تبليغاتX
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
 
 

چشم مست

 

برداشت پرده شمعم و پروانه پر گرفت

بازار شوق پردگیان باز در گرفت

 

شمع طرب شُکُفت در آغوش اشگ و آه

ابری به هم برآمد و ماهی به بر گرفت

 

زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست

سر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت

 

بار غمی که شانه تُهی کرد از او فلک

این زُلف و شانه خواهدم از دوش بر گرفت

 

این ماجرای عشق حدیثی مفصّل است

قاصر ، بیان ، که قصّه چنین مختصر گرفت

 

یک تار موی او به دو عالم نمی دهند

با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت

 

تا چون کند به ابرو و مژگان که چشم مست

دستی به نیزه بُرد و به دستی سپر گرفت

 

چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبح

شمع دلی که دامن آه سحر گرفت

 

چون اسم چشم نرگش مخمور ، ژاله بار

در این چمن که لاله به کف جام زر گرفت

 

چون شعر خواجه تازه و تر بود شهریار

شعر تو هم که درس خود از چشم تر گرفت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:42  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخرین تیر و خطا

 

آوخ آن سرو ناز سرکش رفت

آن بت مهربان مهوش رفت

 

سایه ی مهر بود و لطف اَله

کز سر عاشق بلاکش رفت

 

خصم تا زنده بر من و به خطا

آخرین تیر من ز ترکش رفت

 

خانمانم درون آتش دید

چون شرار از درون آتش رفت

 

او محک بود و زرّ قلب مرا

دید آلوده در غل و غش رفت

 

دست طرّار روزگار آخر

دُرّ یکدانه ی مرا کش رفت

 

شهریارا چو زلف درهم خویش

تا کند حال من مشوّش رفت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:42  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کنج وفا

 

سری به سینه ی خود تا صفا توانی یافت

خلاف خواهش خود ، تا خدا توانی یافت

 

در حقایق و گنجینه ی ادب قفل است

کلید فتح به کنج فنا توانی یافت

 

به هوش باش که با عقل و حکمت محدود

کمال مطلق گیتی کجا توانی یافت

 

چه دانشی که نه عرفان در او ونی تسلیم

دری بزن که بدردت دوا توانی یافت

 

اگر خدا طلبیدی و یافتی در خود

امید هست که خود در خدا توانی یافت

 

جمال معرفت از خواب جهل بیداری است

بجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت

 

کی اتّصال از این دستگاه زنگ زده

به کارخانه ی راز قضا توانی یافت

 

تحوّلی است که از رنجها پدید آید

نه قصّه ای که به چون و چرا توانی یافت

 

اگر به سرّ مشقّات انبیا برسی

مقام و منزلت اولیا توانی یافت

 

تو حلقه بر در راز قضا ندانی زد

مگر که ره به حریم رضا توانی یافت

 

بجوش تا مس قلبت طلا کنی ور نه

بکوش بیهُده تا کیمیا توانی یافت

 

ز قعر چاه توان دید در ستاره و ماه

گر این فنا بپذیری بقا توانی یافت

 

بروی عقل تو درهای معرفت بسته است

کلید عشق به صندوق ما توانی یافت

 

کمال ذوق و هنر ، شهریار ، در معنی است

تو پیش و پس کن لفظی کجا توانی یافت

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:41  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

با گل و لاله می آرای خودی چون خس و خار

 

ای تو که معتکف کعبه و دِیری و کِنشت

چه کنی ظاهر زیبا ، بَزک باطن زشت

 

با گل و لاله می آرای خودی چون خس و خار

که تو را با گِل و لای و لجن آلوده سرشت

 

پرده کعبه کجا و کف دستی ناپاک

ای همه ناخن تو انگل و انگشت انگِشت

 

عربستان برُخش هفت در از دوزخ باز

تو به صدّام بشارت دهی از هشت بهشت

 

مِصری و اردنی و شیخ کویت و عَرفات

همه هم پالکیان تو پلیدند و پلشت

 

در لباس عرب و دشمن خونخوار عرب

ار بُرون رٲفت کشتند و درون آفت کشت

 

قوت اسلام به طاغوت محارب دادن

تا مکافات چه خواهد به حساب تو نوشت

 

کوفت خواهد شدنت خون یتیمان عرب

که سر خوان تو چربینه پُلو بود و خورشت

 

نسخه ی اصل سرشت است ولی صورت گاه

رونوشتی نه مطابق چو تو با اصل سرشت

 

شهریارا قلم خواجه چه خوش بذرافشان

"هرکسی آن درود عاقبت کار که کِشت"

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:41  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هفت خوان عشق

 

با جام می ز مملکت جم توان گذشت

با چشم سیر از سر عالم توان گذشت

 

با نیم نان خالی محصول رنج خویش

از خوان پر نواله ی حاتم توان گذشت

 

بر سینه ی رضا سر تسلیم اگر نهی

از تنگنای فاقه مسلّم توان گذشت

 

"سازیم رخش سرکش شادی به باده رام

تا بی خطر ز بادیه ی غم توان گذشت"

 

کاوس جان مخواه به زندان دیو نفس

کز هفت خوان عشق چو رستم توان گذشت

 

خاکش به سر که نگذرد از زر به راه دوست

آنجا چه جای زر که ز سر هم توان گذشت

 

جز غم نصیب خاطر غمگین من مباد

تا از جهان به خاطر خرّم توان گذشت

 

گر سر بر آستان قناعت توان گذشت

از آسمان بر شده طارم توان گذشت

 

با زخم اگر بسازی و با درد خو کنی

بی منت طبیب ز مرهم توان گذشت

 

عمر گذشته رفته و آینده ناپدید

این یک دم است عمر و از این دم توان گذشت

 

هان شهریار رو به سرای سرور کن

تا زین سیاه گوشه ی ماتم توان گذشت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:40  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جویبار دیده

 

عمر به هجر آن مه نامهربان گذشت

دل پایبند اوست مگر می توان گذشت

 

در آرزوی رخصت پرواز و کوی باغ

ماندیم و بس بهار رسید و خزان گذشت

 

عمری گذاشتیم به آه و فغان ولی

آخر گذشت گرچه به آه و فغان گذشت

 

آتش به دودمان زدن ای مدعی خطاست

خواهی چو دود از سر این دومان گذشت

 

گلچین مشو که باد خزان نیز عاقبت

افشانده دامن از بر این بوستان گذشت

 

کاووس جان مخواه به زندان دیو نفس

رستم فسانه نیست که از هفت خوان گذشت

 

سود جهان گذاشتنی بود و خلق را

عمر عزیز بر سر سودای آن گذشت

 

خون می خورم چو نرگس مستش که آن حریف

سرمست ناز بود و زمن سرگران گذشت

 

چون نرگسم ز ضعف بود تکیه بر عصا

کان شاخ گل به عارض چون ارغوان گذشت

 

تا شاخسار انس به زاغان سپرد گل

یارب چها به بلبل بی خانمان گذشت

 

صیاد گو اسیر قفس خواستن چرا؟

مرغی که در هوا تو از آشیان گذشت

 

یا رب قطار عمر ، جهاز و جرس نداشت

یا بخت خفته بود که این کاروان گذشت

 

عمرم فسانه ی شب هجران دوست بود

آن هم به تیغ خواب اجل از میان گذشت

 

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان

هم دل توان سپرد و هم از وی توان گذشت

 

از جویبار دیده مدد جوی شهریار

دیگر صفای چشمه ی طبع روان گذشت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:39  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاسه ی مجنون

 

یار اگر با ما گهی صلح و گهی پیکار داشت

ما حریف عشق او بودیم و با ما کار داشت

 

صحنه ی احسان لیلی کاسه ی مجنون شکست

چون کند کز کاسه گردانیّ عاشق عار داشت

 

زنگ دل بزدای و در خود شاهد رومی ببین

زنگیان بینی اگر آیینه ات زنگار داشت

 

خیز تا تقدیس سلطان السلاطینی کنیم

کز رواق نُه فلک طاق در دربار داشت

 

نقشبندی کز ازل در پرتو فانوس ماه

نیلگون دریای شب پُر گوهر شهوار داشت

 

سر به جیب خرقه ی تقوا فرو بردم که دوست

سینه از گنج غمم گنجینه ی اسرار داشت

 

هر متاعی رایج بازار کویی خواستند

جز متاع دل که در هر برزنی بازار داشت

 

بیستون نشکافد از هر تیشه صنعت که عشق

این هنر ارزانی فرهاد شیرینکار داشت

 

از نیستان کندی و بندش جدا کردی ز بند

زان نی محزون هوای ناله های زار داشت

 

باغ دنیا هر گُلش خاری است زهرآگین مبوی

وای بلبل کو به سر سودای این گلزار داشت

 

در بهاران کوهساران را به خرمن لاله بود

چون خزان شد دیدمش مشتی به دامن خار داشت

 

هر کس از افسانه ای افسون شد و در خواب رفت

چرخ افسونگر از این افسانه ها بسیار داشت

 

پاسخ هر نیش ار با نوش دادن مشکل است

هر که انسان خواست شد تکلیف بس دشوار داشت

 

شهریار از هر کس و ناکس جفایی می برد

ای فلک تا چند می خواهی عزیزان خوار داشت

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:19  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هُنرمندان نمیران

 

جُز کتاب آسمانی هیچ قانون ماندنی نیست

پیش از آن در هیچ مکتب هیچ درسی خواندنی نیست

 

گرنه شخم تربیت ف تلخت بروید تخم تعلیم

تا نورزاندی زمینه ، بذر علم افشاندنی نیست

 

همنشین سرو ناز و سرور آزادگانی

جُز نهال راستی در باغ دل بنشاندنی نیست

 

زنده با روح هُنر هستی هُنرمندان نمیران

ای جهان بی هُنر میراندنی نیست

 

این جهان مُزدی و پاداش سزاوار خُدا نیست

جان من جُز جاودان مُزدی گربستاندنی نیست

 

با عبادت می توان هر مُشکلی را کردن آسان

گر بدین درمان رسیدی مشکلی درماندنی نیست

 

فتنه ی شیطان که پشت پرده چون طفلی است بیمار

مهلتش هست و به لالای خرد خواباندنی نیست

 

نفس انسان خواندنی ، لوّامه است و مُطمئنّه

هیچ شیطانی هم از امّاره بهتر راندنی نیست

 

ابر رحمت با دل لب تشنگان جان بخشد امّا

جُز به اشگ توبه بارانی چنین باراندنی نیست

 

گو مجالی هم به سر خاراندن مخلص نباشد شهریار

جُز سر طاس حکیمان کلّه یی خاراندنی نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:19  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انتحار تدریجی

 

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

 

من از دو روزه ی هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

 

همه به گریه ی ابر سیه گشودم چشم

در این افق که فروغی ز شادمانی نیست

 

به غصّه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

 

نه من به سیلی خود سرخ می کنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

 

ببین به جلد سَگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه ی شبانی نیست

 

 ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گُلش شور نغمه خوانی نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:19  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گوشی دستت باشد

 

مستوری من ریاپوشی نیست

مستی و خمارم از قدح نوشی نیست

 

مخموری جام ماست از جام الست

از باده ی دوشی و پرندوشی نیست

 

زلفی که مشام جان معطر سازد

زلفی است که دوشی و بناگوشی نیست

 

تا سیم کشی نداری از دل با دوست

در دست تو از این تلفن ، گوشی نیست

 

تا دیدن خلق و صحبتش دام بلاست

هیچت به از این عزلت و خاموشی نیست

 

تا پیر خرابات خرابت خواهد

تکلیف بجُز مستی و مدهوشی نیست

 

تا شحنه خرش چموش و با گوش دراز

داروی تو غیر خواب خرگوشی نیست

 

ما بنده ی خواجه ایم و هرگز با وی

ما را سر همسری و همدوشی نیست

 

گر دوست فرامُش کند از ما سهل است

در مذهب عاشقان فراموشی نیست

 

در بستر شهریار جُز با غم دوست

همخوابگی و دست در آغوشی نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:18  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نیزه ی شهاب

 

به آب و تاب جمال تو آفتابی نیست

که آفتابی اگر هست آب و تابی نیست

 

شب فراق تو را صبح نیست در پایان

چگونه صبح دمد کز پی آفتابی نیست

 

خیال او ره خوابم زند نمی داند

که خود به دیده ی شب زنده دار خوابی نیست

 

خطای سبز خطان را به خالشان بخشیم

که در کتاب محبت ز کینه بابی نیست

 

صلاح مجلس ما انتخاب خوشگلهاست

به رای عاشق از این خوشتر انتخابی نیست

 

قسم به آیه ی توحید خط و نقطه ی خال

که جز صحیفه ی آن عارضم کتابی نیست

 

ز دُرّ اشک بپرداختم بهای نگاه

دگر میان من و چشم تو حسابی نیست

 

گرفتم آنکه بهار آمد و بنفشه دمید

به جویبار شبابم صدای آبی نیست

 

چرا تو از بر من باشتاب می گذری

اگر گذشتن عمر مرا شتابی نیست

 

همای صبح سپیدم کی آن نوید آرد

که زاغ شوم شب و شیون غرابی نیست

 

سپاه دیو پراکنده در همه آفاق

براق برقی و سرنیزه ی شهابی نیست

 

شراب عشق توام هست وان پیله ی چشم

چه غم به ساغر ساقی اگر شرابی نیست

 

به یاد گوشه ی چشم تو ای کمان ابرو

چو من به کوی خراباتیان خرابی نیست

 

نمی رسی به سر آب جز بودای عشق

که این جهان فریبنده جز سرابی نیست

 

تو شهریار ز حکمت سوال کمتر کن

که این سوال مکرر شد و جوابی نیست

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اینهمه نیست

 

تا بود خون جگر خوان جهان اینهمه نیست

غم جان گر نخورد کس غم نان اینهمه نیست

 

دیده بگشا که همه دیدن جانان غرض است

دل اگر بنده ی او دادن جان اینهمه نیست

 

دگران دشمن و دامند تو تا دم باقی است

دوست را باش که یاد دگران اینهمه نیست

 

گو میا سرزده ای شمع به خلوتگاه راز

شاهد من که ز دل تا به زبان اینهمه نیست

 

می توان بخت جوان داشتن و دانش پیر

طفل من فاصله ی پیر و جوان اینهمه نیست

 

شهسوارا برکابی که دهد توسن بخت

نزنی پای که در دست عنان اینهمه نیست

 

دیو خفته است زمین ، بر سر و رویش ندوی

کز لب دوخته تا چاک دهان اینهمه نیست

 

همتی کن که به هر باد و دم از رو نروی

پشّه گر پیله کند پیل دمان اینهمه نیست

 

مرد آنست که با پای خود آید به مزار

ورنه بر دوش کسی بار گران اینهمه نیست

 

کدخدا گر سر پاس گله دارد از گرگ

آش و دوغاب سگ و مزد شبان اینهمه نیست

 

گفتم این لاله سزد تاج بهارش خوانی

باغبان گفت به تاراج خزان اینهمه نیست

 

از گدا پرس که تابوت شهش گفت به گوش

مهلت تاج زر و تخت روان اینهمه نیست

 

گر من از مویه شدم مویی و رفتم ز میان

به فدای تو که ای موی میان اینهمه نیست

 

شهریارا هوس نام ، نشان خامی است

پیش ما سوختگان نام و نشان اینهمه نیست

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خبری نیست که نیست

 

سرّ سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

هر سری سروی و با وی ثمری نیست که نیست

 

گرچه هیچ از تو موثّر اثری نتوان یافت

وین عجب کز تو موثّر اثری نیست که نیست

 

شکل آن موسی و آن خلعتِ اخلع نعلیک

ورنه مِشکوﺓِ تجلّی شجری نیست که نیست

 

خبر خلوت خاصان نرسد با هر کس

ورنه با خلوتیانت خبری نیست که نیست

 

زلفی از هم بگشودی که به روی عشّاق

در هر فتحی و مفتاح دری نیست که نیست

 

گرچه با هر نظر این فیض ندادند ولی

فائز فیض تو صاحبنظری نیست که نیست

 

من اگر کوه کلانم ، کمرم می شکند

که در این بادیه کوه و کمری نیست که نیست

 

گرچه پُر خوف و خطر ، این خم وادی لیکن

در دل از خوف ، چراغ خطری نیست که نیست

 

تا نه برچیده به چین سرگُلی از اختر شب

که خزانش دم باد سحری نیست که نیست

 

فیض اِنعام تو عام است بشارت به خواص

چه بشارت که چراغ بشری نیست که نیست

 

داوریها نه همه بر در دیوانخانه

داور عدل تو دربان دری نیست که نیست

 

به سر انگشت تو جز نقش هنر ننگارند

قلم تُست که با وی هنری نیست که نیست

 

خواجه از پارسیم طوطی شکّر خا کرد

پُشت این آینه قند و شکری نیست که نیست

 

شهریار است و شر و شور جهان بشری

بشر است این و در او شور و شری نیست که نیست

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:2  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فریده

 

هیچ آفریده یی به جمال فریده نیست

این لُطف و این عفاف به هیچ آفریده نیست

 

آن سروناز هم که به باغ ارم دَر است

فرد و فرید هست ولیکن فریده نیست

 

چشمم پرید تا به رُخش کی نظر کُنم

چشمی به خوش نشینی این ورپریده نیست

 

نرگس دریده چشم به دیدار او ولی

دیدار آفتاب به چشم دریده نیست

 

در بزم او که خُفته فُرو پلک چشمها

غیر از دل تپیده و رنگ پریده نیست

 

هر آهویی به هر چمنی می چرد ولی

آن آهویی که در چمن او چریده نیست

 

زُلفش بُریده رشته ی پیوند دل ولی

خود رشته یی که دل دمی از وی بُریده نیست

 

دل یک نگاه او نفروشد به عالمی

امّا دلی که او به نگاهی خریده نیست

 

دُرّی است پروریده ی دُرج صدف ولی

دُرّی چنین به هیچ صدف پروریده نیست

 

از شهریار غیر گناه مُجردّی

یک نقطه سیاهِ دگر ، در جریده نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:25  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جشن دانشگاه تبریز

 

زین همه جشنی که جایز گاه هست و گاه نیست

هیچ جشنی هم به جا چون جشن دانشگاه نیست

 

من به قربان کسی کز باقیات صالحات

گر بنایی می کند جز قرﺑﺓ لله نیست

 

غرفه های کاخ دانشگاه چشمک می زند

این شکوه معنوی در برج مهر و ماه نیست

 

شمع دانشگاه روشن باد و چشم پادشاه

ورنه کشور در بساطش غیر اشک و آه نیست

 

چون سرود جشن دانشگاه را سر می کنند

جز دعای خیر بانی تحفه ی افواه نیست

 

 جشن دانشگاه تبریز است و شبهایی عزیز

گر به می شوییم دفتر جای هیچ اکراه نیست

 

کوی دانشگاه کاخی چون فلک خواهد بلند

آسمان معرفت بی خیمه و خرگاه نیست

 

رهنمایی از چراغ کوی دانشگاه پرس

چشم دل گر باز باشد راه هست و چاه نیست

 

دانش آموزان زهر سور و بدین کاخ آورند

کاروان کعبه ی نورالهدی گمراه نیست

 

در کتاب خود تغنّی هاست ، دانشجوی را

وه که بلبل هم به گل این مایه خاطرخواه نیست

 

محترم دارید دانشگاه خود را کاین پیام

جز ندای ملّت و فرمان شاهنشاه نیست

 

طایر همّت به بام دولتم پر می زند

ورنه دیوار فضیلت اینقدر کوتاه نیست

 

گفته بودی کوه محنت های من کاهی کنی

سالها رفت و هنوزم کوه هست و کاه نیست

 

روزگار اعمال مردم را نظارت می کند

یک خطا در چشم این مٲمور کارآگاه نیست

 

شهریارا دانش از دانشوران خیزد ، خموش

ما فقیران را به گنج فلو دانش راه نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:25  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حق و باطل

 

هرچند مایل من و عشقم دل تو نیست

خون باد آن دلی که به جان مایل تو نیست

 

تا سروناز عشق تو پا در دل من است

آن سروناز کیست که پا در گل تو نیست

 

ای شاه منزل تو به جایی برم که ماه

منزل کند به چاه که هم منزل تو نیست

 

قابل شد از قبول تو ای جان وگرنه من

دانم که هدیه ی سر و جان قابل تو نیست

 

ای عشق ، تا غریق تو دریای حیرتم

پیدا ، هر آنچه می نگرم ، ساحل تو نیست

 

ای دل تو از جهان به تخیل خوشی ولی

حقا که حق به دلکشی باطل تو نیست

 

یکدم ملول دیدن تو مشکل من است

عمری به خون کشیدن من مشکل تو نیست

 

پرورده ای به خون جگر لاله یی کزو

ای دل به غیر خون جگر حاصل تو نیست

 

کو همتی که زنده کند جاودان ترا

عشقی که در حساب تو جز قاتل تو نیست

 

قائل به لطف صنع خدا نیست ، شهریار

آن کو به لطف طبع و گهر قائل تو نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:24  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راهِ عاشق

 

با تو گر عشق ندادند ، گناه من نیست

فطرت است این و همه صنعت و فوت و فن نیست

 

هنر از پرتو الهام شود عالمتاب

شب اگر ماه نباشد افق روشن نیست

 

آرزو می کُندم با تو یکی گوشه ی امن

لیکن از فتنه ی دجّال کسی ایمن نیست

 

گر تو شایسته شُدی دل به خدا خواهی داد

جز خدا فتنه و شایسته ی دل دادن نیست

 

دل که در راه خدا بشکند ، آیینه شود

وانکه این آینه بشکست جز اهریمن نیست

 

زشت و زیبای جهان قصّه ی آرد است و سَبوس

همه جا صرفه ی پالایش و پرویزن نیست

 

راه ظُلمات که سرچشمه ی حیوان دارد

همه دانند که بی رهبر و بی رهزن نیست

 

سنگلاخ است و نشانِ ردپای خونین

راه عاشق که دگر شوسه و راه آهن نیست

 

تا به سرمنزل عَنقا همه با پُشت دو تاست

سالکان را به تن انگار سر و گردن نیست

 

همه خون می چکد از خنجر خارستانها

گذر قافله ی ما به گُل و گُلشن نیست

 

پیرهن چاک زدم تا کفنی شد خونین

تن خونین کفنان را غم پیراهن نیست

 

دامن دوست بگیر و همه گو دشمن باش

گر عنایت بُوَد از دوست ، غمِ دشمن نیست

 

وقتی آن چشمه به ظُلمات درخشد که دگر

با چراغ دل بگداخته هم روغن نیست

 

دامنی گُل هوسم بود ، دریغا دیدم

پاره هایی ببرم هست ولی دامن نیست

 

مُنکر عکس عمل بین که عمل را پنداشت

مُزد باد افره و مژده ی پاداشَن نیست

 

شهریارا تو هم از سینه سپر ساز و مرنج

آن مجاهد که تو باشی به تنش جوشن نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:24  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زندان پستی

 

چرا در این چمن آن سرو من نیست

چرا آن سرو دیگر در چمن نیست

 

خدا را بلبل دستانسرا کو؟

در این گلشن به جز زاغ و زغن نیست

 

به هر سالم ز لاله نو شود داغ

که یادی مانده و یاری کهن نیست

 

جهانم بی تو ای گمگشته فرزند

به جز چاه غم و بیت حزن نیست

 

بروی چشم من جای تو خالی است

چرا جانا ترا یاد از وطن نیست

 

ترا هرجا که هستی وقت خوش باد

مرا قسمت به جز رنج و محن نیست

 

خدا را دیگر ابنای زمان را

چرا با یکدیگر جز سوءظن نیست

 

چرا من انس می گیرم به مردم

کسی در فکر من زین مرد و زن نیست

 

چرا باشم هوادار حریفی

که او را جز هوای خویشتن نیست

 

بپر ای روح علوی سوی بالا

که این زندان پستی جای من نیست

 

سلیمانی نگین آفرینش

به جز در دست مشتی اهرمن نیست

 

بهل دنیا که گر بایست مردن

چه غم گر خود به تن ما را کفن نیست

 

که این جان کندن دنیاپرستان

هم آهنگ کلنگ گورکن نیست

 

به دنبال من آیی اشگریزان

به هنگامی که روحم در بدن نیست

 

مگس غوغا کند در شکّرستان

که دیگر طوطی شکّرشکن نیست

 

چو پروانه بسوزم شهریارا

که بی شمعم فروغ انجمن نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قلم انداز

 

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

که پر بازم اگر هست دل بازم نیست

 

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن

آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست

 

چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز

همه از سر کندم باز که دمسازم نیست

 

مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر

که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست

 

ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد

گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست

 

ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز

من همان روی نیازم که سر نازم نیست

 

دم بنای غم خود زن که نوایی داند

 من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست

 

آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت

حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

 

شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق

که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست

 

به حریمی زده ام پای سریر عزّت

کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست

 

آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد

به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست

 

در کتابی که منم اول و آخر مطلب

من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست

 

شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای

گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست

 

لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم

که دگر توسن طبع تتری تازم نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چشم انتظار

 

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خُمارم نیست

 

دگر قُمار محبّت نمی برد دل من

که دست بُردی از این بخت بد بیارم نیست

 

حساب جاری من گو ببند باجه ی بانک

که من به بودجه ی عمر ، اعتبارم نیست

 

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

 

جهان فریب دهد آدمی به نقش و نگار

مرا چه نقش فریبنده چون نگارم نیست

 

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

 

تو می رسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر ، گُذارم نیست

 

قطار قافله ی همرهان مرا بگذاشت

که من بلیط و گذرنامه ی قطارم نیست

 

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم است و غمگسارم نیست

 

منی که خسرو دربار عشق بودم دوش

کنون نگر که به دربار خویش بارم نیست

 

به لاله های چمن ، چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

 

غزال من تو چه شاخ نبات بودی ، حیف

که من چو خواجه غزلهای شاهکارم نیست

 

ز نام بردن خود نیز شرمم آید و ننگ

که شهریارم و آن شعر شهریارم نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاروان بی خبر

 

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

 

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهی است که بیرون شدن از چاهش نیست

 

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان باز نبندد ، شب اگر ماهش نیست

 

نامه ای هم ننوشته است ، خدایا چه کنم

گاهش این لطف به ما هست ولی گاهش نیست

 

ماهم از آه دل سوختگاه بی خبر است

مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست

 

یارب آیینه ی او لطف و صفاییش نماند

یا بساط دل بشکسته ی من آهش نیست

 

تا خبر یافته از چاه محاق مه من

ماه حیران فلک جز غم جانکاهش نیست

 

داشتم شاهی و بر تخت گلم جایش بود

حالیا تخت گلم هست ولی شاهش نیست

 

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

 

"خواهش اندر عقبش رفت و به یاران عزیز"

باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست

 

شهریارا عقب قافله ی کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:46  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شهریاری من

 

جز من به شهرِ یار کسی شهریار نیست

شهری به شاه پروری شهر یار نیست

 

در بارگاه سلطنت فقر ، شاه را

بندند در برخ که به دربار بار نیست

 

من طایر بهشتیم اما در این قفس

حالی اسیر عشقم و جای فرار نیست

 

برگ خزان به زردی رخسار من مباد

ای گل که در طراوت رویت بهار نیست

 

از خون لاله بر ورق گل نوشته اند

کاوخ به عهد لاله رخان اعتبار نیست

 

شاهد شو ای ستاره که آن مست خواب ناز

آگه ز حال عاشق شب زنده دار نیست

 

گویند مرگ سخت بود ، راست گفته اند

سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست

 

از روزگار عاطفه هرگز طمع مدار

اصلا نشان عاطفه در روزگار نیست

 

منصور زنده باد که در پای دار گفت

آسان گذر ز جان که جهان پایدار نیست

 

جان پرور است زندگی شهر یار لیک

جز غم به شهریار در این شهر ، یار نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیر و جوان

 

آوخ که یار با من افتاده یار نیست

در کار من شتاب و عتابش به کار نیست

 

دل انتظار عاطفه دارد ولیک من

 از بخت بی عطوفتم این انتظار نیست

 

او نیز چون کند که جوانست و طبع او

با طبع من که پیر شدم سازگار نیست

 

باید به حکم عقل کند دوری اختیار

اینجا که می رسم به کفم اختیار نیست

 

گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود

 یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست

 

باز آیمش به عهد به امید اعتبار

اما به عهدِ باد وزان اعتبار نیست

 

وانگه ندامت آیدم از عاشقی ولی

بی عشق هم که عمر به هیچش عیار نیست

 

دل زار و بی قرار و دلارام و بیوفا

من در میان اسیرم و جای فرار نیست

 

زین غم سزد که خود بروم پیشباز مرگ

گویم بیا که جز تو دگر غمگسار نیست

 

این تسلیت بس است که بایست مرد و رفت

وین عمر پر ز حسرت ما پایدار نیست

 

مستان عشق او همه شمعند و شهره لیک

در شهر ما به شاهدی شهریار نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جهان صنعتی

 

زندگی باماش جُز پیکار و جُز پرخاش نیست

ور بود با هر نخودش آشتی با ماش نیست

 

صوت ماشینی همه جنگ است با اعصاب خلق

زنگ تلفن ، بوق ماشین غیر فُحشی فاش نیست

 

ماه هم از دود ماشین خیره شُد بلبل خموش

این فضای تیره جُز جولانگه خفّاش نیست

 

شادکامی های دنیا رفته با شیرین لبان

وآنچه با ما مانده غیر از تلخکامیهاش نیست

 

از چه بهدار از تُلمبه تیر بارانش کند

سیب را گر دشمنی با سمّ و با سمپاش نیست

 

 دزد دریایی زن سلطان آمریکا گرفت

بس تمدّن هم به جُز بازیچه ی اوباش نیست

 

شهربانی از شجاع الدّلوه دست کم نداشت

پاسبان شهربانی هم کم از فرّاش نیست

 

دود دیگش هست امّا آش از بس بیمزه

یک دهندوزی به صد دیگ و تغار آش نیست

 

شاعر و نقّاش باید جنگل مولای پشم

ورنه پشمو بود هرگز شاعر و نقّاش نیست

 

موسیقی را چاشنی از جاز باید والسّلام

دستگاه شور ما با شوریش بی چاشنی است

 

کفشدوزی هست ریز و قرمز امّا زهرناک

غیر از او هم اسماً و رسماً دگر کفّاش نیست

 

کاش ما هم رفته بودیم این چه ماندن شد که من

بر زبان حرفیم جُز ای وای و ایکاش نیست

 

زحمت بیجا مده با خویش و با خوانندگان

شهریارا حرف بسیار است لیکن جاش نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کارگاه آدمسازی

 

بر در و بام خرابات ، ملک پروازیست

که در این آب و هوا طینت آدمسازیست

 

می گذارند مس قلب و طلا می سازند

کیمیا کاری رندان عجبی اعجازیست

 

به عبث حمل مکن رقض و سَماع حافظ

عشقبازیست خدا را و نه کار بازیست

 

از کلیسا همه گلبانگ اذان می شنوم

گرچه ناقوس مخالف به طنین اندازیست

 

رنگ شیشه است که انوار مخالف زاید

ورنه خورشید همان یکّه سوار تازیست

 

هرکه سر داد درین مرحله سر خواهد داد

شمع را سر ، دم تیغ از قبل غمازیست

 

ماه و خورشید نه چون آیینه  ی چشم من است

که در این آینه شاهد به سر طنّازیست

 

تویی آن نقش دلاویز که خود نقاشش

خیره بر نقش نگاری و قلم پردازیست

 

عشق هر چند مجازیست حقیقت بشمار

گوهر اشک همان و بهمان ممتازیست

 

مژده ای قافله گمکرده ی سرمنزل عشق

کاین جرس همره توفیق بلند آوازیست

 

شهریارا تو همین صورت تقلیدی لیک

ابتکار هنر از نابغه ی شیرازیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داوری هم هست

 

اگر خورشید شد خاموش ، ماه و اختری هم هست

وگر آتش شود خاکستر آن زیر اخگری هم هست

 

اگر شرّ جهان بیدار ، خیرش هم نخوابیده ست

زمان زیر لحاف فتنه اش لابُد سری هم هست

 

بدی ها شاید از کُفران نعمتهای پیشین بود

مباد از شُکر وامانی کزاینها بدتری هم هست

 

همه کافر نمی باشند ، شاید مومنی هم بود

وگر مومن شود دنیا سراسر ، کافری هم هست

 

اگر قاضی امانش نیست با دشمن مدارا کن

که حق شکوه باقی و دری و داوری هم هست

 

به پا کز دست ، خوبی را نبازی ، بد نخواهد بُرد

به این لیلاج اهریمن بگو بازیگری هم هست

 

شر و شور جهانی خود به فریادند و می گویند

که در آینده ی نزدیک شور و محشری هم هست

 

هم از آغاز باید فکر فرجامش بود عاقل

به هر چیزی که اوّل داشت لابد آخری هم هست

 

عزیزم آفرینش را جهانها حلقه ی زنجیر

تو اهل هر جهان باشی جهان دیگری هم هست

 

جمالی هست پشتِ پرده اهل عشق و عرفان را

تو از ما بهتران را گو که از ما بهتری هم هست

 

نه هر گنجی به جنگ آید به کف ، تا حُکم قسمت چیست

میان جنگهای خُسروان بادآوری هم هست

 

اگر روزی خشایاری ، مزن آتش به قصر روم

که در قُنداقه ی آیندگان اسکندری هم هست

 

قلم خورده است ایران و نوبل گویی نمی داند

که در دنیا به این نام و نشانی ، کشوری هم هست

 

جهان چو دل نبُردت ، نوبت عشق جهانبان است

اگر تنها دلی باقی است ، عشق دلبری هم هست

 

ترا هم شهریار از پا ، جهان بگشاید این زنجیر

که زندان طبیعت ، بیخ دالانش دری هم هست 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:28  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چراغ هدایت

 

کنون که فتنه فرا رفت فرصت است ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست

 

مباز فرصت خو گر فراستی داری

که فتنه منتظر وقت و فرصت است ای دوست

 

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بس که باغ طبیعت پر آفت است ای دوست

 

مگر تٲسفی از رفتگان نخواهی داشت؟

بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست

 

عزیز دار محبّت که خارزار جهان

 گرش گُلی است همانا محبّت است ای دوست

 

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست

 

فلک همیشه به کام یکی نمی گردد

که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

 

تهی شود ز گل و خار آستین قضا

به دامن من و تو تا چه قسمت است ای دوست

 

بیا که پرده ی پائیز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرت است ای دوست

 

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست

 

چراغ دیده ی بیدار ، پرتوی ندهد

که چشم دل همه در خواب غفلت است ای دوست

 

گناه بخت چه باشد که همّتی کوتاست

قبای بخت به بالای همت است ای دوست

 

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صبحت است ای دوست

 

جوان فطیر تواند شدن که صحبت پیر

خمیرمایه ی خبّاز فطرت است ای دوست

 

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:22  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست یا دشمن جان

 

دل من عشق بتان دارد دوست

دشمن خویش به جان دارد دوست

 

این چه سرّی است که سوداگر عشق

عوض سود ، زیان دارد دوست

 

دوست شد دشمن جانم یا رب؟

یا دلم دشمن جان دارد دوست

 

عشق صافی کند آیینه ی دل

غم ، دل عاشق از آن دارد دوست

 

هرچه من صحبت پیرم هوس است

دل بی پیر جوان دارد دوست

 

تیر گو آه و کمانم قد خم

تُرک من تیر و کمان دارد دوست

 

چند بیدار نشستن ای چشم

بخت ما خواب گران دارد دوست

 

خود ز ساز سخنم هست عیان

که دلم سوز نهان دارد دوست

 

کیست در گلشن گیتی ، گردون؟

باغبانی که خزان دارد دوست

 

دل من مرغک کم حوصله ایست

همه فریاد و فغان دارد دوست

 

شهریار از غم آن سرو روان

اشکِ چون سیل روان دارد دوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:22  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جام جم

 

دمبدم زنده از آنیم که دم زنده از اوست

دم زن از عشق وجودی که عدم زنده از اوست

 

آفرینش قلم اندازش و عشقش رقم است

آفرینش به قلم کن که رقم زنده از اوست

 

کعبه اش از دل عشاق و در آن کعبه ی دل

غمش آن سنگ سیاهی که حرم زنده از اوست

 

مرده بود از طربم دل به غمش زنده شدم

زندگی گو همه غم باش که غم زنده از اوست

 

شمع جسمم چو بمیرد به نمی زنده شود

گرچه خود شمع نمیری است که نم زنده از اوست

 

چه قدیمی که قدم نیز هم از بهر تو داشت

تو چه طفلی و حدوثی که قدم زنده از اوست

 

شاهکاری که تواش آدم خاکی خواندی

سرونازی است که خود باغ ارم زنده از اوست

 

نقش او گیر که هر سکه ی قلبی نخرند

نام شاهی است که دینار و درم زنده از اوست

 

شاعران هم قلمی در کف این نقاشند

شعر چون زنده نباشد که قلم زنده از اوست

 

همچو حافظ خلفش است و نمیرد سعدی

همچو فردوسی طوسی که عجم زنده از اوست

 

نی که رومی زد و چنگی که نظامی بنواخت

جام افسانه ی شرق است که جم زنده از اوست

 

جان ما وصل جهانی است که اجزای وجود

تن به تن کشته او و سر هم زنده از اوست

 

صمدیت همه شایان جمالی که جلال

جلوه سر در حرمش داد و صنم زنده از اوست

 

شهریار از پس مرگ تو حیات ابد است

جان ما کشته ی او باد که هم زنده از اوست

 

نیست چندان کرم این جان جنین افشاندن

جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:21  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

موزیک لایزال

 

آن جاودان که هر دو جهان یک نمود اوست

بود و نبود ، هر دو نمودار بود اوست

 

فرع وجود اوست همه عالم وُجود

امّا وجودِ اصل ، همانا وجود اوست

 

دریای جود از او که عیان و نهان همه

یک مجمع الجزایر دریای جود اوست

 

هر سایه روشنی که در آفاق و انفُس است

یک صحنه از نمایش غیب و شهود اوست

 

سالار کاروان زمان و مکان که شب

بُهت و سکوت بانگ درآو دُرود اوست

 

ذرّات در طواف و نیایش که می کُنند

موزیک لایزال سلام و سرود اوست

 

محدوده این که عرصه ی علم قلیل ماست

آنکوبه بیکرانه ی حکمت ، حدود اوست

 

صف بستن و صعود و نزولِ ستارگان

مشق نماز عشق و قیام و قُعود اوست

 

مَسْجود با مَلَک شود از جودش آدمی

وین جود بی دریغ نهان در سُجود اوست

 

شعر و ترانه زمزمه ی ساز عاشقان

وین سینه های تنگدلان چنگ و عود اوست

 

سودای عاشقانه به جان کُن که جاودان

جان است و هرزیان تن آخر به سودِ اوست

 

کانون آتشی است تو را سینه شهریار

وین آهِ دمبدم که تو را هست دود اوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:20  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل سراپرده ی محبّت اوست

 

آفرینش ، کتاب حکمت اوست

درس عشق آن الف که قامت اوست

 

هر که خواند از کتاب او الفی

هر قد و قامتی قیامت اوست

 

در طبیعت به هر صلا و سُکوت

گوش دل واکُنی ، حکایت اوست

 

شش جهت هر یکی ، سر انگُشتی

که اشارت به بی نهایت اوست

 

از دلِ ذرّه تا دلِ خورشید

همه جا جذبه ی محبّت اوست

 

همه آفاق ، مسجد و مِحراب

همه یک گوشه ی عبادت اوست

 

به طواف و نیایش ذرّات

همه آفاق غرق حیرت اوست

 

چشم عاشق کجا که هفت سپهر

پرده دار عروس عفّت اوست

 

در طلوع و غروبِ دریاها

عشوه یی از شعاع طلعت اوست

 

شب ، قبای مُرصّع گردون

روی سر می نهد که خلعت اوست

 

جنگل از سایه روشن مهتاب

جلوه یی از جمال صنعت اوست

 

از همه انس و جنّ و روح و مَلک

آدمی شاهکار خلقت اوست

 

تا به عرش آشیانِ طایر عشق

تا چه در وُسع بال همّت اوست

 

فطرت ، آن اقتضای پیشینه است

هر کسی آن کُند که فطرت اوست

 

مُستحق ضلالت است ابلیس

ورنه موقوف یک هدایت اوست

 

آسیای فلک به کام همه است

کام آن بیشتر ، که نوبت اوست

 

شهریاری که دل به حافظ داد

 گر دلی می برد به دولت اوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:19  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عشق و معرفت

 

سلطان قضا ، صولتی از سلطنت اوست

اقلیم بقا بُقعه ای از مملکت اوست

 

محدود زمین است و زمان ، مرتبت امّا

فوق همه ی کون و مکان ، مرتبت اوست

 

وصف و صفت هر که بخواهی لغتش هست

امّا لُغتی نیست که وصف و صفت اوست

 

پیرانه سر آموخت به من درس الفباش

پیشانی پُرچین که به خطّ و لُغت اوست

 

دیوان قصاید همه گو منقبت خلق

دانش همه بیتی است که در منقبت اوست

 

ذرّات جهان ، گر که بُوَد گوش دلی باز

بالجمله زبانی است که در مَحمِدت اوست

 

عاشقتر خود خواسته عارفترش آری

عشق است که شایسته ترین معرفت اوست

 

او مژده ی وصلش همه با کُشته ی خویش است

دل کُشته ی او باد که او خود دیتِ اوست

 

هندوی شبش پهن کُنان خوان کواکب

مه ، داغ غلامی است که بر ناصیت اوست

 

او عاجز و مسکین درش پادشهانند

شاهی اگرت سر به در مسکنت اوست

 

با خُلق عظیم آنکه بود تاج مکارم

گر مکرمتی هست خود از مکرمت اوست

 

در امر خدا مشورت خلق ، تَباهی است

وین کُفر و تباهی است که بی مشورت اوست

 

یارب دل ما مصلحت خویش نداند

آن کُن که سزاوار تو و مصلحت اوست

 

شهیار تخلّص کنم اینجا و به اخلاص

از فضل خدا مسئلتم مغفرت اوست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:32  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نظیر پیر

 

به کان لعل تو هر مشتری که ره دانست

بهای لعل بدخشان کم از شبه دانست

 

دلی که راه بناگوش رفت از آن سر زلف

سپیده ی سحری را شب سیه دانست

 

سفیر عقل کجا و سفر به کشور عشق

بدان رسید که دل عقل را سفه دانست

 

بگیر بربط رندان و راه شیطان زن

که پیر مرشد ما سادگی گُنه دانست

 

بلای عشق چه طوفان رستخیز انگیخت

که صخره پاره ی کهسار پرّکه دانست

 

ز تیرگی است که تشبیه کردمت با ماه

 به روشنی نتوان وجه این شبه دانست

 

ز بی خودی دل من طلعت تو ماه انگاشت

چه کور بود که خورشید دید و مه دانست

 

چگونه تب نکند باغبان از آن تل موی

که خرمن گل و سنبل همه تبه دانست

 

کجا نهد به زمین تاج آفتاب از سر

فلک که سروری خود در این کُله دانست

 

چگونه بگذرد از آن چه ذقن عاشق

که یوسف دل از این رهگذر به چه دانست

 

به روی من نگهی کرد در ازل حافظ

که عشقم این همه توفیق از آن نگه دانست

 

صدای عاشقی شهریار شیرینکار

بدان کشید که والی شنید و شه دانست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:31  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ره آورد شیراز

 

هر که چون زهره ی شبگرد ، شبانی دانست

در چراگاه فلک ، چشم چرانی دانست

 

خط سیر و سفرش جلوه نماید چون جوی

هر که چون چشمه ی رخشنده ، روانی دانست

 

برق ، تا خنده زنان مژده ی باران آورد

بر سر کنگره ها اسب دوانی دانست

 

می کند پیری با عمر ابد پایاپای

گر کسی ارزش ایّام جوانی دانست

 

سهمی از حصه ی کام همگان خواهد داشت

هر که سهمیه ی خود را همگانی دانست

 

چه جهانگیر علوم و ادبش بود ایران

که علمداری فرهنگ جهانی دانست

 

این درختی است که جز میوه نثارت نکند

گرچه هر طفل رهش سنگ پرانی دانست

 

بلبل از دفتر گل آیت موسیقی خواند

کاینهمه پرده ی الحان و اغانی دانست

 

پیر میخانه از آنجا که فراغت غرض است

کلبه ی امن به از کاخ امانی دانست

 

گوش دل گر به جرس های کواکب بندی

راه سرمنزل مقصود توانی دانست

 

گر به جام دل بشکسته ، جهان بین بودی

خواهی از دور فلک راز نهانی دانست

 

آنکه در دانه ی جان سرمدی و صافی یافت

قالب تن صدفی فاسد و فانی دانست

 

جشن تجلیل هنر در همه عالم عَلَم است

قدر این مرتبه هر عالی و دانی دانست

 

شهریارا چه ره آورد تو بود از شیراز

که جهان هنرت حافظ ثانی دانست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:31  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مستان اَلست

 

دوشم آن غالیه مو چون گُل شب بو سرمست

سر به بالین زد و شمعم بنشانید و نشست

 

مژده چون تیشه ی فرهاد به شیرین کاری

بیستون شب غم با چه شُکوهم بشکست

 

نبض من جُست که چون خسته شکاری زخمی

گاه می خُفت و گهی با هیجانی می جَست

 

آتشی بود در این سینه ولی کوره ی عشق

نه بدان شعله که با عرش تواند پیوست

 

زُلفش آشفت که اینت چه دل دیوانه

که هنوزش همه زنجیر علایق نگسست

 

پای مجنون به ره وادی لیلی بگشای

چند خواهی در این خیمه به روی خود بست

 

تو دل خسته به زندان مُکافات خودی

ورنه من کون و مکان را به تو دادم دربست

 

وانگه از جام زرافشان دگرش هر چه که بود

ریخت در کامم و برخاستم از هر چه که هست

 

شهریار از غزل خواجه ، کباب جگری

مزه باید بچشانیم به مستان اَلست:

 

"عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافر عشق بُوَد گر نَبُوَد باده پرست"

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:31  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بهار توبه شکن

 

نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست

فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست

 

کاسه و کوزه ی تقوی که نمودند درست

دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست

 

باز از طرف چمن ناله ی بلبل برخاست

عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

 

مژدگانی که دگر باره گل از گلبن رست

بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست

 

سرخ گل خنده زد و ابر به کوهسار گریست

لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست

 

گرفتد بر سر من سایه ی آن سرو بلند

پیش چشمم فلک بر شده بنماید پست

 

بخت اگر یار شود رخ به میخانه کشم

من دُردی کش ، سودا زده ی باده پرست

 

نغمه ها داشتم از عشق تو چون ساز و فلک

گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گسست

 

خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟

خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟

 

دلرباتر ز رخت در دمنی گل ندمید

دلگشاتر ز لبت در چمنی غنچه نبست

 

شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند

خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرغ زخمی

 

ای جگرگوشه کیست دمسازت

با جگر حرف می زند سازت

 

تار و پودم در اهتزاز آرد

سیم ساز ترانه پردازت

 

حیف نای فرشتگانم نیست

تا کنم ساز دل هم آوازت

 

وای از این مرغ عاشق زخمی

که بنالد به زخمه ی سازت

 

چون من ای مرغ عالم ملکوت

کی شکسته است بال پروازت؟

 

شور فرهاد و عشوه ی شیرین

زنده کردی به شور و شهنازت

 

نازنینا نیازمند توام

عمر اگر بود می کشم نازت

 

سوز و سازت به اشک من ماند

که کشد پرده از رخ رازت

 

چون ننالی که در گرفته چو نی

شور شیرین لبان طنازت

 

چشم من در پی تو خواهد بود

در کجا بینم ای پسر بازت

 

گاهی از لطف سرفرازم کن

شکر سر و قد سرافرازت

 

شهریار این نه شعر حافظ بود

که به سر زد هوای شیرازت

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دامن انفاق

 

ماهم آفاق ، خوش آورده ز اخلاق به دست

آری اخلاق خوش آرد همه آفاق به دست

 

شرط باشد که گرو از مه و خورشید بری

آسمان را همه جفت است و مرا طاق به دست

 

دست خلّاق تو بس بود همینش پاداش

کآفرین گفت پس از خلق تو خلّاق به دست

 

ساز با من همه سوز غم هجران تو گفت

تا گرفتش ز پی مشق تو مشاق به دست

 

گیسوان گو دل مشتاق میفکن در پای

که نیفتد همه کس را دل مشتاق به دست

 

تا نه پامالی از آن زلف ، نگیرد دستت

سرو من مار به پا دارد و تریاق به دست

 

گوی سرگشته ی چوگان هوسناکان باد

کج کلاهی که نیارد دل عشاق به دست

 

مه چو دخت حرم آشفته و لرزان در آب

باد چون خواجه سرا تاخته شلّاق به دست

 

باش تا مهر گسل بر سر میثاق آید

گر نگهداشتی آن رشته ی میثاق به دست

 

افتدت گوهر مقصود چو خورشید به پای

گر بگیری چو فلک دامن انفاق به دست

 

مهر و مه را به سر کوی تو بینم شب و روز

که نیاید چو تویی در همه آفاق به دست

 

شهریارا شود از جمع پریشان حالان

گر کسی را فتد این دفتر اوراق به دست

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همت ای پیر

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه ی تست

همه آفاق پر از نعره ی مستانه ی تست

 

در دکّان همه باده فروشان تخته است

آنکه باز است همیشه در میخانه ی تست

 

دست مشّاطه ی طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه ی تست

 

دور پیوند تسلسل به تو دادند ، آری

دست غیبی است که با گردش پیمانه ی تست

 

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه ی من همه در گوشه ی انبانه ی تست

 

همّت ای پیر که کشکول گدایی در کف

رندم و حاجتم آن همّت رندانه ی تست

 

ای کلید در گنجینه ی اسرار ازل

عقل دیوانه ی گنجی که به ویرانه ی تست

 

شمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه ی تست

 

در خرابات تو سر نیست که ماند دستار

وای از آن سِرکه شرابی که به خمخانه ی تست

 

همه غواص ادب بودم و هرجا صدفی است

همه بازش دهن از حیرت در دانه ی تست

 

تخت جم دیدم و سرمایه ی شاهان عجم

که نه با سرمدی شوکت شاهانه ی تست 

 

در یکی آینه عکس همه آفاق ای جان

این چه جادوست که در جلوه ی جانانه ی تست

 

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه ی تست

 

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه ی تست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حساب جاری

 

به باغ ، رونق بازار ابر آزاری است

که باغبان طبیعت به عشق گُلکاری است

 

هنوز غُنچه به شوق لب تو شنگرفی

هنوز سبزه به ذوق خط تو زنگاری است

 

به جستجوی گُل سرخ بلبل شیدا

هنوز نعره زنان و به ناله و زاری است

 

به ساز این غزل آواز خواجه می شنوم:

"بنال بلبل اگر با منت سر یاری است"

 

خدیجه گو بشکن قیمت زلیخا را

که پیش ماه تو یوسف متاع بازاری است

 

نوید فجر خمینی طلوع خورشیدی است

که تارومار کند هر کجا شب تاری است

 

در انتظار تو ای چشمه ی جهان افروز

هنوز خواب شبم خار چشم بیداری است

 

شراب عشق به خون جگر بپالایند

نه هر پیاله ی چشمی پر اشگ گلناری است

 

به پای عشق خدا هم سر افکنی یا نه؟

همیشه پاسخ این پرسش ، ای پسر ، آری است

 

خدا گناه دل آزردگان ببخشاید

ولی گناه نبخشودنی دل آزاری است

 

به دوستی ، که وفادار یار دیرین باش

که خواهش تو هم از دوستان ، وفاداری است

 

مجال نیش چو با دست خود دهد با خار

گل عزیز سزاوار خفّت و خواری است

 

شب آسمان همه صندوق بانکداریهاست

چه باجه ها که به کار و حسابها جاری است

 

سخن به عاریت از دیگران نمی گیرد

که شهریار از این عار و عاریت عاری است

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قران مه و مهر

 

گر از این چاه طبیعت که جهان من و تست

بدر آییم جهان جمله از آن من و تست

 

آسمان پهنه ی خوانی که به پای تو و من

مهر و مه قرصه ی نانی که بخوان من و تست

 

از ازل خلعت تشریف بدوش تو و من

تا ابد آید تکریم بشان من و تست

 

کلک فرمان فلک نمه نویس تو و من

پیک شاهین قضا نامه رسان من و تست

 

کهکشان دیو براند به شهاب ثاقب

تا کجا بین قرق تیر و کمان من و تست

 

آسیای فلکی روز و شبش نوبت ماست

که تنور مه و مهر از پی نان من و تست

 

نیست جز سرو و گل و لاله در این باغ و چمن

گر بهار تو و من یا که خزان من و تست

 

این چه نام ازلی وین چه نشان ابدی

کز ازل تا به ابد نام و نشان من و تست

 

عقل نامحرم عشق است ، نیازی به میان

با وی از عهد ازل آنچه میان من و تست

 

دلبرا جان تو و من که به عهدی همه کج

قسمی راست اگر هست به جان من و تست

 

آسمان نیست قران مه و مهرش در یاد

این همه دور قیامت که قران من و تست

 

تو که شرح ورق گل همه خواندی دانی

که فغان دل بلبل به زبان من و تست

 

چشمه ی آب حیاتی که به دستان گویند

گوهر شعر تر و طبع روان من و تست

 

گر زمان فاصله ی حافظ و سعدی است چه باک

حالی آن فاصله خیزد که زمان من و تست

 

شهریارا چه کنی سحر بیان باز عیان

که عیان است و چه حاجت به بیان من و تست

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیری و پُرحرفی

 

به جُز پُرحرفی از هر خدمتی ما را معافیهاست

جوانی شَعربافی بود و پیری شِعربافیهاست

 

بیا از گود بیرون گر دل جنگ و مصافت نیست

که دنیا گود جنگیها و میدان مصافیهاست

 

به پیری عُضو حزب ائتلافیها شوی ناچار

که حلّاجی و ورّاجی مرام ائتلافیهاست

 

به هر لاف و گزافی ، مُشتری داری سر پیری

که پیری کان لافیها و دُکّان گزافیهاست

 

و گر خود شمعی از پروانگان هم ناگزیرستی

که هر جا کعبه یی باشد طواف است و طوافیهاست

 

به پیری بی حیایی و مُنافیهای عفّت نیست

که پیری خود مُنافی با شیوع این مُنافیهاست

 

به پیری اهل دل را با جهان باطن انگاری

خطوط ارتباطی چون خطوط تلگرافیهاست

 

در آن صوفی که نگذشته است از صافی ، صفایی نه

تو از صافی گُذر کن کآن صفا در نزد صافیهاست

 

نه هر کس به قلممویی تواند مینیاتورسازی

که شرطش نازک اندیشیدن است و موشکافیهاست

 

قبا چون تنگ شُد خطّ سجافش نیز بی ربط است

خیابانهای ما را هم خطر از بد سجافیهاست

 

بهل دنیا و مافیها که هر وزر و وبالی هست

به پیری ، شهریار ، از گور این دنیا و مافیهاست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بر سر خاک ایرج

 

ایرجا سر به درآور که امیر آمده است

چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است

 

چون فرستاده ی سیمرغ به سهراب دلیر

نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است

 

گویی از چشم نظرباز تو بی پروا نیست

چون غزالی به سر کشته ی شیر آمده است

 

خیز غوغای بهار استکه پروانه شویم

غنچه ی شوخ پر از شکر و شیر آمده است

 

روح من نیز به دنبال تو گیرد پرواز

دگر از صحبت این دلشده سیر آمده است

 

سر برآور ز دل خاک و ببین نسل جوان

که مریدانه به پابوسی پیر آمده است

 

دیر اگر آمده شیر آمده عذرش بپذیر

که دل از چشم سیه عذرپذیر آمده است

 

گنه از دور زمان است که از چنبر او

آدمی را نه گُریز و نه گُریز آمده است

 

گوش کن ناله ی این نی که چو لالای نسیم

اشگریزان به نوای بم و زیر آمده است

 

طبع من بلبل گلزار صفا بود و صفی

که چو مرغان بهشتی به صفیر آمده است

 

مکتب عشق به شاگرد قدیمت بسپار

شهریاری که درین شیوه شهیر آمده است

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ارغنون خدا

 

برو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواست

که علم و عقل تو از آنچه عشق ماست ، سواست

 

قُماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج

که بارگاه دل از کارگاه مغز جداست

 

چو سوز عشق نبینی به ساز شعر مپیچ

که شعر نغمه ی عُشّاق ارغنون خداست

 

به سوز سینه ی ما تعبیه است ، بی سیمی

که ضبط صوت سخنگوی عالم بالاست

 

به زلف شاهد حُسن ازل کُند بازی

چه ناقلا سر و سودا که با دلی شیداست

 

به دست غیب بگردد چو جام دفتر عشق

هنوز خرقه ی حافظ به رهن میکده هاست

 

به گوش گنبد گردون هنوز می پیچد

صدای خواجه که آفاق از او پُر از آواست

 

هنوز بارگه داد داریوش کبیر

در احتشام ستون های تخت جم سر پاست

 

از آن به میکده بر صدر می نشانندم

که صدر صومعه پاتوغ زاهدان ریاست

 

به بوریای صفا قصّه ی من و ما نیست

از آن به سینه ی ما عشق بی ریای شُماست

 

به جیش فاسد از افسد قصاص گیر ولی

به جنگ جوقه ی آزادگان مرو که جفاست

 

حریف عقل به دار و ندار خود نزند

که این قمار کلان در قمارخانه ی ماست

 

ترا که ساغری از ساقیان مینویی است

چه جای جام زُجاجی و ساغر میناست

 

گرت به حجله ی دل آن جمال قُدسی نیست

عروسک تو همانا عجوزه ی دنیاست

 

تو چشمه ای ، چو بُرون آمدی به هرز مرو

به رودخانه درت اتّصال با دریاست

 

جهان خلق دمی از خلیفه خالی نیست

که این دَکَل سبب اتّصال ارض و سماست

 

تو شهریار سخن را به آه می بندی

که بر نیامده از سینه آسمان پیماست

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سپاه من

 

منم که شعر و تغزّل پناهگاه من است

چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است

 

صفای گُلشن دلها به ابر و باران نیست

که این وظیفه مُحول به اشگ و آه من است

 

صلای صبح تو دادم به ناله ی شبگیر

چه روزها که سپید از شب سیاه من است

 

به عالمی که در او دشمنی به جان بخرند

عجب مدار اگر عاشقی گناه من است

 

اگر نمانده کس از دوستان من برجا

وفای عهد مرا دشمنان گواه من است

 

هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ، ببوی

اگر که بوی وفا می دهد ، گیاه من است

 

کنونکه رو به غروب آفتاب مهر و وفاست

هر آنکه شمع دلی برفروخت ، ماه من است

 

تو هر که را که چپ و راست تاخت ، فرزین گوی

پیاده گر به خط مستقیم ، شاه من است

 

نگاه من نتواند جمال جانان جُست

جمال اوست که جوینده ی نگاه من است

 

من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی

که دلپسند تو ای دوست دلبخواه من است

 

چه جای ناله گر آغوشم از سه تار تُهی است

که نغمه ی قلمم شور و چارگاه من است

 

خطوط دفتر من سیم ساز را ماند

قلم معاینه ، مضراب سر به راه من است

 

کلاه فقر بسی هست در جهان ، لیکن

نگین تاج شهان در پر کلاه من است

 

شکستن صف من کار بی صفایان نیست

که شهریارم و صاحبدلان سپاه من است

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زکوﺓ زندگی

 

شب همه بی تو کار من شِکوه به ماه کردن است

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

 

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

 

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

 

نوگل نازنین من تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

 

لوح خدا نمایی و آیینه ی تمام قد

بهتر از این چه تکیه بر منصب و جاه کردن است

 

ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

 

لیک چراغ ذوق هم این همه کُشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

 

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی

از دم مهد تا لحد در اشتباه کردن است

 

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردن است

 

از غم خود بپرس کو با دل من چه می کند

این هم اگر چه شِکوه ی شحنه به شاه کردن است

 

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه ی لطف الّه کردن است

 

گاه به گاه پرسشی کن که زکو زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

 

بوسه ی تو به کام من کوهنورد تشنه را

کوزه ی آب زندگی توشه ی راه کردن است

 

خود برسان به شهریار یکه در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در زندان

 

بد که دگر خوب نیست ای پسر خوب

ای گل محجوب را برادر محبوب

 

تا مه کنعان من به چاه فراق است

کلبه ی احزان خوش است و ناله ی یعقوب

 

آنکه چو خضرم هوای آب بقا داد

همت خضرم نداد و طاقت ایوب

 

گل به نسیم از حجاب غنچه برآمد

چون به حجابی تو ای بنفشه ی محجوب

 

با گل بی پرده عشقبازی بلبل

بی تو مرا پایمال کرده به سرکوب

 

سرو دلارای من تو باغ بیارای

تا گل و یاس و سمن شود همه جاروب

 

در چمن آشوب زلفکان تو خواهم

ای سر زلف تو هر خمی چمن آشوب

 

گر همه باد بهار وصل تو باشد

غنچه ی عشق و امید بشکفد از چوب

 

هر ورق گل که بوی عشق و وفا داشت

بوسم و بویم به یاد نامه ی محبوب

 

صفحه ی طوفان سیاه مشق چلیپاست

این ز من تیره بخت سوی تو مکتوب

 

مویه کنم در حصار دشمن غالب

همره سازی که زد مخالف مغلوب

 

چشم محبت به عیب خلق نبیند

این همه دیدن بهل به دیده ی معیوب

 

آینه ی شهریار ساده و صافی است

آه که بد می کنی تو ای پسر خوب

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لب

 

شبی که من مکیدم قند از آن لب

به اشکی بود شکّر خند از آن لب

 

کنون جانم به کف می پرسم از پیک

که یک پیغام خالی چند از آن لب؟

 

سخن گر نرخ جان ، پس با چه چیزی؟

تو سودا می کنی سوگند از آن لب

 

دهن بگشا و چندین تشنه کامم

خدا را ای پری مپسند از آن لب

 

زمستان می کند موی سپیدم

بگو تا برفم آید بند از آن لب

 

توانم در غمت جان کند ، امّا

کجا دل می توانم کند از آن لب

 

شبی با هم غزل خواندیم و گُلقند

مذاق جان من آکند از آن لب

 

دُر افشاند از غزل با من ولیکن

به جانم آتشی افکند از آن لب

 

کنون در باغ طبعم شاخ هر گل

به پیری می خورد پیوند از آن لب

 

گدای عشقم و چو غنچه دامن

به زر پیچیده ، دولتمند از آن لب

 

بخند و گُل بگو ، گُل بشنو ، ای دل

که دارم یادگار این پند از آن لب

 

غزل از هر لبی زیباست ، امّا

دلاویز افتد و دلبند از آن لب

 

به هم مانند شیرینان ولیکن

مرا شهدی است بی مانند از آن لب

 

بچین گر نافه می پیچند از آن زلف

به ما چین غنچه می چینند از آن لب

 

به ضعف و غش فتادم زرد و بیمار

به بالینم رسان گُلقند از آن لب

 

دل از رشگم خورد خون شهریارا

که باشد خاطری خرسند از آن لب

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پروانه در آتش

 

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب

می سوزم و با این همه سوزش خوشم امشب

 

در پای من افتاد مه از شوق که دانست

مهمان تو خورشید رخ مهوشم امشب

 

در راه حرم قافله از سوسن و سنبل

وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب

 

بزدای غبار از دل من تا بزداید

زلف پریان گرد ره از مفرشم امشب

 

کوبیده بسی کوه و کمر سرخوش و اینک

در پای تو افتاده ام و بی هشم امشب

 

یارب چه وصالی و چه رﺅیای بهشتی است

گو باز نگیرند سر از بالشم امشب

 

بلبل که شود ذوق زده ، لال شود ، لال

ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب

 

در چشم تو حوری است بهشتی که نوازد

با جام زرافشان و می بی غشم امشب

 

ما را به خدا باز گذارید ، خدا را

این است خود از خلق خدا خواهشم امشب

 

قمری ز پی تهنیت وصل تو خواند

بر سرو ، سرود غزل دلکشم امشب

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نی دمساز

 

بنال ای نی که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

 

دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب

 

همه چیزم زیادی می کند حیف

که یار از این میان کم دارم امشب

 

چو عصری آمد از در گفتم ای دل

همه عیشی فراهم دارم امشب

 

ندانستم که بوم شام غمگین

به بام روز خرّم دارم امشب

 

برفت و کوره ام در سینه افروخت

ببین آه دمادم دارم امشب

 

به دل جشن و عروسی وعده کردم

ندانستم که ماتم دارم امشب

 

درآمد یار و گفتم دم گرفتیم

دمم رفت و همه غم دارم امشب

 

به امیدی که گل تا صبحدم هست

به مژگان اشک شبنم دارم امشب

 

مگر آبستن عیسی است طبعم

که بر دل بار مریم دارم امشب

 

سر دل کندن از لعل نگارین

عجب نقشی به خاتم دارم امشب

 

اگر رویین تنی باشم به همّت

غمی همتای رستم دارم امشب

 

غم دل با که گویم شهریارا

که محرومش ز محرم دارم امشب

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:27  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
  بالا