تبليغاتX
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ، شهریار
 
 
 

خبری نیست که نیست

 

سرّ سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

هر سری سروی و با وی ثمری نیست که نیست

 

گرچه هیچ از تو موثّر اثری نتوان یافت

وین عجب کز تو موثّر اثری نیست که نیست

 

شکل آن موسی و آن خلعتِ اخلع نعلیک

ورنه مِشکوﺓِ تجلّی شجری نیست که نیست

 

خبر خلوت خاصان نرسد با هر کس

ورنه با خلوتیانت خبری نیست که نیست

 

زلفی از هم بگشودی که به روی عشّاق

در هر فتحی و مفتاح دری نیست که نیست

 

گرچه با هر نظر این فیض ندادند ولی

فائز فیض تو صاحبنظری نیست که نیست

 

من اگر کوه کلانم ، کمرم می شکند

که در این بادیه کوه و کمری نیست که نیست

 

گرچه پُر خوف و خطر ، این خم وادی لیکن

در دل از خوف ، چراغ خطری نیست که نیست

 

تا نه برچیده به چین سرگُلی از اختر شب

که خزانش دم باد سحری نیست که نیست

 

فیض اِنعام تو عام است بشارت به خواص

چه بشارت که چراغ بشری نیست که نیست

 

داوریها نه همه بر در دیوانخانه

داور عدل تو دربان دری نیست که نیست

 

به سر انگشت تو جز نقش هنر ننگارند

قلم تُست که با وی هنری نیست که نیست

 

خواجه از پارسیم طوطی شکّر خا کرد

پُشت این آینه قند و شکری نیست که نیست

 

شهریار است و شر و شور جهان بشری

بشر است این و در او شور و شری نیست که نیست

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:2  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فریده

 

هیچ آفریده یی به جمال فریده نیست

این لُطف و این عفاف به هیچ آفریده نیست

 

آن سروناز هم که به باغ ارم دَر است

فرد و فرید هست ولیکن فریده نیست

 

چشمم پرید تا به رُخش کی نظر کُنم

چشمی به خوش نشینی این ورپریده نیست

 

نرگس دریده چشم به دیدار او ولی

دیدار آفتاب به چشم دریده نیست

 

در بزم او که خُفته فُرو پلک چشمها

غیر از دل تپیده و رنگ پریده نیست

 

هر آهویی به هر چمنی می چرد ولی

آن آهویی که در چمن او چریده نیست

 

زُلفش بُریده رشته ی پیوند دل ولی

خود رشته یی که دل دمی از وی بُریده نیست

 

دل یک نگاه او نفروشد به عالمی

امّا دلی که او به نگاهی خریده نیست

 

دُرّی است پروریده ی دُرج صدف ولی

دُرّی چنین به هیچ صدف پروریده نیست

 

از شهریار غیر گناه مُجردّی

یک نقطه سیاهِ دگر ، در جریده نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:25  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جشن دانشگاه تبریز

 

زین همه جشنی که جایز گاه هست و گاه نیست

هیچ جشنی هم به جا چون جشن دانشگاه نیست

 

من به قربان کسی کز باقیات صالحات

گر بنایی می کند جز قرﺑﺓ لله نیست

 

غرفه های کاخ دانشگاه چشمک می زند

این شکوه معنوی در برج مهر و ماه نیست

 

شمع دانشگاه روشن باد و چشم پادشاه

ورنه کشور در بساطش غیر اشک و آه نیست

 

چون سرود جشن دانشگاه را سر می کنند

جز دعای خیر بانی تحفه ی افواه نیست

 

 جشن دانشگاه تبریز است و شبهایی عزیز

گر به می شوییم دفتر جای هیچ اکراه نیست

 

کوی دانشگاه کاخی چون فلک خواهد بلند

آسمان معرفت بی خیمه و خرگاه نیست

 

رهنمایی از چراغ کوی دانشگاه پرس

چشم دل گر باز باشد راه هست و چاه نیست

 

دانش آموزان زهر سور و بدین کاخ آورند

کاروان کعبه ی نورالهدی گمراه نیست

 

در کتاب خود تغنّی هاست ، دانشجوی را

وه که بلبل هم به گل این مایه خاطرخواه نیست

 

محترم دارید دانشگاه خود را کاین پیام

جز ندای ملّت و فرمان شاهنشاه نیست

 

طایر همّت به بام دولتم پر می زند

ورنه دیوار فضیلت اینقدر کوتاه نیست

 

گفته بودی کوه محنت های من کاهی کنی

سالها رفت و هنوزم کوه هست و کاه نیست

 

روزگار اعمال مردم را نظارت می کند

یک خطا در چشم این مٲمور کارآگاه نیست

 

شهریارا دانش از دانشوران خیزد ، خموش

ما فقیران را به گنج فلو دانش راه نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:25  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حق و باطل

 

هرچند مایل من و عشقم دل تو نیست

خون باد آن دلی که به جان مایل تو نیست

 

تا سروناز عشق تو پا در دل من است

آن سروناز کیست که پا در گل تو نیست

 

ای شاه منزل تو به جایی برم که ماه

منزل کند به چاه که هم منزل تو نیست

 

قابل شد از قبول تو ای جان وگرنه من

دانم که هدیه ی سر و جان قابل تو نیست

 

ای عشق ، تا غریق تو دریای حیرتم

پیدا ، هر آنچه می نگرم ، ساحل تو نیست

 

ای دل تو از جهان به تخیل خوشی ولی

حقا که حق به دلکشی باطل تو نیست

 

یکدم ملول دیدن تو مشکل من است

عمری به خون کشیدن من مشکل تو نیست

 

پرورده ای به خون جگر لاله یی کزو

ای دل به غیر خون جگر حاصل تو نیست

 

کو همتی که زنده کند جاودان ترا

عشقی که در حساب تو جز قاتل تو نیست

 

قائل به لطف صنع خدا نیست ، شهریار

آن کو به لطف طبع و گهر قائل تو نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:24  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راهِ عاشق

 

با تو گر عشق ندادند ، گناه من نیست

فطرت است این و همه صنعت و فوت و فن نیست

 

هنر از پرتو الهام شود عالمتاب

شب اگر ماه نباشد افق روشن نیست

 

آرزو می کُندم با تو یکی گوشه ی امن

لیکن از فتنه ی دجّال کسی ایمن نیست

 

گر تو شایسته شُدی دل به خدا خواهی داد

جز خدا فتنه و شایسته ی دل دادن نیست

 

دل که در راه خدا بشکند ، آیینه شود

وانکه این آینه بشکست جز اهریمن نیست

 

زشت و زیبای جهان قصّه ی آرد است و سَبوس

همه جا صرفه ی پالایش و پرویزن نیست

 

راه ظُلمات که سرچشمه ی حیوان دارد

همه دانند که بی رهبر و بی رهزن نیست

 

سنگلاخ است و نشانِ ردپای خونین

راه عاشق که دگر شوسه و راه آهن نیست

 

تا به سرمنزل عَنقا همه با پُشت دو تاست

سالکان را به تن انگار سر و گردن نیست

 

همه خون می چکد از خنجر خارستانها

گذر قافله ی ما به گُل و گُلشن نیست

 

پیرهن چاک زدم تا کفنی شد خونین

تن خونین کفنان را غم پیراهن نیست

 

دامن دوست بگیر و همه گو دشمن باش

گر عنایت بُوَد از دوست ، غمِ دشمن نیست

 

وقتی آن چشمه به ظُلمات درخشد که دگر

با چراغ دل بگداخته هم روغن نیست

 

دامنی گُل هوسم بود ، دریغا دیدم

پاره هایی ببرم هست ولی دامن نیست

 

مُنکر عکس عمل بین که عمل را پنداشت

مُزد باد افره و مژده ی پاداشَن نیست

 

شهریارا تو هم از سینه سپر ساز و مرنج

آن مجاهد که تو باشی به تنش جوشن نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:24  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زندان پستی

 

چرا در این چمن آن سرو من نیست

چرا آن سرو دیگر در چمن نیست

 

خدا را بلبل دستانسرا کو؟

در این گلشن به جز زاغ و زغن نیست

 

به هر سالم ز لاله نو شود داغ

که یادی مانده و یاری کهن نیست

 

جهانم بی تو ای گمگشته فرزند

به جز چاه غم و بیت حزن نیست

 

بروی چشم من جای تو خالی است

چرا جانا ترا یاد از وطن نیست

 

ترا هرجا که هستی وقت خوش باد

مرا قسمت به جز رنج و محن نیست

 

خدا را دیگر ابنای زمان را

چرا با یکدیگر جز سوءظن نیست

 

چرا من انس می گیرم به مردم

کسی در فکر من زین مرد و زن نیست

 

چرا باشم هوادار حریفی

که او را جز هوای خویشتن نیست

 

بپر ای روح علوی سوی بالا

که این زندان پستی جای من نیست

 

سلیمانی نگین آفرینش

به جز در دست مشتی اهرمن نیست

 

بهل دنیا که گر بایست مردن

چه غم گر خود به تن ما را کفن نیست

 

که این جان کندن دنیاپرستان

هم آهنگ کلنگ گورکن نیست

 

به دنبال من آیی اشگریزان

به هنگامی که روحم در بدن نیست

 

مگس غوغا کند در شکّرستان

که دیگر طوطی شکّرشکن نیست

 

چو پروانه بسوزم شهریارا

که بی شمعم فروغ انجمن نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قلم انداز

 

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

که پر بازم اگر هست دل بازم نیست

 

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن

آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست

 

چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز

همه از سر کندم باز که دمسازم نیست

 

مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر

که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست

 

ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد

گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست

 

ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز

من همان روی نیازم که سر نازم نیست

 

دم بنای غم خود زن که نوایی داند

 من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست

 

آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت

حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

 

شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق

که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست

 

به حریمی زده ام پای سریر عزّت

کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست

 

آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد

به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست

 

در کتابی که منم اول و آخر مطلب

من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست

 

شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای

گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست

 

لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم

که دگر توسن طبع تتری تازم نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چشم انتظار

 

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خُمارم نیست

 

دگر قُمار محبّت نمی برد دل من

که دست بُردی از این بخت بد بیارم نیست

 

حساب جاری من گو ببند باجه ی بانک

که من به بودجه ی عمر ، اعتبارم نیست

 

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

 

جهان فریب دهد آدمی به نقش و نگار

مرا چه نقش فریبنده چون نگارم نیست

 

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

 

تو می رسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر ، گُذارم نیست

 

قطار قافله ی همرهان مرا بگذاشت

که من بلیط و گذرنامه ی قطارم نیست

 

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم است و غمگسارم نیست

 

منی که خسرو دربار عشق بودم دوش

کنون نگر که به دربار خویش بارم نیست

 

به لاله های چمن ، چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

 

غزال من تو چه شاخ نبات بودی ، حیف

که من چو خواجه غزلهای شاهکارم نیست

 

ز نام بردن خود نیز شرمم آید و ننگ

که شهریارم و آن شعر شهریارم نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:47  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاروان بی خبر

 

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

 

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهی است که بیرون شدن از چاهش نیست

 

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان باز نبندد ، شب اگر ماهش نیست

 

نامه ای هم ننوشته است ، خدایا چه کنم

گاهش این لطف به ما هست ولی گاهش نیست

 

ماهم از آه دل سوختگاه بی خبر است

مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست

 

یارب آیینه ی او لطف و صفاییش نماند

یا بساط دل بشکسته ی من آهش نیست

 

تا خبر یافته از چاه محاق مه من

ماه حیران فلک جز غم جانکاهش نیست

 

داشتم شاهی و بر تخت گلم جایش بود

حالیا تخت گلم هست ولی شاهش نیست

 

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

 

"خواهش اندر عقبش رفت و به یاران عزیز"

باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست

 

شهریارا عقب قافله ی کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:46  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شهریاری من

 

جز من به شهرِ یار کسی شهریار نیست

شهری به شاه پروری شهر یار نیست

 

در بارگاه سلطنت فقر ، شاه را

بندند در برخ که به دربار بار نیست

 

من طایر بهشتیم اما در این قفس

حالی اسیر عشقم و جای فرار نیست

 

برگ خزان به زردی رخسار من مباد

ای گل که در طراوت رویت بهار نیست

 

از خون لاله بر ورق گل نوشته اند

کاوخ به عهد لاله رخان اعتبار نیست

 

شاهد شو ای ستاره که آن مست خواب ناز

آگه ز حال عاشق شب زنده دار نیست

 

گویند مرگ سخت بود ، راست گفته اند

سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست

 

از روزگار عاطفه هرگز طمع مدار

اصلا نشان عاطفه در روزگار نیست

 

منصور زنده باد که در پای دار گفت

آسان گذر ز جان که جهان پایدار نیست

 

جان پرور است زندگی شهر یار لیک

جز غم به شهریار در این شهر ، یار نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیر و جوان

 

آوخ که یار با من افتاده یار نیست

در کار من شتاب و عتابش به کار نیست

 

دل انتظار عاطفه دارد ولیک من

 از بخت بی عطوفتم این انتظار نیست

 

او نیز چون کند که جوانست و طبع او

با طبع من که پیر شدم سازگار نیست

 

باید به حکم عقل کند دوری اختیار

اینجا که می رسم به کفم اختیار نیست

 

گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود

 یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست

 

باز آیمش به عهد به امید اعتبار

اما به عهدِ باد وزان اعتبار نیست

 

وانگه ندامت آیدم از عاشقی ولی

بی عشق هم که عمر به هیچش عیار نیست

 

دل زار و بی قرار و دلارام و بیوفا

من در میان اسیرم و جای فرار نیست

 

زین غم سزد که خود بروم پیشباز مرگ

گویم بیا که جز تو دگر غمگسار نیست

 

این تسلیت بس است که بایست مرد و رفت

وین عمر پر ز حسرت ما پایدار نیست

 

مستان عشق او همه شمعند و شهره لیک

در شهر ما به شاهدی شهریار نیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جهان صنعتی

 

زندگی باماش جُز پیکار و جُز پرخاش نیست

ور بود با هر نخودش آشتی با ماش نیست

 

صوت ماشینی همه جنگ است با اعصاب خلق

زنگ تلفن ، بوق ماشین غیر فُحشی فاش نیست

 

ماه هم از دود ماشین خیره شُد بلبل خموش

این فضای تیره جُز جولانگه خفّاش نیست

 

شادکامی های دنیا رفته با شیرین لبان

وآنچه با ما مانده غیر از تلخکامیهاش نیست

 

از چه بهدار از تُلمبه تیر بارانش کند

سیب را گر دشمنی با سمّ و با سمپاش نیست

 

 دزد دریایی زن سلطان آمریکا گرفت

بس تمدّن هم به جُز بازیچه ی اوباش نیست

 

شهربانی از شجاع الدّلوه دست کم نداشت

پاسبان شهربانی هم کم از فرّاش نیست

 

دود دیگش هست امّا آش از بس بیمزه

یک دهندوزی به صد دیگ و تغار آش نیست

 

شاعر و نقّاش باید جنگل مولای پشم

ورنه پشمو بود هرگز شاعر و نقّاش نیست

 

موسیقی را چاشنی از جاز باید والسّلام

دستگاه شور ما با شوریش بی چاشنی است

 

کفشدوزی هست ریز و قرمز امّا زهرناک

غیر از او هم اسماً و رسماً دگر کفّاش نیست

 

کاش ما هم رفته بودیم این چه ماندن شد که من

بر زبان حرفیم جُز ای وای و ایکاش نیست

 

زحمت بیجا مده با خویش و با خوانندگان

شهریارا حرف بسیار است لیکن جاش نیست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کارگاه آدمسازی

 

بر در و بام خرابات ، ملک پروازیست

که در این آب و هوا طینت آدمسازیست

 

می گذارند مس قلب و طلا می سازند

کیمیا کاری رندان عجبی اعجازیست

 

به عبث حمل مکن رقض و سَماع حافظ

عشقبازیست خدا را و نه کار بازیست

 

از کلیسا همه گلبانگ اذان می شنوم

گرچه ناقوس مخالف به طنین اندازیست

 

رنگ شیشه است که انوار مخالف زاید

ورنه خورشید همان یکّه سوار تازیست

 

هرکه سر داد درین مرحله سر خواهد داد

شمع را سر ، دم تیغ از قبل غمازیست

 

ماه و خورشید نه چون آیینه  ی چشم من است

که در این آینه شاهد به سر طنّازیست

 

تویی آن نقش دلاویز که خود نقاشش

خیره بر نقش نگاری و قلم پردازیست

 

عشق هر چند مجازیست حقیقت بشمار

گوهر اشک همان و بهمان ممتازیست

 

مژده ای قافله گمکرده ی سرمنزل عشق

کاین جرس همره توفیق بلند آوازیست

 

شهریارا تو همین صورت تقلیدی لیک

ابتکار هنر از نابغه ی شیرازیست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داوری هم هست

 

اگر خورشید شد خاموش ، ماه و اختری هم هست

وگر آتش شود خاکستر آن زیر اخگری هم هست

 

اگر شرّ جهان بیدار ، خیرش هم نخوابیده ست

زمان زیر لحاف فتنه اش لابُد سری هم هست

 

بدی ها شاید از کُفران نعمتهای پیشین بود

مباد از شُکر وامانی کزاینها بدتری هم هست

 

همه کافر نمی باشند ، شاید مومنی هم بود

وگر مومن شود دنیا سراسر ، کافری هم هست

 

اگر قاضی امانش نیست با دشمن مدارا کن

که حق شکوه باقی و دری و داوری هم هست

 

به پا کز دست ، خوبی را نبازی ، بد نخواهد بُرد

به این لیلاج اهریمن بگو بازیگری هم هست

 

شر و شور جهانی خود به فریادند و می گویند

که در آینده ی نزدیک شور و محشری هم هست

 

هم از آغاز باید فکر فرجامش بود عاقل

به هر چیزی که اوّل داشت لابد آخری هم هست

 

عزیزم آفرینش را جهانها حلقه ی زنجیر

تو اهل هر جهان باشی جهان دیگری هم هست

 

جمالی هست پشتِ پرده اهل عشق و عرفان را

تو از ما بهتران را گو که از ما بهتری هم هست

 

نه هر گنجی به جنگ آید به کف ، تا حُکم قسمت چیست

میان جنگهای خُسروان بادآوری هم هست

 

اگر روزی خشایاری ، مزن آتش به قصر روم

که در قُنداقه ی آیندگان اسکندری هم هست

 

قلم خورده است ایران و نوبل گویی نمی داند

که در دنیا به این نام و نشانی ، کشوری هم هست

 

جهان چو دل نبُردت ، نوبت عشق جهانبان است

اگر تنها دلی باقی است ، عشق دلبری هم هست

 

ترا هم شهریار از پا ، جهان بگشاید این زنجیر

که زندان طبیعت ، بیخ دالانش دری هم هست 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:28  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چراغ هدایت

 

کنون که فتنه فرا رفت فرصت است ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست

 

مباز فرصت خو گر فراستی داری

که فتنه منتظر وقت و فرصت است ای دوست

 

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بس که باغ طبیعت پر آفت است ای دوست

 

مگر تٲسفی از رفتگان نخواهی داشت؟

بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست

 

عزیز دار محبّت که خارزار جهان

 گرش گُلی است همانا محبّت است ای دوست

 

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست

 

فلک همیشه به کام یکی نمی گردد

که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

 

تهی شود ز گل و خار آستین قضا

به دامن من و تو تا چه قسمت است ای دوست

 

بیا که پرده ی پائیز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرت است ای دوست

 

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست

 

چراغ دیده ی بیدار ، پرتوی ندهد

که چشم دل همه در خواب غفلت است ای دوست

 

گناه بخت چه باشد که همّتی کوتاست

قبای بخت به بالای همت است ای دوست

 

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صبحت است ای دوست

 

جوان فطیر تواند شدن که صحبت پیر

خمیرمایه ی خبّاز فطرت است ای دوست

 

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:22  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست یا دشمن جان

 

دل من عشق بتان دارد دوست

دشمن خویش به جان دارد دوست

 

این چه سرّی است که سوداگر عشق

عوض سود ، زیان دارد دوست

 

دوست شد دشمن جانم یا رب؟

یا دلم دشمن جان دارد دوست

 

عشق صافی کند آیینه ی دل

غم ، دل عاشق از آن دارد دوست

 

هرچه من صحبت پیرم هوس است

دل بی پیر جوان دارد دوست

 

تیر گو آه و کمانم قد خم

تُرک من تیر و کمان دارد دوست

 

چند بیدار نشستن ای چشم

بخت ما خواب گران دارد دوست

 

خود ز ساز سخنم هست عیان

که دلم سوز نهان دارد دوست

 

کیست در گلشن گیتی ، گردون؟

باغبانی که خزان دارد دوست

 

دل من مرغک کم حوصله ایست

همه فریاد و فغان دارد دوست

 

شهریار از غم آن سرو روان

اشکِ چون سیل روان دارد دوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:22  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جام جم

 

دمبدم زنده از آنیم که دم زنده از اوست

دم زن از عشق وجودی که عدم زنده از اوست

 

آفرینش قلم اندازش و عشقش رقم است

آفرینش به قلم کن که رقم زنده از اوست

 

کعبه اش از دل عشاق و در آن کعبه ی دل

غمش آن سنگ سیاهی که حرم زنده از اوست

 

مرده بود از طربم دل به غمش زنده شدم

زندگی گو همه غم باش که غم زنده از اوست

 

شمع جسمم چو بمیرد به نمی زنده شود

گرچه خود شمع نمیری است که نم زنده از اوست

 

چه قدیمی که قدم نیز هم از بهر تو داشت

تو چه طفلی و حدوثی که قدم زنده از اوست

 

شاهکاری که تواش آدم خاکی خواندی

سرونازی است که خود باغ ارم زنده از اوست

 

نقش او گیر که هر سکه ی قلبی نخرند

نام شاهی است که دینار و درم زنده از اوست

 

شاعران هم قلمی در کف این نقاشند

شعر چون زنده نباشد که قلم زنده از اوست

 

همچو حافظ خلفش است و نمیرد سعدی

همچو فردوسی طوسی که عجم زنده از اوست

 

نی که رومی زد و چنگی که نظامی بنواخت

جام افسانه ی شرق است که جم زنده از اوست

 

جان ما وصل جهانی است که اجزای وجود

تن به تن کشته او و سر هم زنده از اوست

 

صمدیت همه شایان جمالی که جلال

جلوه سر در حرمش داد و صنم زنده از اوست

 

شهریار از پس مرگ تو حیات ابد است

جان ما کشته ی او باد که هم زنده از اوست

 

نیست چندان کرم این جان جنین افشاندن

جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:21  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

موزیک لایزال

 

آن جاودان که هر دو جهان یک نمود اوست

بود و نبود ، هر دو نمودار بود اوست

 

فرع وجود اوست همه عالم وُجود

امّا وجودِ اصل ، همانا وجود اوست

 

دریای جود از او که عیان و نهان همه

یک مجمع الجزایر دریای جود اوست

 

هر سایه روشنی که در آفاق و انفُس است

یک صحنه از نمایش غیب و شهود اوست

 

سالار کاروان زمان و مکان که شب

بُهت و سکوت بانگ درآو دُرود اوست

 

ذرّات در طواف و نیایش که می کُنند

موزیک لایزال سلام و سرود اوست

 

محدوده این که عرصه ی علم قلیل ماست

آنکوبه بیکرانه ی حکمت ، حدود اوست

 

صف بستن و صعود و نزولِ ستارگان

مشق نماز عشق و قیام و قُعود اوست

 

مَسْجود با مَلَک شود از جودش آدمی

وین جود بی دریغ نهان در سُجود اوست

 

شعر و ترانه زمزمه ی ساز عاشقان

وین سینه های تنگدلان چنگ و عود اوست

 

سودای عاشقانه به جان کُن که جاودان

جان است و هرزیان تن آخر به سودِ اوست

 

کانون آتشی است تو را سینه شهریار

وین آهِ دمبدم که تو را هست دود اوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:20  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل سراپرده ی محبّت اوست

 

آفرینش ، کتاب حکمت اوست

درس عشق آن الف که قامت اوست

 

هر که خواند از کتاب او الفی

هر قد و قامتی قیامت اوست

 

در طبیعت به هر صلا و سُکوت

گوش دل واکُنی ، حکایت اوست

 

شش جهت هر یکی ، سر انگُشتی

که اشارت به بی نهایت اوست

 

از دلِ ذرّه تا دلِ خورشید

همه جا جذبه ی محبّت اوست

 

همه آفاق ، مسجد و مِحراب

همه یک گوشه ی عبادت اوست

 

به طواف و نیایش ذرّات

همه آفاق غرق حیرت اوست

 

چشم عاشق کجا که هفت سپهر

پرده دار عروس عفّت اوست

 

در طلوع و غروبِ دریاها

عشوه یی از شعاع طلعت اوست

 

شب ، قبای مُرصّع گردون

روی سر می نهد که خلعت اوست

 

جنگل از سایه روشن مهتاب

جلوه یی از جمال صنعت اوست

 

از همه انس و جنّ و روح و مَلک

آدمی شاهکار خلقت اوست

 

تا به عرش آشیانِ طایر عشق

تا چه در وُسع بال همّت اوست

 

فطرت ، آن اقتضای پیشینه است

هر کسی آن کُند که فطرت اوست

 

مُستحق ضلالت است ابلیس

ورنه موقوف یک هدایت اوست

 

آسیای فلک به کام همه است

کام آن بیشتر ، که نوبت اوست

 

شهریاری که دل به حافظ داد

 گر دلی می برد به دولت اوست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:19  توسط شهریار خوشدل  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
  بالا