|
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
|
||
چشم مست
برداشت پرده شمعم و پروانه پر گرفت
بازار شوق پردگیان باز در گرفت
شمع طرب شُکُفت در آغوش اشگ و آه
ابری به هم برآمد و ماهی به بر گرفت
زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست
سر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت
بار غمی که شانه تُهی کرد از او فلک
این زُلف و شانه خواهدم از دوش بر گرفت
این ماجرای عشق حدیثی مفصّل است
قاصر ، بیان ، که قصّه چنین مختصر گرفت
یک تار موی او به دو عالم نمی دهند
با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت
تا چون کند به ابرو و مژگان که چشم مست
دستی به نیزه بُرد و به دستی سپر گرفت
چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبح
شمع دلی که دامن آه سحر گرفت
چون اسم چشم نرگش مخمور ، ژاله بار
در این چمن که لاله به کف جام زر گرفت
چون شعر خواجه تازه و تر بود شهریار
شعر تو هم که درس خود از چشم تر گرفت
|
آخرین تیر و خطا
آوخ آن سرو ناز سرکش رفت
آن بت مهربان مهوش رفت
سایه ی مهر بود و لطف اَله
کز سر عاشق بلاکش رفت
خصم تا زنده بر من و به خطا
آخرین تیر من ز ترکش رفت
خانمانم درون آتش دید
چون شرار از درون آتش رفت
او محک بود و زرّ قلب مرا
دید آلوده در غل و غش رفت
دست طرّار روزگار آخر
دُرّ یکدانه ی مرا کش رفت
شهریارا چو زلف درهم خویش
تا کند حال من مشوّش رفت
|
کنج وفا
سری به سینه ی خود تا صفا توانی یافت
خلاف خواهش خود ، تا خدا توانی یافت
در حقایق و گنجینه ی ادب قفل است
کلید فتح به کنج فنا توانی یافت
به هوش باش که با عقل و حکمت محدود
کمال مطلق گیتی کجا توانی یافت
چه دانشی که نه عرفان در او ونی تسلیم
دری بزن که بدردت دوا توانی یافت
اگر خدا طلبیدی و یافتی در خود
امید هست که خود در خدا توانی یافت
جمال معرفت از خواب جهل بیداری است
بجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت
کی اتّصال از این دستگاه زنگ زده
به کارخانه ی راز قضا توانی یافت
تحوّلی است که از رنجها پدید آید
نه قصّه ای که به چون و چرا توانی یافت
اگر به سرّ مشقّات انبیا برسی
مقام و منزلت اولیا توانی یافت
تو حلقه بر در راز قضا ندانی زد
مگر که ره به حریم رضا توانی یافت
بجوش تا مس قلبت طلا کنی ور نه
بکوش بیهُده تا کیمیا توانی یافت
ز قعر چاه توان دید در ستاره و ماه
گر این فنا بپذیری بقا توانی یافت
بروی عقل تو درهای معرفت بسته است
کلید عشق به صندوق ما توانی یافت
کمال ذوق و هنر ، شهریار ، در معنی است
تو پیش و پس کن لفظی کجا توانی یافت
|
با گل و لاله می آرای خودی چون خس و خار
ای تو که معتکف کعبه و دِیری و کِنشت
چه کنی ظاهر زیبا ، بَزک باطن زشت
با گل و لاله می آرای خودی چون خس و خار
که تو را با گِل و لای و لجن آلوده سرشت
پرده کعبه کجا و کف دستی ناپاک
ای همه ناخن تو انگل و انگشت انگِشت
عربستان برُخش هفت در از دوزخ باز
تو به صدّام بشارت دهی از هشت بهشت
مِصری و اردنی و شیخ کویت و عَرفات
همه هم پالکیان تو پلیدند و پلشت
در لباس عرب و دشمن خونخوار عرب
ار بُرون رٲفت کشتند و درون آفت کشت
قوت اسلام به طاغوت محارب دادن
تا مکافات چه خواهد به حساب تو نوشت
کوفت خواهد شدنت خون یتیمان عرب
که سر خوان تو چربینه پُلو بود و خورشت
نسخه ی اصل سرشت است ولی صورت گاه
رونوشتی نه مطابق چو تو با اصل سرشت
شهریارا قلم خواجه چه خوش بذرافشان
"هرکسی آن درود عاقبت کار که کِشت"
|
هفت خوان عشق
با جام می ز مملکت جم توان گذشت
با چشم سیر از سر عالم توان گذشت
با نیم نان خالی محصول رنج خویش
از خوان پر نواله ی حاتم توان گذشت
بر سینه ی رضا سر تسلیم اگر نهی
از تنگنای فاقه مسلّم توان گذشت
"سازیم رخش سرکش شادی به باده رام
تا بی خطر ز بادیه ی غم توان گذشت"
کاوس جان مخواه به زندان دیو نفس
کز هفت خوان عشق چو رستم توان گذشت
خاکش به سر که نگذرد از زر به راه دوست
آنجا چه جای زر که ز سر هم توان گذشت
جز غم نصیب خاطر غمگین من مباد
تا از جهان به خاطر خرّم توان گذشت
گر سر بر آستان قناعت توان گذشت
از آسمان بر شده طارم توان گذشت
با زخم اگر بسازی و با درد خو کنی
بی منت طبیب ز مرهم توان گذشت
عمر گذشته رفته و آینده ناپدید
این یک دم است عمر و از این دم توان گذشت
هان شهریار رو به سرای سرور کن
تا زین سیاه گوشه ی ماتم توان گذشت
|
جویبار دیده
عمر به هجر آن مه نامهربان گذشت
دل پایبند اوست مگر می توان گذشت
در آرزوی رخصت پرواز و کوی باغ
ماندیم و بس بهار رسید و خزان گذشت
عمری گذاشتیم به آه و فغان ولی
آخر گذشت گرچه به آه و فغان گذشت
آتش به دودمان زدن ای مدعی خطاست
خواهی چو دود از سر این دومان گذشت
گلچین مشو که باد خزان نیز عاقبت
افشانده دامن از بر این بوستان گذشت
کاووس جان مخواه به زندان دیو نفس
رستم فسانه نیست که از هفت خوان گذشت
سود جهان گذاشتنی بود و خلق را
عمر عزیز بر سر سودای آن گذشت
خون می خورم چو نرگس مستش که آن حریف
سرمست ناز بود و زمن سرگران گذشت
چون نرگسم ز ضعف بود تکیه بر عصا
کان شاخ گل به عارض چون ارغوان گذشت
تا شاخسار انس به زاغان سپرد گل
یارب چها به بلبل بی خانمان گذشت
صیاد گو اسیر قفس خواستن چرا؟
مرغی که در هوا تو از آشیان گذشت
یا رب قطار عمر ، جهاز و جرس نداشت
یا بخت خفته بود که این کاروان گذشت
عمرم فسانه ی شب هجران دوست بود
آن هم به تیغ خواب اجل از میان گذشت
طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد و هم از وی توان گذشت
از جویبار دیده مدد جوی شهریار
دیگر صفای چشمه ی طبع روان گذشت
|
کاسه ی مجنون
یار اگر با ما گهی صلح و گهی پیکار داشت
ما حریف عشق او بودیم و با ما کار داشت
صحنه ی احسان لیلی کاسه ی مجنون شکست
چون کند کز کاسه گردانیّ عاشق عار داشت
زنگ دل بزدای و در خود شاهد رومی ببین
زنگیان بینی اگر آیینه ات زنگار داشت
خیز تا تقدیس سلطان السلاطینی کنیم
کز رواق نُه فلک طاق در دربار داشت
نقشبندی کز ازل در پرتو فانوس ماه
نیلگون دریای شب پُر گوهر شهوار داشت
سر به جیب خرقه ی تقوا فرو بردم که دوست
سینه از گنج غمم گنجینه ی اسرار داشت
هر متاعی رایج بازار کویی خواستند
جز متاع دل که در هر برزنی بازار داشت
بیستون نشکافد از هر تیشه صنعت که عشق
این هنر ارزانی فرهاد شیرینکار داشت
از نیستان کندی و بندش جدا کردی ز بند
زان نی محزون هوای ناله های زار داشت
باغ دنیا هر گُلش خاری است زهرآگین مبوی
وای بلبل کو به سر سودای این گلزار داشت
در بهاران کوهساران را به خرمن لاله بود
چون خزان شد دیدمش مشتی به دامن خار داشت
هر کس از افسانه ای افسون شد و در خواب رفت
چرخ افسونگر از این افسانه ها بسیار داشت
پاسخ هر نیش ار با نوش دادن مشکل است
هر که انسان خواست شد تکلیف بس دشوار داشت
شهریار از هر کس و ناکس جفایی می برد
ای فلک تا چند می خواهی عزیزان خوار داشت
|
هُنرمندان نمیران
جُز کتاب آسمانی هیچ قانون ماندنی نیست
پیش از آن در هیچ مکتب هیچ درسی خواندنی نیست
گرنه شخم تربیت ف تلخت بروید تخم تعلیم
تا نورزاندی زمینه ، بذر علم افشاندنی نیست
همنشین سرو ناز و سرور آزادگانی
جُز نهال راستی در باغ دل بنشاندنی نیست
زنده با روح هُنر هستی هُنرمندان نمیران
ای جهان بی هُنر میراندنی نیست
این جهان مُزدی و پاداش سزاوار خُدا نیست
جان من جُز جاودان مُزدی گربستاندنی نیست
با عبادت می توان هر مُشکلی را کردن آسان
گر بدین درمان رسیدی مشکلی درماندنی نیست
فتنه ی شیطان که پشت پرده چون طفلی است بیمار
مهلتش هست و به لالای خرد خواباندنی نیست
نفس انسان خواندنی ، لوّامه است و مُطمئنّه
هیچ شیطانی هم از امّاره بهتر راندنی نیست
ابر رحمت با دل لب تشنگان جان بخشد امّا
جُز به اشگ توبه بارانی چنین باراندنی نیست
گو مجالی هم به سر خاراندن مخلص نباشد شهریار
جُز سر طاس حکیمان کلّه یی خاراندنی نیست
|
انتحار تدریجی
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه ی هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست
همه به گریه ی ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
به غصّه بلکه به تدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ می کنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سَگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه که این شیوه ی شبانی نیست
ز بلبل چمن
طبع شهریار افسوس
که از خزان گُلش شور نغمه خوانی نیست
|
گوشی دستت باشد
مستوری من ریاپوشی نیست
مستی و خمارم از قدح نوشی نیست
مخموری جام ماست از جام الست
از باده ی دوشی و پرندوشی نیست
زلفی که مشام جان معطر سازد
زلفی است که دوشی و بناگوشی نیست
تا سیم کشی نداری از دل با دوست
در دست تو از این تلفن ، گوشی نیست
تا دیدن خلق و صحبتش دام بلاست
هیچت به از این عزلت و خاموشی نیست
تا پیر خرابات خرابت خواهد
تکلیف بجُز مستی و مدهوشی نیست
تا شحنه خرش چموش و با گوش دراز
داروی تو غیر خواب خرگوشی نیست
ما بنده ی خواجه ایم و هرگز با وی
ما را سر همسری و همدوشی نیست
گر دوست فرامُش کند از ما سهل است
در مذهب عاشقان فراموشی نیست
در بستر شهریار جُز با غم دوست
همخوابگی و دست در آغوشی نیست
|
نیزه ی شهاب
به آب و تاب جمال تو آفتابی نیست
که آفتابی اگر هست آب و تابی نیست
شب فراق تو را صبح نیست در پایان
چگونه صبح دمد کز پی آفتابی نیست
خیال او ره خوابم زند نمی داند
که خود به دیده ی شب زنده دار خوابی نیست
خطای سبز خطان را به خالشان بخشیم
که در کتاب محبت ز کینه بابی نیست
صلاح مجلس ما انتخاب خوشگلهاست
به رای عاشق از این خوشتر انتخابی نیست
قسم به آیه ی توحید خط و نقطه ی خال
که جز صحیفه ی آن عارضم کتابی نیست
ز دُرّ اشک بپرداختم بهای نگاه
دگر میان من و چشم تو حسابی نیست
گرفتم آنکه بهار آمد و بنفشه دمید
به جویبار شبابم صدای آبی نیست
چرا تو از بر من باشتاب می گذری
اگر گذشتن عمر مرا شتابی نیست
همای صبح سپیدم کی آن نوید آرد
که زاغ شوم شب و شیون غرابی نیست
سپاه دیو پراکنده در همه آفاق
براق برقی و سرنیزه ی شهابی نیست
شراب عشق توام هست وان پیله ی چشم
چه غم به ساغر ساقی اگر شرابی نیست
به یاد گوشه ی چشم تو ای کمان ابرو
چو من به کوی خراباتیان خرابی نیست
نمی رسی به سر آب جز بودای عشق
که این جهان فریبنده جز سرابی نیست
تو شهریار ز حکمت سوال کمتر کن
که این سوال مکرر شد و جوابی نیست
|
اینهمه نیست
تا بود خون جگر خوان جهان اینهمه نیست
غم جان گر نخورد کس غم نان اینهمه نیست
دیده بگشا که همه دیدن جانان غرض است
دل اگر بنده ی او دادن جان اینهمه نیست
دگران دشمن و دامند تو تا دم باقی است
دوست را باش که یاد دگران اینهمه نیست
گو میا سرزده ای شمع به خلوتگاه راز
شاهد من که ز دل تا به زبان اینهمه نیست
می توان بخت جوان داشتن و دانش پیر
طفل من فاصله ی پیر و جوان اینهمه نیست
شهسوارا برکابی که دهد توسن بخت
نزنی پای که در دست عنان اینهمه نیست
دیو خفته است زمین ، بر سر و رویش ندوی
کز لب دوخته تا چاک دهان اینهمه نیست
همتی کن که به هر باد و دم از رو نروی
پشّه گر پیله کند پیل دمان اینهمه نیست
مرد آنست که با پای خود آید به مزار
ورنه بر دوش کسی بار گران اینهمه نیست
کدخدا گر سر پاس گله دارد از گرگ
آش و دوغاب سگ و مزد شبان اینهمه نیست
گفتم این لاله سزد تاج بهارش خوانی
باغبان گفت به تاراج خزان اینهمه نیست
از گدا پرس که تابوت شهش گفت به گوش
مهلت تاج زر و تخت روان اینهمه نیست
گر من از مویه شدم مویی و رفتم ز میان
به فدای تو که ای موی میان اینهمه نیست
شهریارا هوس نام ، نشان خامی است
پیش ما سوختگان نام و نشان اینهمه نیست
|
|
|