران نخواهی یافت

غُراب صُبح تودیع و غروب شام یلدا را

 

بهارش دیده بودم من کنونم عرضه می دارد

خزان ارمنستان ، برگریز بارناوا را

 

بفرّ دولت داد است کز گردون امان دادند

ستون تخت جمشید و رواق طاق کسریٰ را

 

حقیقت بی تجلّی نیست لیکن مادر ایّام

نمیزاید دگر موسی کلیمی ، طور سینا را

 

بسوز شعر من دمسازی ساز صبا خالی

نوای باربد گو یاد کن چنگ نکیسا را

 

فلک بین شهریارا کز میان این همه کوکب

نیاویزد به گردن جُز گلوبند ثریّا را 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط شهریار خوشدل  | 

بلبل در قفس

بلبل در قفس

 

ما مستمند و مسکین دلبر دنی و دارا

او را نبوده یاری ما را نمانده یارا

 

ما از لطیف طبعی همره شیشه و گُل

او از درشت خویی همسنگ خار و خارا

 

گردنکشان گسستم زنجیر این علاقه

دیوانه و دلیرم ای دلبر دل آرا

 

دیگر به شهر تُرکان شکّر لبی نبینی

از سُغد تا سمرقند از بلخ تا بخارا

 

خاکی که جوی خونش جاری و سیل و ساری

هرگز گُلش نبویی گر عنبری است سارا

 

در عهد ما نجویی ای دل به جان خواجه

نزد دوستان مروت نزد دشمنان مُدارا

 

در تنگنای زندان لب بستم از تغنّی

ما صاحَتِ العنادل اذ صارَتِ الاساریٰ

 

دل مست جام وحدت حاجت به ذکر لب نیست

لا تقربوا الصّلوﺓ اذ انتُمُ السکاریٰ

 

باری به کام دشمن زهرم به جام باده ست

شهد و شراب ساقی با دوستان گوارا

 

تاریخ آتش و خون تنها نه تخت جمشید

دنیا همیشه نقل اسکندر است و دارا

 

این اختلاف اخلاف از اسمعیل و اسحاق؟

حاشا که احتجاجی از هاجر است و سارا

 

از کاهنان بپرسید انجام کار این قوم

با این کساد عار و با این فساد آرا

 

مردان و خانه داری؟ نسوان و نان بیاری؟

این سنت فرنگی است یا گبر یا نصارا

 

گر مریم است و عذرا زن از مظان تهمت

معذور به فَاعِرض عَن مَعرض العُذاریٰ

 

آرایش سفینه با این غزل عجب نیست

فصل بهار بود و گُل در چمن صف آرا

 

این فتنه شهریارا در عین چشم بندی

رازی گرچه پنهان دردی است آشکارا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط شهریار خوشدل  | 

شبنمای سنگرها

شبنمای سنگرها

 

بجهیم از خود و در جبهه بجوییم خدا را

وآنچه با خلق نگُفتیم ، بگوییم خدا را

 

استخوان بیخ گلو ، حبل خدا حلقه به گردن

شب به سنگر همه این بند و گلوییم خدا را

 

لجن آلود خلیجیم ولی چون خزه با خون

خود از آلایش هر فتنه بشوییم خدا را

 

خندق جنگ و جهاد است ، بیا رخش شهادت

به شهامت بجهانیم و بجوییم خدا را

 

سری اُفتاده به خاک و پَری افشانده به افلاک

رفرفْ آسا رهِ معراج بپوییم خدا را

 

گویی آن نخله ی طوریم که در سینه ی سینا

سری از خاک برآریم و بروییم خدا را

 

به وضویی که سحرخیزتر از هر گُل مریم

صد چمن سرو چمانِ لب جوییم خدا را

 

به رکوع و به سجود است که چون چنگِ خمیده

دادی از مویه ستانیم و بموییم خدا را

 

گر گُلی نیز ببوسیم و ببوییم عجب نیست

که به هر حال ببوسیم و ببوییم خدا را

 

شهریارا نه همه سنگ صبوریم که عطشان

ساقیِ تشنه لبانیم و سبوییم خدا را  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط شهریار خوشدل  | 

آغوش ماه

آغوش ماه

 

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا

چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا

 

به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد

که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا

 

من آن بخت سپید خود که گم شد سال ها از من

کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا

 

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همّت

خداوندا چه دامنگیر آهی کرده ام پیدا

 

برای زندگانی موجبی در خود نمی دیدم

کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا

 

گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را

بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا

 

از این پس شهریارا از غم دنیا نیندیشم

که چون آغوش پیر خود پناهی کرده ام پیدا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:36  توسط شهریار خوشدل  | 

یادی و استقبالی از صائب

یادی و استقبالی از صائب

 

شانه کرد از طُرّه ی طرّار او تاری جُدا

شرع گو ، انگشت کرد از دُزد طرّاری جُدا

 

تاری از زُلفت جُدا کن ، من هم از شب های هجر

می کنم با یاد تو ، یاد شب تاری جُدا

 

عشق اگر بود اختیاری ، چشم هم باطن شکاف

می شُد از خوبان کُنی یار وفاداری جُدا

 

آنچنان کاعضای تن در قانقرایا می بُرند

هر زمان تیغ اجل از من کُند یاری جُدا

 

روی هر دل می گُذاری دست شفقت ، می نهی

روی بار دوش خود با دست خود باری جُدا

 

ذوق ها گر متحّد ، کار جهانی لنگ بود

زان به هر کس داده فطرت ، رغبت کاری جُدا

 

چینه هر چه سالم و فاسد کُنی مخلوط هم

مُرغ زیرک می کُند از هم به منقاری جُدا

 

جُز خدا کو با تمام آفرینش همره است

هر دلی را دلبری بایست و دلداری جُدا

 

یاری از یاران جُدا کردم حریفی دید و گفت:

کردی از ماران خود ، خوش خال و خط ماری جُدا

 

هر کُجا باغی ، گُل از خارش جُدا بینی ولی

کی به باغ ما گُلی را دیدی از خاری جُدا

 

سینه ای با آن فراخی از غمم انباشته است

دیگر این بار غمم می خواهد انباری جُدا

 

قافله سالار شب این کوکب صُبح است و بس

کاروانی خُفته و او چشم بیداری جُدا

 

شهریارا گر خزف بشکسته بازارت مرنج

گوهری داری جُدا از خلق و بازاری جُدا

 

"همچون آن مُجرم کزو هر ساعتی عُضوی بُرند

چرخ بازیگر کُند هر دم زمن یاری جُدا"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:35  توسط شهریار خوشدل  | 

مکتب حافظ

مکتب حافظ

 

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

 

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یا رب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده را اینجا

 

کُلَه جا ماندش اینجا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

 

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجا و گاه اینجا

 

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه ی درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

 

شبی کان ماه با من بود می گفتم کلید صبح

به چاه افکنده ایم امشب که دربند است ماه اینجا

 

ندانستم که هم از نیمه شب تازد برون خورشید

که نگذارد ز غیرت ماه را تا صبحگاه اینجا

 

تویی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

 

به کوی عشق یا قصر شهان یا کلبه ی درویش

فروغ دوست می خواهی تو خواه آنجا و خواه اینجا

 

 بیا کز داد خواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فراموش کرده با آئینه آه اینجا

 

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط شهریار خوشدل  | 

قاف عزلت

قاف عزلت

 

سال ها تجربه و آن همه دنیا گشتن

به من آموخت همین یکّه و تنها گشتن

 

بلکه روزی به تو تنها رسم از تنهایی

چند بیهوده به دور همه دنیا گشتن

 

در دل و دیده به دنبال تو گردم شب و روز

تا به سر خواهدم این گنبد مینا گشتن

 

دل به دریا زده ام بر لب دریای غمت

قطره ای خواهم از آن خوردن و دریا گشتن

 

ای سر زلف تو بر باد ده و نافه ی چین

آهوان را نرسد این همه صحرا گشتن

 

همه آمیخته با حیرت و رویای منی

گو چه می خواهی از این حیرت و رویا گشتن

 

من هم ای گوهر گمگشته از این گمراهان

گمشدن خواهم و در کوی تو پیدا گشتن

 

افق چشم و سیه مشق شبان یلداست

همه چون زلف تو در نقش چلیپا گشتن

 

جلوه ای کن که سخن با تو کنم چون موسی

سینه ام سوخته در حسرت سینا گشتن

 

فیض روح القدسم بخش و حفاظ مریم

بلکه ما نیز توانیم مسیحا گشتن

 

آن چنان صیرفیم ساز که نقد همه را

بتوان از سَره و ناسَره بینا گشتن

 

چند پنهان شدن از دیده پری رخسارا

وز سُویدای دل و سینه هُویدا گشتن

 

من بدین نکته رسیدم که بهشت موعود

هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن

 

نقش من عاشقی و در خط و خال رخ توست

همه چون زلف تو آشفتن و شیدا گشتن

 

قاف عُزلت تو به من دادی و اقلیم بقا

تا توانستم از این قاعده عَنقا گشتن

 

شهریارا دگر آئین سخن ، دانی چیست؟

لفظ بگذاشتن و در پی معنا گشتن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:33  توسط شهریار خوشدل  | 

کاروان کربلا

کاروان کربلا

 

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

 

از حریم کعبه ی جدّش به اشگی شُست دست

مروه پُشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین

 

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین

 

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

 

بسکه محمل ها رود منزل به منزل باشتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

 

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

 

بُردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حُرمتی ها کی روا دارد حسین

 

سروران ، پروانگان شمع رُخسارش ولی

چون سَحَر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

 

سر به قاچ زین نهاده ، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

 

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

 

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند ، مشکل دو تا دارد حسین

 

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما ، یکی صورت نما دارد حسین

 

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

 

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

 

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

 

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

 

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

 

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

 

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:33  توسط شهریار خوشدل  | 

قیام محمد

قیام محمد

 

ستون عرش خدا قائم از قیام محمّد

ببین که سر به کجا می کشد مقام محمّد

 

به جز فرشته ی عرش آشیان وحی الٰهی

پرنده پر نتواند زدن به بام محمّد

 

به کارنامه ی منشور آسمانی قرآن

که نقش مُهر نبوت بود به نام محمّد

 

سوار رفرف معراج درنَوَشت سماوات

سرود صف به صف قُدسیان سلام محمّد

 

گسیخت هر چه زمان و گریخت هر چه مکان بود

که عرش و فرش به هم دوخت زیر گام محمّد

 

اذان مسجد او زنگ کاروان قرون بین

خدای را چه نفوذیست در کلام محمّد

 

خمار صبح قیامت ندارد این می نوشین

که جلوه ی ابدیت بود به جام محمّد

 

به شاهراه هدایت گشود ، باب شفاعت

صلای خوان کرم بین و بار عام محمّد

 

علی که کون و مکانش غلام حلقه به گوشند

مگر نه فخرکنان گفت ، من غلام محمّد

 

بلی همان شه مردان و قرن اوّل اسلام

مگر نه شیر خدا گشته در کُنام محمّد

 

حریم حرمتش این بس که در شفاعت محشر

بمیرد آتش دوزخ به احترام محمّد

 

گرت هوای بهشت است و حوض کوثر و طوبا

بیا به سایه ی ممدود مستدام محمّد

 

سریر عزت عقبا حلال امت او باد

که بود راحت دنیای دون حرام محمّد

 

اذان صبح عراقش صلای قتل علی بین

نوای زینب کبری نماز شام محمّد

 

پیام پیک الهی چگونه بشنود آن قوم

که پنبه کرده به گوش دل از پیام محمّد

 

به رغم فتنه ی دجّال کور باطن ما باش

که وحش و طیر شود رام با مرام محمّد

 

هنوز جلوه نداده است نور خود به تمامی

خدا به جلوه کند نور خود تمام محمّد

 

قیام قائم آل محمّد است و کشیده

به قهر صاعقه شمشیر انتقام محمّد

 

به ذوالفقار علی دیدی استقامت اسلام

کنون به قامت قائم ببین قوام محمّد

 

به کام دل نرسد شهریار در دوجهان کس

مگر خدا دو جهان را کند به کام محمّد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:32  توسط شهریار خوشدل  | 

مناجات

مناجات

 

دلم جواب بَلیٰ می دهد صلای تو را

صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

 

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش توست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

 

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند

وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

 

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

 

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی

ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

 

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن

که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

 

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح

که داده با دل من وعده ی لقای تو را

 

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی

که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

 

به آب و آینه ام ناز می کند صورت

که صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

 

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد

بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

 

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه

بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

 

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند

به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

 

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور

مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

 

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند

من اختیار کنم ز آن میان رضای تو را

 

گرم شناگر دریای عشق نشناسد

چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

 

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب

که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

 

چه جای من که بر این صحنه کوه های بلند

به صف ستاده تماشای سینمای تو را

 

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور

ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

 

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند

فداست طرّه ی زلف گره گشای تو را

 

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب

که آستین بفشاندند ماسوای تو را

 

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس

که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط شهریار خوشدل  | 

اي غريو تو ارغنون دلم

شعری از شهریار(سید محمدحسین بهجت تبریزی) در وصف حجت الاسلام و المسلمین علی اکبر رفسنجاني


شهریار در اين شعر استواري و زيبايي خطبه‌هاي نماز جمعه ايشان را ستوده است.


اي غريو تو ارغنون دلم
سطوت خطبه‌ات ستون دلم
خطبه‌هاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم

چه فسوني است در فسانه تو
كه فسانه‌ات از او فسون دلم
با دلي لاله‌گون ترا گوشم
اي لبت لعل لاله گون دلم

چشم از نقش تو نگارين است
مي‌نگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره مي‌كند زنجير
كه به سر مي‌زند جنون دلم

من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
مي‌شكافند بيستون دلم

وز مواعظ كه مي‌كني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم

گوهر شب چراغ رفسنجان
اي چراغ تو رهنمون دلم
كفه‌اي هم‌تراز خامنه‌اي
در ترازوي آزمون دلم

بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم

در ركوع و سجود خامنه‌اي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دست‌ها مي‌شود ستون دلم

او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان مي‌كنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم

من بروني نيم خدا داند
كاين صلا خيزد از درون دلم
من زبان دلم ولي افسوس
بسكه بي همزبان زبون دلم

پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم

طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم

درس من خارج است و حاشيه نيست
كه دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشي از تن و جان نيست
دل به جانان رسيده چون دلم

شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم


 
پاسخ حجت الاسلام و المسلمین ‌هاشمي رفسنجاني به شعر شهريار
آيت‌الله‌ هاشمي رفسنجاني كه به گفته خودشان تحت تاثير صفاي آن پير روشن ضمير ، استاد شهريار قرار گرفته بودند شعر زير را در جواب شعر استاد و در همان وزن سروده‌اند:

اي صفاي تو رهنمون هنر
شعرهايت پر از طلا و گهر
ادبت اسوه هنرجويان
هنرت جلوه گاه خوش منظر

پارسي گوي ترك كشورمان
همنوا ساختي سهند و خزر
همدلي رمز عزت ملت
همرهي راز قدرت كشور

عاشق اهل بيت پيغمبر
مادح فاتح دژ خيبر
عشق تو در « هماي رحمت » تو
جلوه دارد به صورت اختر

كه تماشا كني خدايت را
در وجود ولي حق محور
از خدايت گرفته اي پاداش
كه شدي رهرو ره حيدر

دعبل عصر ما كه خود گوئي
طوطي عشقي و زبان از بر
طوطي اهل بيت را زيبد
خلعت هل اتي كند در بر

خطبه‌هاي من و نماز علي
در مسير هدايت رهبر
مي شود ارغوان ترا در دل
ميفزايد تو را جنون در سر

از ركوع و سجود خامنه‌اي
مي‌بري از خضوع سهم واثر
انقلابت به عقل اسلامي است
گرچه دريافتي ز خطبه اثر

شهريار اي عجوبه دوران
حق نگهدارت ز خوف و خطر
دشمنان خدا ز تو دلگير
كه چرا سفته‌اي به عشق درر
چون كمان خميده‌اي اما

ميزني با ادب به كفر اژدر
تو كه در جبهه‌ها خداجوئي
مي سرائي سرود از سنگر
اشك و آهيست چو پيك خوش فرجام

در پس جبهه‌ها چو نجم سحر
خاك پاي دلاوران جهاد
مي نمايد به چشم تو زيور
استخوان شكسته جانباز


مومياي دل شكسته زشر
پير به افلاك مي‌كشد سرباز
در نگاهت چو رفرف اخضر
نخله طور سينه سينا

مي‌نمايد كليم را آذر
ساقي تشنگان تو مي‌گويي
آن بسيجي عشق حق در سر
در عبادت بسان مرغ سحر

در شجاعت يل است وشير جگر
بت شكن ديده‌اي خميني را
كه بتازد به شر به دست تبر
فجر و خورشيد را تو مي‌بيني

در طلوع امامت رهبر
كز امامش گرفته خط امان
به ره خلق و حق به بسته كمر
آتش افكن به جان استعمار

كه بسوزدين ستم يكسر
كرده آزاد كشور ايران
از جنايات پهلوي و قجر
از سليمان برفت ملك و نگين

او گرفته ز ديو انگشتر
هاشمي الحذر ز صحنه شعر
كه در آنجا بريزد عنقا پر
يا ميا در مصاف استادان
يا بپرداز شعر از اين بهتر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:38  توسط شهریار خوشدل  | 

ای وای مادرم

شعری از شهریار(سید محمدحسین بهجت تبریزی) که در وصف مادرش و پس از مرگ ایشان سروده است.

ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود

اما گرفته دور و برش حاله اي سياه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگي ما همجا وول ميخورد

هر کنج خانه صحنه اي از داستان اوست

در ختم خويش هم به سر کار خويش بود

بيچاره مادرم

هر روز مي گذشت از اين زير پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود

چادر نماز فلفلي انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شود هويج هم امروز مي خرد

بيچاره پير زن هم برف است کوچه ها

او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش

آمد به جستجوي من و سر نوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پيت نفت گرفته به زيربال

هر شب در آيد از در يک خانه فقير

روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان

او را گذشته ايست سزاوار احترام

تبريز ما بدور نماي شهر

در باغ بيشه خانه مردي است باخدا

هر صحن و هر سرا چه يکي دادگستري است

اينجا بداد ناله مظلوم مي رسند

اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل

مزد و در آمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف مي دهم که پدر راد مرد بود

با آنهمه در آمد سر شار از حلال

روزي که مرد روزي يکسال خود نداشت

اما قطار هاي پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قا فله هاي دعاي خير

اين مادر از چنان پدري يادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خيل

او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود

خاموش شد دريغ

نه او نمرده مي شنوم من صداي او

با بچه ها هنوز سر و کله ميزند

ناهيد لال شو

بيژن برو کنار

کفگير بي صدا

دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسيار تسليت که بما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت

اين حرفها براي تو مادر نمي شود

پس اين که بود؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد

ليوان آب از بغل من کنار زد

در نصفه هاي شب

يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب

نزديکهاي صبح

او باز زير پاي من اينجا نشسته بود

اهسته باخدا

راز و نياز داشت

نه او نمرده است

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من

ميراث شاعرانه من هر چه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش

ان شيرزد بميرد؟ آن شهريار زاد

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه هاي محلي که مي سرود

با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست

اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه با شکهاي خود آن کشته آب داد

لرزيد و برق زد بمن آن اهتراز روح

وز اهتراز روح گرفتم هواي ناز

تا ساختم براي خود از عشق عالمي

او پنج سال کرد پرستاري مريض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ هيچ

تنها مريض خانه به اميد ديگران

يکروز هم خبر که بيا او تمام کرد

در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود

پيچيد کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه

طو مار سر نوشت و خبر هاي سهمگين

دريا چه هم به حال من از دور ميگريست

تنها طواف دور ضريح و يکي نماز

يک اشک هم به سوره ياسين من چکيد

مادر به خاک رفت

آنشب پدر به خواب من آمد صداش کرد

او هم جواب داد

يک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتني است

اما پدر به غرفه با غي نشسته بود

شايد که جان او به جهان بلند برد

آنجا که زندگي ستم و درد و رنج نيست

اين هم پسر که بدر قه اش مي کند به گور

يک قطره اشک مزد همه زجرهاي او

اما خلاص مي شود از سر نوشت من

مادر به خواب خوش

منزل مبارکت

آينده بود و قصه بي مادري من

نا گه ضجه يي بهم زد سکوت مرگ

من ميدويدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مغاک

خود را به ضعف از پي من باز مي کشيد

ديوانه ورميده دويدم به ايستگاه

خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع

ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

باز آن سفيد پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نيمه باز

از من جدا مشو

ميامدم و کله من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب ميکنند

پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه مي گريختند

ميگشت آسمان که بکوبد به مغزمن

دنيا به چشم گنه کار من سياه

وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد

يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

ميامد و به مغز من آهسته مي خليد

تنها شدي پسر

باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني

ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود

بردي مرا به خاک سپردي وآمدي

تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

ميخواستم بخنده در آيم زاشتباه

اما خيال بود

اي واي مادرم

اي واي مادرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط شهریار خوشدل  | 

وداع امام حسین(ع) با علی اصغر

گشودی چشم در چشم من و رفتی به خواب اصغر

 

گشودی چشم در چشم من و رفتی به خواب اصغر

خداحافظ خداحافظ بخواب اصغر بخواب اصغر

 

به دست خود به قاتل دادمت هستم خجل اما

ز تاب تشنگی آسودی و از التهاب اصغر

 

به شب تا مادرت گیرد به بر قنداقه خالیت

بگریند اختران شب به لالای رباب اصغر

 

تو با رنگ پریده غرق خون دنیا به من تاریک

کجا دیدی شب آمیزد شفق با ماهتاب اصغر

 

برو سیراب شو از جام جدت ساقی کوثر

که دنیا و سر آبش ندیدی جز سراب اصغر

 

گلوی تشنه بشکافته بنمای با زهرا

بگو کز زهر پیکان ها به ما دادند آب اصغر

 

الا ای غنچه نشکفته پژمرده بهارت کو

چه در رفتن به تاراج خزان کردی شتاب اصغر

 

خراب از قتل ما شد خانهِ دین مسلمانان

که بعد از خانهِ دین هم جهان بادا خراب اصغر

 

به چشم شیعیانت اشک حسرت یادگار توست

بلی در شیشه ماند یادگار از گل گلاب اصغر

 

الا ای لاله خونین چه داغی آتشین داری

جگر ها می کنی تا دامن محشر کباب اصغر

 

تو آن ذبح عظیم استی که قرآن را شدی ناطق

الا ای طلعت تأویل آیات کتاب اصغر

 

خدا چون پرسد از حق رسول و آل در محشر

نمی دانم چه خواهد داد این امت جواب اصغر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:31  توسط شهریار خوشدل  | 

حیدربابایه سلام به همراه ترجمه منظوم آن به فارسی

منظومه حیدربابایه سلام از شهریار(سید محمدحسین بهجت تبریزی) به همراه ترجمه منظوم آن به فارسی

 

 

حیدربابایه سلام - ترکی

 

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا

کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا

بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله

آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله

 

بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا

نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا

آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا

بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون

دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون

 

حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين !

اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !

اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين !

يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا

بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا

 

حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !

دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !

بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !

دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى

دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى

 

حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى

هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى

بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار

ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار

 

حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز

عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز

نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز

بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى

گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى

 

حيدربابا ، ميراژدر سَسلننده

کَند ايچينه سسدن - کوْيدن دوْشنده

عاشيق رستم سازين ديللنديرنده

يادوندادى نه هؤلَسَک قاچارديم

قوشلار تکين قاناد آچيب اوچارديم

  

شنگيل آوا يوردى ، عاشيق آلماسى

گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى

داش آتماسى ، آلما ،‌ هيوا سالماسى

قاليب شيرين يوخى کيمين ياديمدا

اثر قويوب روحومدا ، هر زاديمدا

 

حيدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى

گديکلرين سازاخ چالان سازلارى

کَت کؤشنين پاييزلارى ، يازلارى

بير سينما پرده سى دير گؤزوْمده

تک اوْتوروب ، سئير ائده رم اؤزوْمده

 

حيدربابا ،‌ قره چمن جاداسى

چْووشلارين گَلَر سسى ، صداسى

کربليا گئدنلرين قاداسى

دوْشسون بو آج يوْلسوزلارين گؤزوْنه

تمدّونون اويدوخ يالان سؤزوْنه

 

حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب

محبتى اوْرکلردن قازديريب

قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب

ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا

باريشيغى بلشديريب قانينا

 

گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز

انسان اوْلان بئلينه تاخماز

آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز

بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !

ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !

 

خزان يئلى يارپاخلارى تؤکنده

بولوت داغدان يئنيب ، کنده چؤکنده

شيخ الاسلام گؤزل سسين چکنده

نيسگيللى سؤز اوْرکلره دَيَردى

آغاشلار دا آللاها باش اَيَردى

 

داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسين !

باخچالارى سارالماسين ، سوْلماسين !

اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسين !

دينه : بولاخ ، خيرون اوْلسون آخارسان

افقلره خُمار-خُمار باخارسان

 

حيدر بابا ، داغين ، داشين ، سره سى

کهليک اوْخور ، داليسيندا فره سى

قوزولارين آغى ، بوْزى ، قره سى

بير گئديديم داغ-دره لر اوزونى

اوْخويئديم‌ : « چوْبان ، قيتر قوزونى »

 

حيدر بابا ، سولى يئرين دوْزوْنده

بولاخ قئنير چاى چمنين گؤزونده

بولاغ اوْتى اوْزَر سويون اوْزوْنده

گؤزل قوشلار اوْردان گليب ، گئچللر

خلوتليوْب ، بولاخدان سو ايچللر

بیچين اوْستى ، سونبول بيچن اوْراخلار

ايله بيل کى ، زوْلفى دارار داراخلار

شکارچيلار بيلديرچينى سوْراخلار

بيچين چيلر آيرانلارين ايچللر

بيرهوشلانيب ، سوْننان دوروب ، بيچللر

 

حيدربابا ، کندين گوْنى باتاندا

اوشاقلارون شامين ئييوب ، ياتاندا

آى بولوتدان چيخوب ، قاش-گؤز آتاندا

بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده

قصّه ميزده چوخلى غم و غصّه ده

 

قارى ننه گئجه ناغيل دييَنده

کوْلک قالخيب ، قاپ-باجانى دؤيَنده

قورد گئچينين شنگوْلوْسون يينده

من قاييديب ، بيرده اوشاق اوْلئيديم

بير گوْل آچيب ، اوْندان سوْرا سوْلئيديم

 

عمّه جانين بال بلله سين ييه رديم

سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گييه رديم

باخچالاردا تيرينگَنى دييه رديم

آى اؤزومى اوْ ازديرن گوْنلريم !

آغاج مينيپ ، آت گزديرن گوْنلريم !

 

هَچى خالا چايدا پالتار يوواردى

مَمَد صادق داملارينى سوواردى

هئچ بيلمزديک داغدى ، داشدى ، دوواردى

هريان گلدى شيلاغ آتيب ، آشارديق

آللاه ، نه خوْش غمسيز-غمسيز ياشارديق

 

شيخ الاسلام مُناجاتى دييه ردى

مَشَدرحيم لبّاده نى گييه ردى

مشْدآجلى بوْز باشلارى ييه ردى

بيز خوْشودوق خيرات اوْلسون ، توْى اوْلسون

فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون

 

ملک نياز ورنديلين سالاردى

آتين چاپوپ قئيقاجيدان چالاردى

قيرقى تکين گديک باشين آلاردى

دوْلائيا قيزلار آچيپ پنجره

پنجره لرده نه گؤزل منظره !

 

حيدربابا ، کندين توْيون توتاندا

قيز-گلينلر ، حنا-پيلته ساتاندا

بيگ گلينه دامنان آلما آتاندا

منيم ده اوْ قيزلاروندا گؤزوم وار

عاشيقلارين سازلاريندا سؤزوم وار

 

حيدربابا ، بولاخلارين يارپيزى

بوْستانلارين گوْل بَسَرى ، قارپيزى

چرچيلرين آغ ناباتى ، ساققيزى

ايندى ده وار داماغيمدا ، داد وئرر

ايتگين گئدن گوْنلريمدن ياد وئرر

بايراميدى ، گئجه قوشى اوخوردى

آداخلى قيز ، بيگ جوْرابى توْخوردى

هرکس شالين بير باجادان سوْخوردى

آى نه گؤزل قايدادى شال ساللاماق !

بيگ شالينا بايرامليغين باغلاماق !

 

شال ايسته ديم منده ائوده آغلاديم

بير شال آليب ، تئز بئليمه باغلاديم

غلام گيله قاشديم ، شالى ساللاديم

فاطمه خالا منه جوراب باغلادى

خان ننه مى يادا ساليب ، آغلادى

 

حيدربابا ، ميرزَممدين باخچاسى

باخچالارين تورشا-شيرين آلچاسى

گلينلرين دوْزمه لرى ، طاخچاسى

هى دوْزوْلر گؤزلريمين رفينده

خيمه وورار خاطره لر صفينده

 

بايرام اوْلوب ، قيزيل پالچيق اَزَللر

ناققيش ووروب ، اوتاقلارى بَزَللر

طاخچالارا دوْزمه لرى دوْزللر

قيز-گلينين فندقچاسى ، حناسى

هَوَسله نر آناسى ، قايناناسى

 

باکى چى نين سؤزى ، سوْوى ، کاغيذى

اينکلرين بولاماسى ، آغوزى

چرشنبه نين گيردکانى ، مويزى

قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه

آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »

 

يومورتانى گؤيچک ، گوللى بوْيارديق

چاققيشديريب ، سينانلارين سوْيارديق

اوْيناماقدان بيرجه مگر دوْيارديق ؟

على منه ياشيل آشيق وئرردى

ارضا منه نوروزگوْلى درردى

 

نوْروز على خرمنده وَل سوْرردى

گاهدان يئنوب ، کوْلشلرى کوْرردى

داغدان دا بير چوْبان ايتى هوْرردى

اوندا ، گؤردن ، اولاخ اياخ ساخلادى

داغا باخيب ، قولاخلارين شاخلادى

 

آخشام باشى ناخيرينان گلنده

قوْدوخلارى چکيب ، ووراديق بنده

ناخير گئچيب ، گئديب ، يئتنده کنده

حيوانلارى چيلپاق مينيب ، قوْوارديق

سؤز چيخسايدى ، سينه گريب ، سوْوارديق

 

ياز گئجه سى چايدا سولار شاريلدار

داش-قَيه لر سئلده آشيب خاريلدار

قارانليقدا قوردون گؤزى پاريلدار

ايتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچيب ، اولاشدى

قورددا ، گؤردوْن ، قالخيب ، گديکدن آشدى

قيش گئجه سى طؤله لرين اوْتاغى

کتليلرين اوْتوراغى ، ياتاغى

بوخاريدا يانار اوْتون ياناغى

شبچره سى ، گيردکانى ، ايده سى

کنده باسار گوْلوْب - دانيشماق سسى

 

شجاع خال اوْغلونون باکى سوْقتى

دامدا قوران سماوارى ، صحبتى

ياديمدادى شسلى قدى ، قامتى

جؤنممه گين توْيى دؤندى ، ياس اوْلدى

ننه قيزين بخت آيناسى کاس اوْلدى

 

حيدربابا ، ننه قيزين گؤزلرى

رخشنده نين شيرين-شيرين سؤزلرى

ترکى دئديم اوْخوسونلار اؤزلرى

بيلسينلر کى ، آدام گئدر ، آد قالار

ياخشى-پيسدن آغيزدا بير داد قالار

 

ياز قاباغى گوْن گوْنئيى دؤيَنده

کند اوشاغى قار گوْلله سين سؤيَنده

کوْرکچى لر داغدا کوْرک زوْيَنده

منيم روحوم ، ايله بيلوْن اوْردادور

کهليک کيمين باتيب ، قاليب ، قاردادور

 

قارى ننه اوزاداندا ايشينى

گوْن بولوتدا اَييرردى تشينى

قورد قوْجاليب ، چکديرنده ديشينى

سوْرى قالخيب ، دوْلائيدان آشاردى

بايدالارين سوْتى آشيب ، داشاردى

 

خجّه سلطان عمّه ديشين قيساردى

ملا باقر عم اوغلى تئز ميساردى

تندير يانيب ، توْسسى ائوى باساردى

چايدانيميز ارسين اوْسته قايناردى

قوْورقاميز ساج ايچينده اوْيناردى

 

بوْستان پوْزوب ، گتيررديک آشاغى

دوْلدوريرديق ائوده تاختا-طاباغى

تنديرلرده پيشيررديک قاباغى

اؤزوْن ئييوْب ، توخوملارين چيتدارديق

چوْخ يئمکدن ، لاپ آز قالا چاتدارديق

 

ورزغان نان آرموت ساتان گلنده

اوشاقلارين سسى دوْشردى کنده

بيزده بوياننان ائشيديب ، بيلنده

شيللاق آتيب ، بير قيشقريق سالارديق

بوغدا وئريب ، آرموتلاردان آلارديق

 

ميرزاتاغى نان گئجه گئتديک چايا

من باخيرام سئلده بوْغولموش آيا

بيردن ايشيق دوْشدى اوْتاى باخچايا

اى واى دئديک قورددى ، قئيتديک قاشديق

هئچ بيلمه ديک نه وقت کوْللوکدن آشديق

حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى

آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى

توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى

کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى

قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى

 

ائشيتميشم يانير آللاه چيراغى

داير اوْلوب مسجديزوْن بولاغى

راحت اوْلوب کندين ائوى ، اوشاغى

منصورخانين الي-قوْلى وار اوْلسون

هاردا قالسا ، آللاه اوْنا يار اوْلسون

 

حيدربابا ، ملا ابراهيم وار ، يا يوْخ ؟

مکتب آچار ، اوْخور اوشاقلار ، يا يوْخ ؟

خرمن اوْستى مکتبى باغلار ،‌ يا يوْخ ؟

مندن آخوندا يتيررسن سلام

ادبلى بير سلامِ مالاکلام

 

خجّه سلطان عمّه گئديب تبريزه

آمما ، نه تبريز ، کى گلممير بيزه

بالام ، دورون قوْياخ گئداخ ائمميزه

آقا اؤلدى ، تو فاقيميز داغيلدى

قوْيون اوْلان ، ياد گئدوْبَن ساغيلدى

 

حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى

سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى

اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى

هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى

افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى

 

حيدربابا ، يار و يولداش دؤندوْلر

بير-بير منى چؤلده قوْيوب ، چؤندوْلر

چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندوْلر

يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى

دوْنيا منه خرابه شام اوْلدى

 

عم اوْغلينان گئدن گئجه قيپچاغا

آى کى چيخدى ، آتلار گلدى اوْيناغا

ديرماشيرديق ، داغلان آشيرديق داغا

مش ممى خان گؤى آتينى اوْيناتدى

تفنگينى آشيردى ، شاققيلداتدى

 

حيدربابا ، قره کوْلون دره سى

خشگنابين يوْلى ، بندى ، بره سى

اوْردا دوْشَر چيل کهليگين فره سى

اوْردان گئچر يوردوموزون اؤزوْنه

بيزده گئچک يوردوموزون سؤزوْنه

 

خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟

سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟

آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟

بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟

ياقورويوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟

آمير غفار سيدلرين تاجييدى

شاهلار شکار ائتمه سى قيقاجييدى

مَرده شيرين ، نامرده چوْخ آجييدى

مظلوملارين حقّى اوْسته اَسَردى

ظالم لرى قيليش تکين کَسَردى

 

مير مصطفا دايى ، اوجابوْى بابا

هيکللى ،ساققاللى ، توْلستوْى بابا

ائيلردى ياس مجلسينى توْى بابا

خشگنابين آبروسى ، اَردَمى

مسجدلرين ، مجلسلرين گؤرکَمى

 

مجدالسّادات گوْلردى باغلارکيمى

گوْروْلدردى بولوتلى داغلارکيمى

سؤز آغزيندا اريردى ياغلارکيمى

آلنى آچيق ، ياخشى درين قاناردى

ياشيل گؤزلر چيراغ تکين ياناردى

 

منيم آتام سفره لى بير کيشييدى

ائل اليندن توتماق اوْنون ايشييدى

گؤزللرين آخره قالميشييدى

اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر

محبّتين چيراخلارى سؤنوْبلر

 

ميرصالحين دلى سوْلوق ائتمه سى

مير عزيزين شيرين شاخسِى گئتمه سى

ميرممّدين قورولماسى ، بيتمه سى

ايندى دئسک ، احوالاتدى ، ناغيلدى

گئچدى ، گئتدى ، ايتدى ، باتدى ، داغيلدى

 

مير عبدوْلوْن آيناداقاش ياخماسى

جؤجيلريندن قاشينين آخماسى

بوْيلانماسى ، دام-دوواردان باخماسى

شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !

خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

 

ستاره عمّه نزيک لرى ياپاردى

ميرقادر ده ، هر دم بيرين قاپاردى

قاپيپ ، يئيوْب ، دايچاتکين چاپاردى

گوْلمه ليدى اوْنون نزيک قاپپاسى

عمّه مينده ارسينينين شاپپاسى

 

حيدربابا ، آمير حيدر نئينيوْر ؟

يقين گنه سماوارى قئينيوْر

داى قوْجاليب ، آلت انگينن چئينيوْر

قولاخ باتيب ، گؤزى گيريب قاشينا

يازيق عمّه ، هاوا گليب باشينا

 

خانم عمّه ميرعبدوْلوْن سؤزوْنى

ائشيدنده ، ايه ر آغز-گؤزوْنى

مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنى

دعوالارين شوخلوغيلان قاتاللار

اتى يئيوْب ، باشى آتيب ، ياتاللار

فضّه خانم خشگنابين گوْلييدى

آميريحيا عمقزينون قولييدى

رُخساره آرتيستيدى ، سؤگوْلييدى

سيّد حسين ، مير صالحى يانسيلار

آميرجعفر غيرتلى دير ، قان سالار

 

سحر تئزدن ناخيرچيلار گَلَردى

قوْيون-قوزى دام باجادا مَلَردى

عمّه جانيم کؤرپه لرين بَلَردى

تنديرلرين قوْزاناردى توْسيسى

چؤرکلرين گؤزل اييى ، ايسيسى

 

گؤيرچينلر دسته قالخيب ، اوچاللار

گوْن ساچاندا ، قيزيل پرده آچاللار

قيزيل پرده آچيب ، ييغيب ، قاچاللار

گوْن اوجاليب ، آرتارداغين جلالى

طبيعتين جوانلانار جمالى

 

حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا

گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا

من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا

اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى

خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى

 

بير چيخئيديم دام قيه نين داشينا

بير باخئيديم گئچميشينه ، ياشينا

بير گورئيديم نه لر گلميش باشينا

منده اْونون قارلاريلان آغلارديم

قيش دوْندوران اوْرکلرى داغلارديم

 

حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى

آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى

زندگانليق بير قارانليق زينداندى

بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ

بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ

 

حيدربابا گؤيلر بوْتوْن دوماندى

گونلريميز بير-بيريندن ياماندى

بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى

ياخشيليغى اليميزدن آليبلار

ياخشى بيزى يامان گوْنه ساليبلار

 

بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن

نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟

دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن

قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين

بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين

 

بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن

باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن

آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن

بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى

اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى

من سنون تک داغا سالديم نَفَسى

سنده قئيتر ، گوْيلره سال بوسَسى

بايقوشوندا دار اوْلماسين قفسى

بوردا بير شئر داردا قاليب ، باغيرير

مروّت سيز انسانلارى چاغيرير

 

حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن

قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن

اوْ سيلديريم داشلارينان اوْينارکن

قوْزان ، منيم همّتيمى اوْردا گؤر

اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر

 

حيدربابا . گئجه دورنا گئچنده

کوْراوْغلونون گؤزى قارا سئچنده

قير آتينى مينيب ، کسيب ، بيچنده

منده بوردان تئز مطلبه چاتمارام

ايوز گليب ، چاتميونجان ياتمارام

 

حيدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگينان

نامردلرين بورونلارين اوْغگينان

گديکلرده قوردلارى توت ، بوْغگينان

قوْى قوزولار آيين-شايين اوْتلاسين

قوْيونلارون قويروقلارين قاتلاسين

 

حيدربابا ، سنوْن گؤيلوْن شاد اوْلسون

دوْنيا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون

سنَّن گئچن تانيش اوْلسون ، ياد اوْلسون

دينه منيم شاعر اوْغلوم شهريار

بير عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار


حیدربابایه سلام – ترجمه فارسی

 

حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن

 

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشکار

بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنکه ياد کند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

 

حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

يک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بيارد به کوى من

باشد که بخت روى نمايد به سوى من

 

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد

اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟

 

حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من

ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود

هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نيست که عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم

ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم

 

ميراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشين

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين

از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين

بى اختيار سوى نواها دويدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

 

در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن

با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم هميشه بارور از آن ديار شد

حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است

 

حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن

ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو

نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ايم

زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم

اين خلق را به جان هم انداخته است ديو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

 

هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند

انسان هوس به بستن خنجر نمى کند

بس کوردل که حرف تو باور نمى کند

فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد

از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد

با صوت خوش چو شيخ مناجات مى کشيد

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه يک نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ کس

اى چشمه ، خوش به حال تو کانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار

کبکت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار

از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار

اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشک آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر

گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر

دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران

خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کران

حيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان

خوردند شام خود که بخوابند کودکان

وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز ميکند

کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند

اى کاش بازگشته به دامان کودکى

يک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن کردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را کشيدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !

 

هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى

مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، کو به کوى

بازى کنان ز کوچه سرازير مى شديم

ما بى غمان ز کوچه مگر سير مى شديم !

 

آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش

حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش

بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِک نياز و وَرَنديل در شکار

کج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار

ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !

بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

حيدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن ديار

زنها حنا - فتيله فروشند بار بار

داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار

مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از اين گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود

جورابِ يار بافته در دستِ يار بود

آويخته ز روزنه ها شالها فرود

اين رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !

عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !

با گريه خواستم که همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آويخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه

بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه

 

در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا

با نقش آن طلا در و ديوار در جلا

هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

 

با پيک بادکوبه رسد نامه و خبر

زايند گاوها و پر از شير ، بام و در

آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر

آتش کنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان ترکىِ شيرين کنم بيان :

قيزلار دييه ر :‌ « آتيل ماتيل چرشنبه

آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با کودکان دهکده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا يادگارها

 

نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

ديدى که ايستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تيز کرده براى بلايِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست کُرّة خرها به پيچ و تاب

گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر

جز گريه چيست حاصل اين کار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى کشند

گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى کشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان کلبة طويله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد ميان شبچره با مغز گردکان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

آمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى کشيده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتيش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او

 

چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن

ترکى سروده ام که بدانند ايلِ من

اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نيک و بد مزه در کام ماندگار

 

پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب

با کودکان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب

گويى که روحم آمده آنجا ز راه دور

چون کبک ،‌ برفگير شده مانده در حضور

 

رنگين کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پيرزن

خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پير چو افتاده از دهن

از کوره راه گله سرازير مى شود

لبريز ديگ و باديه از شير مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد

کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد

قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جاليز را به هم زده در خانه برده ايم

در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم

از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم

تخم کدوى تنبل و حلوايى و لبو

خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده

دنياى ديگرى است خريد و فروش ده

ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم

گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود

گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده

 

حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان

گويند روشن است چراغ خداى ده

داير شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده

منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !

در سايه عنايت حق زنده ياد باد !

 

حيدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟

آن مکتب مقدّسِ بر پايِ ده کجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

 

تبريز بوده عمّه و سرگرم کار خويش

ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش

برخيز شهريار و برو در ديار خويش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد

 

دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد

کشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد

ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد

بر هر که هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان

برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان

خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم

دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو

اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد

غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

 

در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب

کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب

زانجا چو بگذريد زمينهاى خاک ماست

اين قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟

با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمير غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟

آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

يا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

 

آميرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شکار شهان نيک بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد

چون تيغ بود و دست ستمکار مى بريد

مير مصطفى و قامت و قدّ کشيده اش

آن ريش و هيکل چو تولستوى رسيده اش

شکّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود

 

آن سفره هاى باز پدر ياد کردنى است

آن ياريش به ايل من انشا کردنى است

روحش به ياد نيکى او شاد کردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در اين ديار

 

بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش

سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش

ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش

تا کُنج لب سياهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !

خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

 

عمّه ستاره نازک را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها يکى به روز

چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گويند مير حيدرت اکنون شده است پير

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير

شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير

ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر

بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

مير عبدل آن زمان که دهن باز مى کند

عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب

يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نيز بود هنرمند و کامياب

سيد حسين ز صالح تقليد مى کند

با غيرت است جعفر و تهديد مى کند

از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان

بيرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زيبا کبوتران

گويى گشاده پردة زرّين در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه

زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه

 

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه

شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه

باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه

چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان

آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

 

اى کاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو

مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو

بينم چه رفته است و چه مانده براى تو

روزى چو برفهاى تو با گريه سر کنم

دلهاى سردِ يخ زده را داغتر کنم

 

خندان شده است غنچة گل از براى دل

ليکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل

زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل

کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند

زين تنگنا گريزد و خود را رها کند

 

حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است

وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است

نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد

بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

 

آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟

زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟

گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک

بگذار تا بريزد و داغان شود زمين

در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين

 

اى کاش مى پريدم با باد در شتاب

اى کاش مى دويدم همراه سيل و آب

با ايل خود گريسته در آن ده خراب

مى ديدم از تبار من آنجا که مانده است ؟

وين آيه فراق در آنجا که خوانده است ؟

 

من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس

فرياد من ببر به فلک ، دادِ من برس

بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس

در دام مانده شيرى و فرياد مى کند

دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى کند

تا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار

تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار

با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار

برخيز و نقش همّت من در سما نگر

برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

 

دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه

کوْراوْغلى در سياهى شب مى کند نگاه

قيرآتِ او به زين شده و چشم او به راه

من غرق آرزويم و آبم نمى برد

ايوَز تا نيايد خوابم نمى برد

 

مردانِ مرد زايد از چون تو کوهِ نور

نامرد را بگير و بکن زير خاکِ گور

چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور

بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند

وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !

وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط شهریار خوشدل  | 

علی ای همای رحمت

به نام پروردگار بخشنده و مهربان
برای شروع فعالیت وبگاه شهریارستان بهتر دیدم شعر علی ای همای رحمت رو بزارم.
خدایا به امید تو

علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی ، خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که عَلَم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیّرم چه نامم شهِ ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر ، توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان ، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را"

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط شهریار خوشدل  | 

مطالب جدیدتر